احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

اصالت فراموش شده -شمه ای از زندگی مهدی فرودی

احیا | پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۰۹:۰۳ ق.ظ | ۰ نظر

 درباره مجاهدت وسلوک شهید مهدی فرودی


**********************************

اصالت فراموش شده -شمه ای از زندگی مهدی فرودی

 

امیر حسین ترکش دوز

 مجاهد شهید مهدی فرودی به سال ۱۳۳۴ در فردوس از شهرهای استان خراسان به دنیا آمد. پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه، چندسالی مشغول به تحصیل علوم حوزوی شد و از اوایل جوانی از هواداران و فعالین نهضت اسلامی در خراسان بود. در اوایل دهه ۵۰ که گروه موسوم به مجاهدین خلق ،خود را نزد توده‌های مسلمان به عنوان یک گروه مذهبی مبارز معرفی کرده بود، فرودی نیز همچون بسیاری از جوانان مسلمان، دورادور، هوادار گروه مزبور بود و فعالیتهایی را به طور پراکنده در ارتباط با آن انجام می داد. با آشکار شدن انحراف عقیدتی مجاهدین خلق در سال ۵۴ و ثمرات سوء بنیانهای التقاطی آن، فرودی نیز همچون خیل “مجاهدین پیرو امام و خط اسلام اصیل”، قاطعانه در مقابل مجاهدین خلق موضع گرفت. فرودی در سالهای مبارزه، در ارتباط با روحانیت مبارز مشهد بود و به لحاظ فکری به متفکرین اسلامی مورد رجوع جوانان آن سالها  همچون شریعتی و مطهری علاقه داشت گو اینکه پیوند او با افکار امثال مطهری بیشتر بود. حوالی سال ۵۶ شهید فرودی اقدام به تاسیس گروهی سیاسی- فرهنگی با مشی قهر آمیز علیه رژیم پهلوی کرد. این گروه” ستاره اسلام “نام داشت .در آرم ستاره اسلام  نام میرزا کوچک خان جنگلی رهبر مجاهدین جنگل و شهید سید مجید شریف واقفی حک شده بود که هردو قربانی خیانت مارکسیستها شده بودند  .حضور این دو نام در آرم گروه نشان دهنده موضع آن در برابر تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۴  و دیدگاه خاصی بود که  گروه "ستاره اسلام" در مورد رابطه با مارکسیستها داشت. جریان مبارزات ضد سلطنتی، فرودی مدتی را به زندان ستم شاهی گرفتار آمد. پس از پیروزی انقلاب، شهید فرودی به همراه برادران یک گروه مبارز دیگر که پیش از انقلاب در استان خراسان مشغول به فعالیت بود، اقدام به تاسیس دفتری فرهنگی سیاسی برای صیانت از انقلاب در مشهد کرد، اندکی پس از تاسیس این دفتر ،سازمان مجاهدین انقلاب  اسلامی که از وحدت ۷ گروه مد به امام تشکیل شده بود اعلام موجودیت نمود و فرودی و دوستانش نمایندگی سازمان در خراسان را عهده دار شدند. شخص شهید فرودی از ابتدای سال ۵۸ تا مقطع اختلافات داخلی سازمان، مسئول سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی خراسان بود. با بروز اختلافات درونی و تشکیل سه دیدگاه در سازمان از مخالفین آقای راستی کاشانی و جناحی از سازمان به حساب می آمد که در آن سالها با عنوان «راست» شناخته می‌شد .با این حال قریب به چند ماه عملاً وارد درگیری با جناح مقابل نشد و به‌رغم مخالفت نظری  با تفکر  راست ،در عمل «بی‌طرف»بود( با این توجیه که مبادا مخالفت عملی با آقای راستی به مخالفت با روحانیت و توصیه‌های امام باشد). تا اینکه بالاخره ،فرودی، عملاً هم به ضرورت مقابله جناح موسوم به راست سازمان و تفکری رسید که با راه اصیل انقلاب و آموزه‌هایی که او از امام و شاگردانش آموخته بود ،سنخیتی نداشت. با خروج جناحهای چپ و میانه از سازمان، فرودی نیز سازمان را ترک گفت و به عنوان یک پاسدار عادی به سپاه رفت. در این هنگام بود که اقدامات ایذائی جناح  راست، شرایط سختی را اعم از انزوا و اتهام و تنهایی برای او فراهم کرد. البته عرصه سیاسی” منزوی” و “متهم” بسیار به خود دیده است. بسیار بود‌ه‌اند کسانی که با فعل و انفعالات جناحی فرود آمدند و بعدها با فعل و انفعالی دیگر به فراز رفتند یا حتی نرفتند و به کار و کسبی مشغول شدند اما همچون فرودی‌ها کم‌اندو اصالت آنها در همین گیرودارها خودرا می‌نمایاند اصالتی که فرودی را( که در تقسیم‌بندی متعارف، چپ محسوب می‌شد) در سطحی ورای هیا هوی چپ و راست می‌نشاند و محصل کلاسی می‌کرد که سخن مرسوم جناح ها ست در آن ،سخنی “پیش و پا افتاده بیش” نبود. اجازه دهید شواهد این مدعا را در جمله جمله یادداشتهایی پی بجوئیم که فرودی از خود بر جای گذارده است. در محاق انزوا و اتهام فرودی شهر را با همه شور و شر آن واگذارد و راهی جبهه شد. او چهار سال آخر عمر را از ۶۱ تا ۶۵، غیر از سفری که به حج واجب رفت اغلب در جبهه گذراند. در یادداشتی که هنگام خروج از مشهد نوشت، بدین غزل، متوسّل شد: “ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش باید برون کشید از این ورطه رخت خویشاز بسکه دست می‌گزم و آه می‌کشمآتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویشوقتست کز فراق تو و سوز اندرونآتش برافکنم به همه رخت و بخت خویشدوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرودگل گوش پهن کرد ز شاخ درخت خویش (حافظ) و در یادداشتی از او در راه عزیمت به جبهه می‌خوانیم: «با برادر نادر براه افتادیم، همراه برادران بسیج بودیم، قطار خود حکایتی بود، درجة ۳ صندلی‌ها چوبی، هر کوپه هشت نفر، در و پنجره‌ها خراب، راهرو آب افتاده و کثیف، حرفهای زیاد گفته می‌شود که کوتاه‌تر از دیوار بسیجی دیواری نیست و … شب از سرما داشتیم آلاسکا می‌شدیم ولی چاره‌ای نبود و می‌بایست ادامه داد، و سرما را خورد، جالب اینجا بود که تا دو سه ساعت از شب هنوز برق کوپه روشن نشده بود که بعد آمدند درست کردند، سطل اشغال وجود نداشت و ….صحبت شهید باهنر یادم افتاد که روزهای اول انقلاب در مشهد فرمود: تمام ضد ارزشهای نابرابرانه و طاغوتی باید از بین برود، مثلاً قطارها همه یک درجه باشد، چرا او که پول داشت بهترین و راحت‌ترین وسیله‌های دولتی در اختیارش و آنکه نداشت و یا کم داشت بدترین امکانات … خواستم بگویم برخیز ای شهید بزرگوار ببین که نه تنها در جهت حاکمیت آن ارزشها گامی برنداشتیم بلکه روز بروز از آن فاصله می‌گیریم و آن حرفها برای بعضی‌ها که نمی‌دانند برای چه انقلاب شده، خنده‌دار بنظر می رسد، ما اگر در شعار از نظام عادلانه اسلامی بگوییم و در عمل عکس آن حرکت کنیم جواب شهدا را چگونه خواهیم داد» در جبهه،” رزم” تنها دغدغه فرودی بود، او می‌نویسد: «بعد از انجام کارهای معمولی و مشخص شدن وظایف راهی حمیدیه شدیم، تا در میان نیروها باشیم در میان گردان ثارالله گشتیم تا نیرویی شهادت طلب برانگیزیم، چرا که مأموریت این گردان سخت بود، ارزیابی کردیم. با تک تک سخن گفتیم آنان را که تمایلی به جنگیدنی سخت داشتند و شهادت طلب بودند برگزیدیم.آنها را به میدان آوردیم، صحبت شد با آنها، ‌و شب را مثل دشمن بر سرشان شبیخون زدیم، و از خواب آنها را پراندیم. که فقط پول شیشه‌ های شکسته بر اثر انفجارها و تیراندازی‌ها بیست هزار تومان برآورد می‌شد، در تاریکی بر اثر انفجار پی در پی مین‌های ضد تانک، همه سینه‌خیز رفتند، آمادگی را دیدند و تعدادی بریدند، پس از آن به رزم شبانه شتافتند. باز بعد از آن، آنانی که ماندند برایشان سخن از پیکاری پر بیم گفته شد. می‌گفتیم دشمن نامرد است، همصدا فریاد می‌زدند ما مردیم، می‌گفتیم خطرناک است می‌گفتند باشد و … اندکی از میان آنها باز حاشیه گرفتند و آنها که مانده بودند ذره ذره رنج و سختی را حس می‌کردند. آنها را به مشهد خودشان بردیم و در آنجا ایستادیم فرمانده برایشان سخن گفت: «که … صحرای محشر خواهد بود و عاشورایی دیگر برپا، آنانکه برای زنده ماندن و غنیمت گرفتن آمده‌اند، سرخویش گیرند و جان تیرة خود را برهانند، و با آنها کاری نیست. البته در همین جبهه کارهایی هست که خطر کمتر دارد، شهادت کمتر و …. آنها که می‌مانند، باید تن به بلا و سختی و صبر بسپارند و در روی پهنه خاک و در میان آب و گل و در گشاد چشمان ملائکه الله رنج همة عملیاتها را در یک عملیات پذیرا شوند، و خون خویش را به چشم خیره زمان پاشند.برای روز موعود سخنها فراوان است که در آنجا کاری است که کارستان است، سخن از کشته شدن و چگونگی آن است، سخن از غنیمت گرفتن نیست، از همه چیز دادن است، هنگامة خوبتر مردن است، و آبروی اسلام خریدن، هرکس که مرگ را در قلب خویش نتپیده است، هرکس که در لحظه لحظه رنج و کار ما شریک نبوده است، هرکسی که برای بازدید و تماشا آمده است، هرکس که آمده است که به ما بگوید جنگ و جهاد و … خوب است و خود در پی گریزگاهی آبرومندانه می‌گردد، هرکسی که پیکر خونالود خویش را در شط سرخ خون شناور ندیده است، هر کسی که گرسنگی و تشنگی را با تمامی وجودش نچشیده است، هر کسی که برای خویش است،)راه( خویش گیرد و جان خود از این آزمایش و آموزش برهاند، که آن روزمان روز بی‌خویشی است، آنروزمان روز شهادت و قیامت است. شهیدان بمانند که خط شکستن بتوانند. باز اندکی آهسته و خجل که ناتوان بودند و زار؛ بعضاً از پیرها بودند و دوستدار جان، بعضاً از کوچکها بودند و … جدا شدند و عرق خجلت بر پیشانی و اشک افسوس در چشم و یاد زن و بچه و مادر و پدر و خانه و خانمان در دل حاشیه گرفتند و به آرامی گذشتند.و بدینسان می‌راندیم که مرد می‌خواستیم، مردانی که بتوانند بجای هزاران مرد رنج و سختی تحمل کنند و از آزمایش سخت آموزش پرصلابت و سلامت و سربلند بگذرند و فریاد حق را شعله‌ور کنند و بجان آن همه در مشهد خویش بمیرند.و این چنین کردیم و ماندیم از دویست و اندی نفری دو گروهان از بهترین‌ها انتخاب شدند، و منتظر شدیم تا از میان جمعیت‌های بعدی غربال کنیم و بر آن بیفزائیم، تا فردای موعود را چگونه عمل کنیم؟”در عین حال فرودی دلواپس آینده‌ بود. از قلم وی می‌خوانیم: « آیا در آینده از تک تک این نخل‌ها از قطره قطرة این آبها، فریاد جوانان شهید به گوش آنان که امروز خوابند نخواهد رسید؟و اگر برسد آیا آنها را بیدار خواهد کرد؟ اگر بیدار کند! پس بپاس بیداری آنان بگذار خون‌ ماها در همین مکانها ریخته شود، بگذار بدنهامان طعمة همین کرکسها، و خوکها و گرازها شود، تا آنها که مانده بودند در شهرها و … شاید حس کنند شاید یادشان بیاید از آنچه باید یادشان بیاید؟ بفهمند که چه می‌کردند، غرق چه بودند. شب شده بود و باید برای آن شب، شب موعود به عقب برگشت و کار کرد و کار… هم شب و هم روز، چرا که حالا هر چه بیشتر عرق بریزیم، آنشب کمتر خون از خودمان خواهیم ریخت و بیشتر خون از دشمن ….» لحظه لحظه زندگی فرودی ،ا جزاء یک “سلوک” بود. مبارزه او با شاه ،چالش وی با جریانی خاص و بالاخره حجش و جهادش! توحید آنچنان جان شیفته وی را غرق خود کرده بود که می نوشت: « در جبهه هم راه هموار نبود. فرودی از خستگی یک برادر رزمنده می‌نویسد: آن روز وقتی برگشتم … را دیدم خسته و کوفته. سوار موتور شدیم و رفتیم، اخمهایش درهم، از پیچ کارهای لاینحل همیشگی می گفت، از تنبلی و بیکاری بعضی بچه‌ها و ناخالصیها و … سمت چپ جاده تابلو رنگینی که بر آن نوشته شده بود: «لبخند بزن برادر» به او نشان دادم، بی‌توجه بود گفتم عملش کن، که نیشش خودبخود باز شد، ولی این لبخند خستگی را از او دور نکرد و او از کار خسته نبود، از نامهربانی‌ها و ناجور تاکردنهای بعضی مسئولین و … خسته بود. و احساس می‌کرد به آسودگی همیشگی نیاز دارد. زیر تن مهربان خاک، زیر سنگی پهن وسنگین که نامش و محل شهادتش را بر آن بکنند، و او با گفتن یک کلمه «فزت برب الکعبه» خستگی را، برای همیشه از خود دور کند، این را درمان خستگی مدام تن و جان خود می‌دید، شهادت،‌ بالاخره خاک شدن در خاک. یا می‌گفت بگذار ما را همین گرازها و سگها بخورند، یا شاید نصیب این همه مرغ گوشتخوار یا آبزیان شدیم و آنچه بوده هم غیر این نبوده است، پس بنابراین ماندن برای چی؟ دیگر کدام کار؟ کدام خیال ؟ کدام امید؟ کدام عشق؟ کدام عمل؟ شاید فردا هم از این محیط مقدس محروم شدیم، از مرگ سرخ «شهادت» واماندیم و نکبت و ذلت مرگ سیاه،؛ مرگی به زور،؛ به مرگی پست و تاریک دچار شدیم که هرگز چنین مباد….. می‌خواست بمیرد ولی مثل من میلی به این نداشت که جنازه‌‌اش در بهشت رضا در کنار بچه‌های تیپ و لشگر دفن شود، او کیلومترها از من جلوتر بود، او نخل سربلندی بود که تنها یک ریشه داشت که او را با آب پیوند می‌داد، نه با هر آبی، که با دریا… بالاخره او قطره‌ایست که در آب بی‌نشان خواهد بود و دریا و دریاها از چنین قطره‌هاست که می‌خروشند و …به دشمنان ما بگوییددر فرهنگنامة بسیج، واژة مرگ را تفسیر دیگریستدر آن نگاشته‌اند، ما با شهادت سرانجام پایکوبانبر فرق مرگ رقصانیمو رو به تعالیرو به حق گام می‌سپاریمو جهان را به دنبال خویش خواهیم کشاند» البته شهید، خود هم به مرگ بسیار می‌اندیشد: روز بعد شد،؛ و روز شب بعد هم در کار و با کار گذشت، بی‌خوابی خیلی عادی بود، حساب روزها و ماهها از دست در رفته و نمی‌دانم امروز چند شنبه و چندم است، می‌یافتم که مردن و نمردن: مثل شب و روز، اینها با هم چقدر تفاوت دارند،‌ راستی مرگ و زندگی اینطور یکرویه پیش چشم خود ندیده بودم، چه ساده و چقدر مهم بودند، مثل شب و روز همانقدر ساده و همانقدر مهم، و همانقدر عادی، چنانست که گویی خورشید پس غیبتی یکروزه از افق سر برآورده است. نشانة مرگ در همه هویدا است و نشانة زندگی از همه آشکارتر، چنان در تلاشند و چنان کار می‌کنند که گویی مرگی برایشان نخواهد بود و چنان بیمناکند، چنان چهره‌ها آشنای مرگ است که گویی لحظه‌ای دیگر از حیاتشان باقی نیست، روحشان در قفس تن بجان آمده و می‌خواهد پرواز کند، ولی منتظرند، نمی‌شود. برای هرکسی اجلش معلوم است، به تأخیر نمی‌افتد، مگر به خواست خدا، و اگر نبود این، هر آن پرواز می‌کرد…مرگ اینجا خیلی فراوان است شاید ما را هم ببرد، اما چگونه، شاید در شب در نزدیک خط مقدم داخل خانه که اطاقی معمولی است خوابیده‌ایم خمپاره ای سقف را سوراخ کند و همه را در خواب برباید، شاید هم مثل دیشب که بر پشت‌بام خوابیده بودم تا بلند شدم، آنها هم در سنگر بیدار باشند و با تیر مستقیم. شاید هم در خیابان… شاید هم در هنگام وضو یا شاید هم در هنگام تماشای سنگرهای دشمن، شاید اب ما را بدریا بریزد، خوراک جانوران دریا بشویم شاید هم در گرماگرم نبرد! خدا می‌داند و هر چه خواست اوست بر ما از عسل شیرین‌تر و محبوب‌تر است، بقول مولوی:مرگ هریک ای پسر همرنگ اوست…این نتیجة عمل ماست که نوع مرگ ما را هم تعیین می‌کند اگر جهاد کردیم و جهادگر فی‌سبیل‌‌الله بودیم معلوم است اجر و پاداشش شهادت است و باز چگونه جهاد کردن با چه نیات و انگیزه‌هایی، با چه خلوص و تقوایی و … نوع شهادت ما را هم شاید تعیین کند.”

در میان یادداشتهای شهید یادداشتی است که عمق بینش فرودی را نشان می‌‌دهد که چگونه رزم را با پختگی و بلند اندیشی جمع آورده بود: « امروز سه‌شنبه است. دیشب روی پشت‌بام نگاهی به ماه می‌کردم که چگونه سرزده و چگونه بالا و بالا آمده و نگاهی به آنطرف رود که در تکاپوی مستحکم کردن سنگرهای خود بودند، و نگاهی به ستاره‌ها که می‌درخشیدند، فکر می‌کردم آیا این همه، ثبات و بقا خواهد داشت؟شنیده بودم که در گذشته لاوازیه قانون بقاء ماده را ثابت نموده اما بعداً پیشرفت علم در قرن بیستم اصل بقای انرژی را ثابت و جایگزین اصل بقاء ماده کرد.و یادم افتاد که در قرآن خداوند می‌فرماید، ما مردگان را زنده می‌کنیم و کوچکترین حرکت و صدای انسان به در و دیوار و زمین تأثیر می‌نماید و اگر اسباب و دستگاهها بقدر کافی حساس باشد همیشه می‌توان آنها را بازگو کرده و مشخص نمود.به این می‌اندیشیدم که مؤمن متعهد در یک جریان دایمی برنامه‌ریز قرار دارد، برنامه‌ریزی برای او کاری نیست که گاه و بیگاه به آن بپردازد، فعالیتی نیست که به صورت تشریفاتی سالی یک بار برنامه و بودجه‌ای برای سال بعد تنظیم کند، سپس آنرا در قفسه گزارشات به نمایش گذار دو در عمل خلاف آن عمل نماید، و یا بطور کلی بدون ارتباط با آن برنامه تصمیم بگیرد اقدام کند، برنامه‌ریزی مومن متعهد عملی است، همیشگی، در متن کلیه فعالیتهایش، آنقدر که به برنامه‌ریزی اهمیت می‌دهد به خود «برنامه» ارجی نمی‌گذارد، جامعه را دایماً در حال تحول می‌بیند و خود را یکی از عوامل تحول می‌داند که دایماً در پی شناختن تغییرات و هماهنگ کردن خود و سایر اعضاء با این تحولات است. او می‌داند که خداوند در درون جامعه و از ورای آن هر لحظه و ساعت و روز پدیده‌ای نو با شکوه نشان می‌دهد. یسئله من فی‌السموات والارض کل یوم هوفی شأن. هر چه در زمین و آسمان است نیازهای خود را از او می‌طلبند، و او هر روز دست‌اندرکار تازه‌ای است».هر نفس نو می‌شود دنیا و مابی‌خبر از نوشدن اندر بقاعمر همچون جوی نونو می‌رسدمستمری می‌نماید در جسددر افسار گسیخته اندیشه را دوباره بدست گرفتم و با خود گفتم آنها «دشمن» هم در حال برنامه‌ریزی تاکتیکی (دنیا)ست آیا ما برنامه‌ریزی استراتژیکی مشخصی داریم؟ آیا جهت حرکتمان در همین چهارچوب جنگ برنامه مشخصی داریم که به کدام سوست؟ اعمالمان که باقی خواهد ماند چه جهتی را به نمایش خواهند گذاشت؟آنروزی که یومئذ تحدث اخبارها بان رب اوحی لها است. چه خواهیم کرد؟پلکها سنگینی می‌کرد و خواب بسرعت هجوم می‌آورد تا شبی دیگر را در تیررس عدومبین بسر کنیم تا فردا چه شود و چه کنیم.عالم چون آب جوست بسته نماید ولیکمی‌رود و می‌رسد نو نو این از کجاستنو ز کجا می‌رسد کهنه کجا می‌رودور نه ورای نظر عالم بی‌منتهاست» حاج مهدی به جنگ، نگاهی وسیعتر از یک پدیدة سیاسی داشت از همین رو می‌نوشت:«غلام همت آن که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است.یا قوم انما هذه الحیوه الدنیا متاع و ان الاخره هی دارالقرارامروز صبح جنگ و دعوای بین واحدهاست و جنگ و دعوای لشگرها با هم، چرا که همه سر گرفتن ساختمانهای بهتر و سنگرهای محکمتر با هم دعوا دارند، سر بهترین نهرهای خط حد، خانه‌ها را سعی دارند از چنگ یکدیگر بربایند، و باهم برخورد می‌نمایند، به یقین هم می‌دانند که یکی دو ماه بیش در اینجا نیستند، درست این مسئله تداعی دنیا در مقابل آخرت را می‌کند، در مقابل خانه‌هایی که در بیرون اینجا در شهرها دارند، شاید سی چهل سال را در آن بگذرانند، برای همین یکی دو ماه هم برای راحت بودن برادران خود را ناراحت می‌کنند، دنیا هم چیزی مثل اینجاست. متاع اندک و قلیلی است، خانة ماندن نیست، محل گذر است و آخرت خانة قرار است، اگر اندکی توجه داشته باشیم، می‌بینیم واقعاً ارزش این متاع زودگذر اینقدرها نیست که ما در پی آن می‌دویم، این همه تعلق را برای چه می‌خواهیم و به کجا خواهیم برد، پس واقعاً باید غلام همت آن بود که زیر چرخ کبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.این جهان جنگ است کل چون بن گری/ذره ذره همچو دین با کافری/آن یکی ذره همی پرد به چپ/ذره‌ای بالا آن دیگر نگون/جنگ فعلیشان ببین اندر رکون/جنگ فعلی هست از جنگی نهان/زین تخالف آن تخالف را بدان/جنگ فعلی، جنگ طبعی، جنگ قول/در میان جزءها حربست هولا/ین جهان زین جنگ‌ها قائم بود/در عناصر در نگر تا حل شود/

شبها از ترس که خروس و گراز و گرگ وارد منزل نشوند در را می‌بندیم ولی، در تاریکی و صبح زود که برای دستشویی که مترها فاصله دارد و حرکت می‌کنیم هر سیاهی ترس را دو چندان می‌کند، صدای زوزه گرگ‌ها و شغالها و صدای هوپ هوپ سگها در پی گرازها و شغالها و …. و صدای لف لف گرازها … وقتی با تعریفهایی که بچه‌ها می‌کنند، آدمی قبل از اینکه مواظب باشد توسط دشمن کمین نخورد، مواظب این همه از حیوانات است دیروز بچه‌ها تعریف می‌کردند که گرگی پریده روی کاپوت ماشین و دیگری که پیرمردی ۶۰ ساله بود می‌گفت در پناه درختان چگونه گراز به او حمله کرده و چگونه او خود را رهانیده است…در این گوشه جنگهای پنهان و آشکار بین پرندگان و چرندگان و خزندگان و جانوران دوپا و انسانها در جریان است، علیرغم اینها در درون خود انسانها ستیزی سخت‌تر، نیروی اهریمنی با الهی در حرب است و هرکدام در تلاشند انسان را بسوی خود بکشانند.پس بنای خلق بر اضداد بودلاجرم جنگی شدند از ضر و سودهست احوالت خلاف یکدگر هر یکی با هم مخالف در اثرچونکه هر دم راه خود را می‌زنیبا دگر کس سازگاری چون کنیفوج لشگرهای احوالت ببینهر یکی با دیگری در جنگ و کینمسئله در اینجا ختم نمی‌شود، بلکه این جنگ عظیم در مسیر خود به یک وحدت تکاملی پیش می‌رود.ذره‌ای کاو محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حسابچون ز ذره محو شد نفس و نفسجنگش اکنون جنگ خورشید است و بسرفت از وی جنبش طبع و سکوناز چه از انا الیه راجعونما به بحر نور خود راجع شدیموز رضای اصل مسترضع شدیم*** ستاره خفت و شباویز خفت و شبرو خفتمنم که شب همه شب بیقرار خویشتنم سپیده سر زد و گلبانگ زد خروس ز بامسحر به پنجره انگشت می‌زند که : منم فرودی که خود ناجوانمردانه پشت جبهه را دیده بود، اینچنین از جفایی که دیگر رزمندگان متحمل شده بودند می‌نویسد: به ناز، دست نوازشگر نسیم سحر«چقدر جالب و زیباست، چقدر جذاب و دلگرم کننده و امیدبخش است، زندگی با کسانی که نبرد و جنگ را برگزیده‌اند بخاطر اینکه راه میان‌بری‌ست بسوی بهشت، جهد و تلاش و کشیدن مشقات برای رضای خدا را در زندگی جمعی و ایثارگرانه‌ای پذیرفته‌اند که آدم شدن میسر نیست الا در میان چنین موجوداتی که حقاً ملائک ساجد آنهایند. مرکز آموزشی بچه‌های اطلاعات و تخریب، دو واحد که عصارة بسیج‌اند و نمونه‌های بارز تقوی و خالص وقتی با تک تکشان برخورد می‌کنی کوله‌باری از دردهای اجتماع را بر دوش دارند، همه زجر کشیده و ترکش خورده‌اند، بر تنشان تیر و ترکشهای آ‌هنی که نشانه بارها خط شکستنشان است و در دل و روحشان ترکشهای سوزآوری که اگر سر دل بگشایند و گوشه‌ای را توضیح دهند، حکایتهایی است از آنچه بر آنها رفته است، مدتهاست در جبهه بوده‌اند، و از شهر و جنجالهای آن بدور و هر چه ناجوانمردی بوده بر اینها رفته است از طرد و حذفها می‌گویند از جایگزینی افراد ناصالح و ناباب حرف می‌زنند، از تنبلی و کسلی بعضی از مسئولین در رابطه با جبهه سخن‌ها دارند و … از تبعیض‌ها و … می‌گویند.از اینکه چند روز است نتوانستیم بنویسیم و دو سه روز است که انگشتم نیز در رابطه با تانک که … ضربه خورد از نوشتن افتادم، خداوند توفیق بدهد که بتوانم گوشه‌ای از آنچه در اینجا هست بقدر چشیدن بیرون بکشم، که آب دریا را اگر نتوان کشید،…» «به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بودکه جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بودحدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیستبنالة دف و نی در خروش و ولوله بودمباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفتورای مدرسه و قال و قیل مسئله بوددل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکاراکشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که باز بینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی بجای یاران فرصت شمار یارانماز شام غریبان چو گریه آغازمبه مویه‌های غریبانه قصه پردازمهر شب همه شب ما را شام غریبانه‌ای‌ست، غریبیم از بی‌دردی آنان که باید اهل درد باشند، و قریبیم با عزیزانی که هنوز چند صباحی از عمرشان نگذشته ولی اهل دلند، اهل حال و راز و نیازند. وقتی که عزیزی را می‌بینیم که من فقط به اندازه سن او گناه کرده‌ام و او نصف من عمر دارد، ولی چنان می‌سوزد و چنان اشک می‌بارد که شمع را باید که درس بیاموزد، مگر او چه گناهی می‌توانسته است بکند، ولی نه او عاشق است، قصة هر روز و هرشب و هر سجدة نمازش بدینسان تکرار می‌گردد، خدایا ما را هم همدرد و همدل اینان قرارده، ما را هم با اینان بدار و از اینان بدار که جرأت گفتن السلام علینا و علی عبادالله الصالحین در هنگامه تشهدمان پیدا کنیم، ما را چنان علی (ع) زنده بدار و بسان علی(ع) بمیران. آمین یا رب‌العالمین. یکشنبه ۲۹/۱۰/۶۴»همین معنا را در فرازی دیگر از یادداشتهای او می‌خوانیم: او را دیدم«گل را اثر روی تو گلپوش کندجان را سخن خوب تو مدهوش کندآتش که شراب وصل تو نوش کنداز لطف تو سوختن فراموش کندبرادری را دیدم در هنگامی‌که همه چشم‌ها در خواب و همه جا را ظلمت فرا گرفته بود و من پتو بر دوش برای طهارت از چادر خارج شدم، او را دیدم ولی نشناختم همه جا تاریک بود و ستاره‌ها روشن و سوسو زنان او را دیدم در میان دو بوته بر خاک افتاده، او را دیدم و صدایش ر اشنیدم که یا غفور یا رحیم می‌گفت و هق هق گریه‌اش را شنیدم، و از خدا نه خانه می‌خواست و نه کاشانه، نه پول می‌خواست نه ماشین، نه آب و نه نان، نه مقام و نه منصب، نه سلامتی و نه آبرو، او پر می‌زد و پرواز را به تمرین نشسته بود. درست مثل کبوتری که تازه می‌خواهد پرواز بیاموزد سینه بر خاک می‌سود و اشک می‌ریخت و از او که یادش یادگار بود و عشق می‌ورزید دیدار می‌خواست و هنگامی‌که وصل، دیدار می‌خواست و لقاء رب و هنوز ساعتها به اذان صبح مانده بود که او چنین می‌کرد او را دیدم و بر پستی خود گریستم او را دیدم و بر عقب ماندگی خویش… خروسخوان یکشنبه – ۲۳/۸/۶۴» اقبال تام و تمام شهید را در آینه اتابة‌ او به خدا می‌توان دید: «همانطور که بین کسانی که سخن یکدیگر را می‌فهمند و با هم صمیمی شده‌اند، اینها هم با هم صمیمی و صادق‌اند.اینان شمشیر عزم و صدق و صفا و تقوی را بر خود حمایل نموده‌اند، آنچه از این عزیزان دیدم مرا وادار کرد به جمعشان بپیوندم و در میان آنان باشم چون طالب راهی بودم که بوسیله آن ضمیر و دلم روشنی یابد و در جمع اینان بود که چنین می‌شد، ولی هنگامیکه به شهر پا می‌گذاشتم احساس گناه می‌کردم چون از جمع لاهوتیان به ناسوتیان می‌پیوستم. با خودم می‌گفتم: خدایا نامم که فرودی است پس فرود آور مرا درجایگاه مبارکی که تو بهترین فرود آورندانی، «رب‌ انزلتی منزلاً مبارک و انت خیر منزلین».خداخیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و ابستاسیر عشق گرفتی، بکش چنان که تو دانی» اواسط دهة ۶۰، تحولات سیاسی که البته ابراز مواضع امام، پشتوانه او بود، موقعیت سیاسی جناح چپ را که فرودی نیز در شمار آن به حساب می‌آمد تغییر داد. اما فرودی گرچه در مقابل جناح مغلوب قرار داشت اما اصالت او، وی را ورای این حرفها قرار می‌داد. در یادداشتی از او می‌خوانیم: دیدم با آمدن اقای محتشمی به وزارت کشور و برادر محمد عطریان هم که رفته و مشاور شده است، کار برای همه ترکش خورده‌های دوره قبل زیاد است، همچنین بخاطر اینکه آقای سراج هم سرپرست کمیته شده است. خب پشت جبهه هم پس کار فراوان است، (اما) اینجا باید انجام تکلیف نمود و … وسوسه‌های شیطانی یکی پس از دیگری از ذهنم خطور کرد و ناگهان پناه بردم به خدا از شر شیطان، از شر هر چه غیر از جبهه و جنگ است، و باید رفت و رفت و رفت.امروزه با برادر هادی و رضا و نادر و جواد به بهشت رضا رفتیم تا عهدی تازه کنیم.»فرودی تابستان ۶۴ به سفر حج رفت . حجی که برای او جلوه ای دیگر از سلوک الی الله و اعراض از طاغوت بود. در یادداشتهای او از این دوران می خوانیم:”امشب به من از شوکران جامی رسیدهپیمانه‌ای از باده نابم ده اینباراینک نه به رنگ شهرم و نه برنگ روستا، نه سبزم و نه آبی، گلگون فقط به رنگ سرنوشت باور کرده خویش در میدان نبرد، و در سجده آخرین نماز بر سجده گاه مقدس نبی گرامی، خدا را در این لحظه به التماس می‌خوانم: اگر بناست از سپیده برآیم، پس جامه جلیل شهادت بپوشم، و رخت به هفت گل از خون بشویم تا گلگون شوم در زمره رستگارها، گلگونی فتاده به پای گلستان جبهه‌ها که بوسه می‌زدم بر پای هر گلی به افتخار، ای کاش این لحظه‌ها به مهلت مرگی در خود امان می‌دادند. بعد از این همه آیا کدام شب کدام لیل مبارک، دوباره در درون فوران خواهم کرد؟ السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاتهالسلام علینا و علی عبادالله الصالحینالسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاتهاین جملات را در اینجا معنی دیگری است و بدین گونه با آخرین نماز در محراب رسول از مسجد النبی و همه مقدسات متعالی آن وداع می‌کنم: باشد که آخرین نباشد. شنبه ۱۲/۵/۶۴ ” در فرازی دیگر می نویسد:”خدایا! چه استعدادهایی که در مسیر می‌بایست به جریان بیفتند و نیفتاده‌اند و اسراف شده‌اند؟ و چه فسادهایی ببار آورده‌اند؟ من می‌توانستم با یک سلامم چه کارهایی انجام دهم که نکرده‌ام؟ با دادن یک لیوان آب بدست کسی می‌توانستم چه پیوندهایی بوجود بیاورم؟ و از این پیوند چه بهره‌هایی می‌توانستم بگیرم؟ و چه موجهایی از آگاهی و شعور و از حرکت و شور می‌توانستم به راه اندازم؟ ولی از تمام آنها به سادگی گذشتم. یا چند استعدادهایی را که را کد گذاشتم و احتکار کردم و یا در راه هوسهای دل و حرفهای خلق به جریان انداختم و اسراف نمودم. خدایا، با این دست و زبان و پایم چقدر جرم آفریدم، چقدر خسارت ببار آوردم، چقدر دل و احساس و عاطفه‌ام هرز رفته، پس ای خدا هنگامی که خودم را می‌بینم و دینها و جرمهایم را، به فزع می رسم و سخت می نالم و از پا نمی‌نشینم، تو چگونه رفتار خواهی کرد. یا غفار الذنوب!” همو در یادداشتی که در جوار مسجد شجره نوشته آورده است:”ابر می‌بارد…شب مسجد شجره، محل و میقات کسانی که از مدینه به مکه می‌آیند و باید در اینجا محرم شوند. محرم از هوی، محرم از… همه چیز…الله اکبر اینجا جایی است که امام حسین (ع) نیز از آنجا محرم شد و…بالاخره غسل و کندن لباس‌های گناه و ریا و دروغ و فخر و هر چه هست، حتی ساعت و عینک و انگشتر، چرا؟ چون بالاخره اینها هم زینت است، هر چند عینک طبی است ولی همینکه در انتخاب فرم آن وسواس داشته‌ای، و ساعت را در خرید دقت کرده‌ای، زیباترین را انتخاب نموده‌ای… باید احتیاطاً از خود جدا کرد…و چه زیبا این هجرت بسوی کعبه، ضمیر خفته و وجدان غافل ما را بیدار می‌کند، و هزار افسوس که شیاطین زرق و برقهای مادی را به اینجا نیز کشانده‌اند و عده‌ای در اینجا هم از زد و بندهای سیاسی بر کنار نیستند، ولی با همه اینها، که عاشقان به اینجا خوشند و با سوز و ساز و شور و شوق و جذبه پروانه‌اند بر گرد شمع حق، و باید عاشق بود تا فهمید، عاشق بود و درد داشت و پروانه شد. آفتاب روز محشر بیشتر می‌سوزدشهر که اینجا درد و داغ عشق کمتر می‌کشد.” فرودی از عرفه سید الشهدا نیز چنین یاد می کند:”جبل الرحمه جایی است که امام حسین (ع) در پایین آن دعای معروف عرفه را خوانده. چه زیبا از بزرگی خدا می‌گوید، از ناچیزی خود، از سیری که آدمی طی کرده و آلان احسن مخلوقات شده و…و در داغاداغ همان ظهر عرفات در همینجا همان دعا را تنها در میان آفتاب داغ تنها و تنها تکرار کردن برای اهل حال چقدر باحال است.دوستی می‌گفت اینجا صحرای شناخت است، شناخت خط و خطوط، شناخت جریانها و انتخاب خط صحیح و…دیگری می‌گفت صحرا، صحرای عرفان است، جز عشق به معشوق و عشقبازی در اینجا چیز دیگر نشاید…سومی می‌گفت وقت خودشناسی است و بدست آوردن قدر و اندازه خود، می‌خواهیم بعد از اینجا به مشعر برویم و از آنجا سنگ برای شیطان جمع کنیم و بعد برویم منی. از معصوم نقل شده هر کس از مشعر بگذرد بدترین گناه او این است که تصور کند هنوز گناهی از او مانده و آمرزیده نشده است، البته حج با اخلاص و…” در فرازی دیگر از یادداشتها شهی فرودی سلوک خود را اعراض از طاغوت پیوند می زند و می نویسد:”یکی از عارفان چندین حج پیاده بکردو از چاه زمزم آب برنکشیدزیرا که دلو آن از مال سلطان خریده بودندو ما از چاه زمزم آب برداشتیم که دستگاه آب کش آن را یقین داشتیم مال استکبار جهانی است، و سلطان آمریکایی ملک فهد بن عبدالعزیز آل سعود بر همه چیز حرم مشرف است و…” و خود در موضعی دیگر چنین نذر میکند:”امروز، در زیر ناودان طلا، در میان حجر اسماعیل سه نذر کردم یکی آنکه از هیچ سلطانی مالی قبول نکنمدیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نرومسوم اینکه در عقاید و نظرات سیاسی خود صراحت پیشه کنم و همه ابتلا به جان بخرم.۱۱/۶/۶۴″ و بالاخره واپسین وصیتهای او همپای حافظ به یاد شب یکشنبه ۲۸/۱۰/۶۴، قرارگاه شهید جعفری «برادری که با عنایت الهی در طریق الی‌الله پیش می‌رود و مدارج ایمان و منازل قرب را یکی پس از دیگری طی می‌کند، در هر درجه‌ای از درجات ایمان و در هر منزل از منازل قرب از یک سلسله علوم و معارف خاصی برخوردار می‌گردد که در درجة قبل و در منزل قبل، از آن معارف برخوردار نبود و ظرفیت برخورداری از آنها را نداشت و نمی‌توانست آنها را بفهمد و بیابد و هضم بکند، این دانشها و معارف خاص به تناسب خود و به سهم خود، راه را برای مؤمن مجاهد و سالک الی‌الله روشن‌تر نموده و او علاوه بر وظایف قبلی، به یک سلسله وظایف دیگر عبودی و … آشنا می‌سازد، یعنی به بعضی از معایب و قصورات و تقصیراتش متوجه نموده و به سوی قدم‌های جدیدی در اصلاح خویش سوق می‌دهد و وادار به مجاهدتهای تازه‌ای می کند تا آن معایب و نقایص و آن قصورات را برطرف کرده و عبودیت خود را تکمیل نماید.در هر عملیات جدی با عملکرد جدیدی که در اصلاح خود قدم برمی‌دارد و با مجاهدتهای تازه‌ای که انجام می‌دهد از معایب و نقایص و قصوراتی که متوجه آنها شده بود پاک می‌گردد و طبعاً از صفای بیشتر قلبی و از ارتباط و ایمان بیشتر و بالاتر و از قرب بیشتر و کامل‌تری برخوردار می‌شود یعنی به درجة بالاتری از مدارج ایمان و منزل بالاتری از منازل قرب، نایل می‌گردد.با نیل به درجة بالاتر و منزل بالاتر، به لحاظ طهارت و نورانیت قلبی بیشتر و استعداد و قابلیت جدید که پیدا کرده، باز از یک سلسله علوم و معارف تازه‌ای بهره‌مند می‌شود که او را بسوی حرکت جدیدی در مقام عبودیت و سلوک به سوی درجة بالاتری و منزل بالاتری از مدارج ایمان و منازل قرب سوق می‌دهد و همین‌طور در مدارج معرفت و عمل سیر می‌کند، تا به مقصد نایل گردد و شهید و شاهد حق گردد. والذین جاهدوا فینان لنمهدینهم سبلنا.اکنون حیات جدیدی پیدا کرده‌ایم و در منزل جدیدی قدم گذاشته‌ایم، مقام جدید و حال جدیدی بدست آورده‌ایم، از پراکندگی نجات یافته و در جهت اینیم که خود را بیابیم، و تحت ولایت ربوبی قرار گیریم و قلب را محل نزول ملائکه الهی کنیم و در حقیقت در قلب خود خلاصه شویم و در خانة دل هم‌نشین ملائکه گردیم و با آنان به گفتگو بپردازیم و کلام آنها را بشنویم و اسرار را از زبان آنان یاد بگیریم و از تعلیم الهی توسط آنان برخوردار بشویم و اسرار را از زبان آنان یاد بگیریم و از تعلیم الهی توسط آنان برخوردار گردیم، و بالاخره به سوی حق روی آوریم و روی از سوی دنیا بگردانیم و گوش دل به سوی حق دهیم و چشم دل به آن سو دوزیم، تا به آنجا که می‌خواهیم برسیم:دم مزن تا بشنوی زان مه لقاالصلا ای پاکبازان الصلادم مزن با بشنوی اسرار حالاز زبان بی‌زبان که قل تعالدم مزن تا بشنوی ز آن دم زنان آنچه ناید در بیان و در زباندم مزن تا بشنوی ز آن آفتابآنچه ناید در کتاب و در خطابخدا من ترا با این همه طلب، خواندم و امیدم این است که مرا باز نمی‌گردانی و رد نمی‌کنی، چون که اینقدر معرفت پیدا کرده‌ام که تو مهربان و بخشنده‌ای.خدا تو آن هستی که هیچ خواستاری او را خسته نمی‌کند، و هیچ بهره‌برداری او را کم نمی‌سازد، تو همانطور هستی که خودت می‌گویی و بالاتر از آنی که ما گویای آنیم.خدا، من از تو صبر بجا، گشایش نزدیک، گفتة هماهنگ، پاداش بزرگ را خواستارم.خدا، من از تو تمامی خوبی‌ها را می‌خواهم، چه آنهایی که به آن آگاهم و چه آنهایی که از آن بی‌خبرم، چون خوبی‌ها یک چهره ندارند، که خوبی از خوشی جداست، خوبی‌ها آ‌نهائی هستند که کمبودهای مرا تأمین می‌کنند و نیازم را برآورده می‌کنند، نه هوسم را و چه بسا نیاز من در شکستها و ضربه‌ها و رنجها باشد. من از تو خوبی‌ها را می‌خواهم، و چون می‌دانم که حتی تحمل الطاف ترا ندارم از تو صبر می‌خواهم، و از تو گشایش می‌خواهم که در زیر بار نمانم و به بن‌بست نرسم، و از تو قول صادق و عمل خالص می‌خواهم، من از تو می‌خواهم که ظرفیت و گنجایش و لیاقت و توفیق شهادت در راهت را نصیبم گردانی، ای خدا آمین.الهی به نشان تو بنده‌ام، به شناخت تو زنده‌ام، بنام تو آبادم، بیاد تو شادم، مست مهر از جام توام، صید عشق در دام توام، پس سپاس و ستایش خجسته از آن توست، و براستی تو را سپاس که دارای مسلکم و از میان همه مکاتب پیرو مکتب آسمانیم و از میان مکاتب الهی و ادیان توحیدی، پیرو اسلام و در اسلام، شیعه اثنی عشر، و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت و در این میان معتقد به ولایت فقیه و مقلد قائد عظیم‌الشأن انقلاب اسلامی امام خمینی حفظهم الله و از این جمع معتقد به نظام ارزشی و حکومت عدل اسلامی و انشاء الله منتظر قیام قائم آل محمد (عج) این امید همة انسانهای ستمدیده و به استضعاف کشیده در همیشه تاریخ، اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه. اما بعد:سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بگوشکه دور شاه شجاعست می دلیر بنوششد آنک اهل نظر بر کناره می‌رفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموشبصوت چنگ بگوییم آن حکایتهاکه از تغابن آن دیگ سینه می‌زد جوششراب خا نگی ترس محتسب خوردهبروی یار بنوشیم و بانگ نوشانوشز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردندامام شهر که سجاده می‌کشید بدوشدلا دلالت خیرت کنم براه نجاتمکن بفسق مباهات و زهد هم مفروشمحل نور تجلیست رأی انور شاهچو قرب او طلبی در صفات زینت کوشرموز مصلحت ملک خسروان دانندگدای گوشه نشینی تو، حافظا! مخروشو بدینسان تا اینجا کشیده شدم، در چند شب گذشته به شمارش یاران سبقت گرفته پرداختم، خدایا فقط دوستانم که دوستشان می‌داشتم از صد گذشت، خودم را ارزیابی کردم راهم را ارزیابی کردم و پس از اینهمه به خودم رو آوردم که چه دارم. در این هنگام به امکانات و وابستگی‌ها از قدرت و ثروت، دوستیها و خوشیها و قدرت جسمی و مغز و شعور و آگاهی و استعداد خودم فکر کردم. دیدم که اینها چقدر فاصله دارند، و چقدر هنگام احتیاج از من دور می‌شوند، هنگامی که صداشان می‌زنی جوابت نمی‌دهند، و به این رسیدم که فقط باید توکل علی الحی الذی لایموت، بر زنده‌ای که نمی‌میرد و …. تکیه کنم و در کنار او آرامش گیرم.دوش از درون جانم گفتند : اگر زمانیباید که در ره ما جانباز و محرم آییروی دلت به ما کن، جان مست از لقا کنبیگانگی رها کن، چون آشنای ماییو چنین بود که تصمیم را گرفتم و از خدا توفیق خواستم که :گر پیش رخت جان ندهم آن نه بخیلیستدر خورد رخت نیست، از آن می‌ نتوان دادیک جان چه بود؟ کافرم ار پیش تو صد جانانگشت زنان رقص کنان می‌ نتوان دادو گفتم باید آرزوی آنانکه خستگی من و شما را از جنگ و از مشکلات و از شهادت آرزو می‌کنند، با خودشان بگور برند، ما باید مشتهایمان را برای دفاع محکم‌تر نمائیم و دلمان را به خدا و اندیشه‌مان را به امام سپاریم و تا پیروزی نهایی را بدست نیاورده‌ایم از پای ننشینیم و مستضعفان جهان را نیرو دهیم و به اسارت افتادگان یوغ استعماری را بشارت دهیم، از کینه‌توزی بر ضد یکدیگر بپرهیزیم که خطر نزدیک است و جرقه‌ای کافیست که آنچه رشته‌ایم پنبه کند و طومارمان را درهم نوردد، همانگونه که پیروزی نهایی نزدیک است و حرکت و اتحادی و جوش و خروشی عمومی لازم که بدست آید. اکنون جای آن دارد که استواری خود را ادامه دهیم، و چشم دریدة کورباطنان از حقیقت را کور کنیم. جای آن دارد که ارزشهای عالی و مکتبی این نهضت علوی را قدر بدانیم و به جای انگ چسباندن تندروی و حذف و طرد نیروهای انقلابی و مؤمن و متعهد به تلاش دو چندان برای حاکمیت ارزشهای فراموش شدة اسلامی برخیزیم و همدیگر را برای ادامة خط سرخ شهادت و نبرد تا محو کامل فتنه و برقراری عدل و آزادی و برادری برانگیزیم و بشورانیم و دل به رهنمای خود آن زعیم دوراندیش و عارف بیدار دهیم که چون کوه ایستاده است. هوشیار باشیم که روزی باید جواب خونهای مواج و جوشان شهیدان و جواب نگرانیهای مادران و چشم‌ انتظاری فرزندانشان را بدهیم، پس به خود آییم و هجوم همه جانبة کفر را ببینیم و ملاکهای مکتبی را از خاطر نبریم، وخط مشی‌مان را در روند رهنمودهای امام بزرگوار و فقیه نستوه قرار دهیم.اما چند توصیه از این برادر کوچک به تمامی دوستان و برادران عزیزم با این امید که کوتاهی‌ها و بدی‌ها و ناروایی‌های این حقیر را ببخشائید تا شاید خدای سبحان هم از لطف و کرمش بر من ببخشاید.۱- تقوی، تقوی، تقوی را در همة ابعاد زندگی خود اصل بدانید بالاخص در قضاوت‌ها، در موضع‌گیریها و ….۲- قرآن را، قرآن را زیاد تلاوت کنید و با آن آشنا شوید، تا همچون سرودی آشنا در وجودتان جریان یابد، و در بحرانها و تزلزل‌ها از آن استمداد طلبید.۳- دعاها را بالاخص آنچه و آنگونه که پیامبر و ائمه معصومین نقل کرده‌اند زیاد با آن مأنوس شوید، چرا که دعا وسیله‌ای هنگام شکستن وسیله‌هاست، وسیله‌ای همراه وسیله‌هاست، بله دعا وسیله نیست که هدف است، و دعا درسی است که باید آموخت، وسیله ارتباط با پروردگارمان است، وسیلة پیوند با اوست، و باید آنرا آموخت و بر آنها تسلط یافت همچنانکه بر قرآن و احادیث شریف صادره از پیامبر و ائمه هدی(ع) مطالب شوقی و عرفانی و مقامات ذوقی و شهودی زیادی در دعاها نهفته است که در روایات نیست، چرا که در روایات مخاطب مردمند و با مردم به اندازه عقلشان صحبت شده و دعاها مخاطب خداست و هر چه گفتنی بوده است گفته‌اند، پس بر ما باد که با ادعیه انس گیریم و بر آن مسلط شویم، و هر موقع که حالی یافتید برای آمرزش این مخلوق عاصی خدا طلب مغفرت کنید که سخت محتاج است.۴- همیشه در راه حاکمیت ارزشها تلاش کنید و پاسدار خون شهیدان باشید، شهیدانی که حداقل همین دوستانمان را حساب کنیم، می‌بینیم مسئولیت سنگینی بر دوششان است.یاران چه غریبانه رفتند از این خانههم سوخته شمع ما هم سوخته پروانهو اینها همه مصیبت بود که بر ما وارد شد و ما را از پای در نیاورد و ما را نشکست و خورد ننمود، و خدا یاری کرد که همة مصایب را خورد کنیم و خود محکم بایستیم و خدا را سپاس می‌گوئیم، بنابراین تعهد کنیم که خواست آنها را که خواست خدا و رسول و ائمه معصومین، و ولی امرمان نایب بر حق حجت خدا امام خمینی روحی‌له الفداء است انجام دهیم.۵- خدا از تو می‌خواهم به آبروی شهیدان از دوستانمان، توبة همه ما را قبول کن،‌ و ما را در راه خودت ثابت قدم بدار، از گناهانمان بگذر، و دعای خیر همة دوستان را در حق این مخلوق گنه‌کارت به اجابت برسان.خدا ای مرحم دلهای مجروح، ای لطف و ای مهربانی بر‌‌ آنان که بی‌مهری شده است، در این لحظه که گذر زندگی نوع دیگریست و در این مکان که مکان دیگریست، از تو می خواهم که مرا با عدلت به محاکمه نکشی، و به لطفت ببخشایی.خدا، الان مثل فیلم سینمایی، داستان زندگی و عصیانها و گناهانم از جلو دیدگانم می‌گذرد، از آنجا که به تکلیف رسیدم، و امکاناتی که می‌توانستم از آنها در راه تو و … بهره گیرم نگرفتم، از زمانها که به بطالت گذراندم، از دروغ‌ها، از غیبتها، از سستی‌ها، از رنجش دوستان، از ریا و عجب‌ها و بیهوده‌کاریها، از دلخوشی‌ها، از کار برای دلخوشی خلق کردن و مفسده‌های ببار آمده از خدمت به خلق نکردنها و خون دل نخوردنها از … از… از… از اینکه از لطف تو سوء استفاده نمودم، چقدر گناه کردم و تو پوشاندی چقدر و چقدر که یکی از آنها کافی بود همه و همه چیز را بباد دهد و باز تو لطف کردی، نمی‌دانم چقدر زمان می‌خواهد که فقط ذنوبم ر ابشمارم و اگر بخاطر همه اینها صدبار مرا در آتش شعله‌ور جهنم افکنی و بسوزانی باز زنده‌ام کنی، فکر نمی‌کنم از گوشه‌ای از گناهانم پاک شود، ولی خدا، با همة اینها امیدم تویی، آرزویم تویی، زبانم به تمام گناهان و عصیانهایم گویاست، پس تو رحم کن، بر من ببخش، راهی جز بسوی تو ندارم، و پناهی جز تو از کجا جویم، ای ملجأ و پناه من، ای کریم ای بزرگوار.مادرم تو که نامت فاطمه است، فاطمه باش. خوشا بحالت اگر فرزندت لیاقت و ظرفیت شهادت را یافت، و در راه خدا، لبیک به ندای نمایندة امام زمان داد و اگر این امانت را به خدا سپردی و خدا قبول کرد،‌خوشحال باش و خدای را شکر کن، که خدا نعمت شهادت را نصیب فرزندت کرد و مباد و مباد صبر و بردباری را فراموش کنی، و دشمن اسلام را شاد، همیشه بر لب لبخند داشته باش، و اگر هم خواستی گریه کنی، بر مظلومیت حسین و خاندانش و یارانش گریه کن و بدان راضی نخواهم شد اگر خدای ناکرده بر از دست دادن فرزندت شکور نباشی، و از خدا گله کنی.و از زحماتی که برای من کشیدی و ناراحتی‌هایی که بخاطر من تحمل کردی چه در بزرگ کردنم و چه تحصیلم، و چه زندان در قبل انقلاب و چه در دوران انقلاب و بعد از آن که اگر چندین برابر هم عمر می‌کردم نمی‌توانستم جبران کنم، خدا به شما اجر جزیل و صبر جمیل عنایت فرماید.تنها آرزویم این بود که شما را به مکه بفرستم و یا حداقل مقدمات سفر سوریه را فراهم آورم که مصادف شد با نزدیکی عملیات و اینجا لازم‌تر بود، لذا اینهم بالای همة آنچه که می‌بایست انجام دهم و انجام ندادم، امیدوارم مرا ببخشی و با هدیه فرزندت به خدا تذکره، ورود به بهشت را فراهم کنی.فرزندم:… و تو شاهد باش، شاهد عصر خویش که پدرت و دوستان پدرت در خون خویش غلطیدند تا تو و همة فرزندان آیندة اسلام، بر صراط حق بمانید، ما با کاروانی که قافله‌‌سالار آن سید و سرور ما بود، نایب مولایمان امام زمان بود، حرکت کردیم اندکی را با کاروان آمدیم، و کاروان هنوز در گذر است آری فرزندم تو و همة دوستانت مثل پدرت و دوستانش به کاروان بپیوندید و رهسپار وادی عشق شوید، که خیر دنیا و آخرت و کمال انسانیت را جز این طریقی نیست.می‌دانم که ترا هنوز امکان خواندن این سطور نیست لیکن برایت خواهند خواند و تو که بزرگ شدی خود، خواهی خواند، و به این خواهی رسید که دنیا با همه بزرگی و وسعت آن بسیار حقیر و تنگ و کوچک است، و زائل شدنی و رفتنی، آدمی هر چه بدان روی آورد تشنه‌تر می شود و از کمال انسانی دورتر، هیچ‌وقت باور نکن که می‌شود هم خوب دنیاداری کرد و هم خوب دین‌داری، هم بیاد مستضعفان و محرومان بود و هم در کمال عیش و نوش و عشرت بسر کرد، که پدرت هم اینرا باور نکرد، لهذا از مال دنیا فقط کتابهایش را برای تو به ارث گذاشت که بجای حریص بودن به دنیا، به علم و دانش حریص باشی، و این را هم توجه داشته باش که علم بدون تزکیه و تقوی نداشتنش بهتر است. علم آن است که انسان را بسازد و غرور انسان را بریزد و او را خاکی کند.و تو … اگر دوباره کسی پرسید که پدرت ترا دوست نداشته که به جبهه رفته با شجاعت و ایمان جواب بده که اینطور نیست، پدرم چون مرا دوست داشت و دوستی ما را در طول دوستی خدا و رسولش می‌دید، به جبهه رفت، تا ایمان و باور ما استوار بماند، به جبهه رفت تا به تکلیف خود عمل کند و به ما بیاموزد که او مقلد است و ماهم باید مقلد باشیم، بهرصورت الان که دارم چند سطر را می‌نویسم در زیر نخلستانهای زیبای کنار اروندرود هستم و سنگرهای دشمن را در آنسوی رود به تماشا نشسته‌ام، اگر خدا توفیق داد و ظرفیت و لیاقت شهادت داشتم، هیچ‌وقت اندوهگین مباش، و بدان که دیر یا زود همة ما در قیامت همدیگر را ملاقات خواهیم کرد، و من زودتر می‌روم و اگر آدمهای خوبی بودیم و کارهایم مثبت و برای خدا بود به بهشت وگرنه … درست را خوب بخوان کمک مادرت کن، حجابت را خوب رعایت کن، تا انشاءالله در آینده مادری باشی که علی‌اکبرها و علی اصغرها را در دامان خود بپرورانی، و بدان که پدرت و دوستان پدرت :در برگ ریز باغ زهرا برگ کردندزنجیر خائیدند و صبر مرگ کردندرفتند تا تاوان خون حسین که تا قیامت بر دوش ماست را بدهند.

***

وصیتنامه شهید مهدی فرودی در  ۲۴/۱/۶۵  :

ونجیناهم بسحر….دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندران ظلمت شب آب حیاتم دادنداکنون با درود بی‌کران به شهیدان و مفقودین و اسراء و جانبازان و رزمندگان بر آنانکه در جنگ به استقامت ایستاده‌اند، و سلام بر امام امت و فقیه عالیقدر و روحانیت در صحنه و زهدپیشه و مردمی، و با امید به اینکه مردم قهرمان مسلمان جنگ و نبرد با باطل را تا رفع فتنه از عالم پیروزمندانه دنبال کنند، حقیر مهدی فرودی فرزند اسماعیل، وصیت خود را چنین به پایان می‌برم که همه عزیزان و دوستان را به تقوی دعوت می‌کنم و می‌خواهم که از اشتباهات و تقصیرات من درگذرند.»

یینوشت:

یادداشتها و وصیتنامه های شهید فرودی را از کتاب “لبیک مجموعه دلنوشته های شهید مهدی فرودی” برگزیده ام. /

  • ۸۸/۰۲/۰۳
  • احیا