احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

انقلابی بودنی آنچنان (1)

احیا | سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۴۷ ب.ظ | ۰ نظر

********

انقلابی بودنی آنچنان(۱) 

امیر حسین ترکش دوز

صفت “انقلابی” از جمله الفاظی است که در دوران مدرن و از “عصر ایدئولوژیها” بدین سو، کاربرد گسترده ای در فرهنگ سیاسی جوامع داشته است. در میهن ما نیز، این واژه چه در ادبیات حاکمان و چه در ادبیات مخالفانِ حکومت، به صورت گسترده ای به کار رفته است؛ گرچه از سقوط بلوک شرق بدین سو ،به نحو قابل توجهی، استعمال این واژه در ادبیات اپوزیسیون کم رنگ شده است. گستردگیِ “طیف کاربردِ این واژه” عارضه هائی را نیز به همراه داشته است که شاید بتوان از منظری، از آنها با عنوان “آسیب” یاد کرد یکی از این عارضه ها، گوناگونی فوق العاده ای است که این واژه از حیث معنا، کاربرد و مصداق به خود دیده است: این طیف متنوع از یک سو شامل محبوبترین “انقلابی بودن”ها است و از سوی دیگر تنفربرانگیزترین و زشت ترین انقلابیگری ها و انقلابی نمائی ها را هم شامل شده است! وقتی تاریخچه این مفهوم را ملاحظه می کنیم به خوبی در می یابیم که این واژه هیچگاه معنای ثابت و واحدی نداشته است. با این حال و به رغم این تکثر، راه برای رسیدن به معنای مشخصی از “انقلابی بودن “باز است: بسته به اینکه مقصودمان از انقلاب، انقلاب در چه چیز باشد و مبنا، غایت و روش انقلاب را چه چیز بدانیم، تلقی ما از انقلابی بودن نیز متفاوت خواهد شد. هنگامیکه به تاریخِ معنا کردن و استفاده از این واژه نظر می کنیم، هم “خواست تغییر اوضاع و احوال کنونی به وضعیت گذشته” را می بینیم و هم”تحکیم آسیب مند وضع موجود و پاسداری از منافع صاحبان قدرت” را و هم “اراده شکل دادن به فردائی متفاوت ازگذشته و امروز را؛ فردائی که زیستی شایسته را برای انسان فراهم کند”! در میان انواع و اقسام انقلابی بودنها هم “انقلابی ِاوتوپیائی” را می یابیم که صرفاً طرحِ هدف می کند و چندان به وسایل رسیدن به هدف توجهی ندارد و هم می توان از شخصیت یا جریانی انقلابی سخن گفت که صرفاً چشم در “هدف” ندوخته و به “وسیله مناسب” هم می اندیشد و ساز و کارهای نیل به آینده را در همین “اکنون” می جوید. البته مقصود از انقلابی، الزاماً انتساب به انقلابی خاص نیست بلکه آنچه در وهله نخست به ذهن متبادر می شود، مقصود، مطلقِ “انگاره ما از انقلاب” است ولو اینکه این انگاره، تاکنون تحقق خارجی نیافته باشد. به نظر می رسد وقتی در مورد “انقلابی بودن” سخن می گوئیم باید هر دو معنا را در نظر داشته باشیم گرچه معنای اخیر که “تاریخِ تحققِ اصول” را از معنای واژه حذف می کند و “خودِ اصول” را در آن پررنگ می سازد، باید در اولویت قرار گیرد. برای رسیدن به معنائی مشخص و قابل دفاع برای “انقلاب” می توان بحث را از یک تعریف اولیه آغاز کرد؛ تعریفی که اگرچه در آغاز بحث لازم است اما به هیچ رو کافی نیست. انقلابی بودن را می توان به “تکامل خواهی ریشه نگر” تعریف کرد . شخصیت یا جریانی انقلابی است، که “تکامل” را می خواهد و هیچ ساختار “واقعا” موجود” و هیچ روند “تاریخاً جاافتاده ای” را “طبیعی” و بیرون از حوزه “چون و چرا” نمی داند و واپسین هدف او نه اصلاح موضعی و جزئی یا صرفاً تسکین دردهای بشری یا آراستن وضع موجود و قابل تحمل کردن آن، بلکه تغییر ریشه ای آنها است؛ گرچه شخصیت یا جماعت انقلابی ،این تغییر را در ضمن یک فرآیند بلند مدت تاریخی و به صورت تدریجی و مرحله ای تعقیب کند ودر حالی که خط مشی او اصلاح موضعی نیست آن را لزوما ” و در هر شرایط مخل رویکرد انقلابی نداند ؛یعنی قضاوتی یکسره مثبت یا منفی در باره این سنخ اصلاح نداشته باشد . انقلابی بودن در این معنا، آنگاه که صرفاً در حوزه سیاست به کار رود ،به برافکندن اساس “نظم سیاسی مستقر” برای رسیدن به وضعیتی متکامل یا متکاملتر دلالت دارد اما در همین “فضای معنائی” (یعنی عرصه سیاسی)، نیز می توان به معنائی عام قائل شد بدین نحو که برافکندن نظام سیاسی را از معنای انقلابی بودن کنار گذاریم و آنرا به معنای “مطلق ِ تکاپوی تکامل خواهانه و ریشه نگر” بفهمیم؛ مستقل از اینکه در “ریشه نگریِ خود”، استراتژی قانونی را انتخاب کند یا راهبردی فراقانونی را. به عنوان مثال اشخاصی (همچون نگارنده این سطور) با توجه به قضاوتی که در مورد قانون پایه جمهوری اسلامی دارند، رویکرد فراقانونی را نمی پذیرند، حال آنکه ممکن است، دیگران، با قضاوتی متفاوت، راهبردی متفاوت را اختیار کنند. نظام جمهوری اسلامی برآمده از یک انقلاب مردمی است و همچنان واژگانی همچون “انقلاب” و “انقلابی” در گفتار رسمی به وفور به چشم می خورَد. علت یا دلیل این “حضور همچنان” بیشتر “عاطفی – احساسی” و در مرتبه بعد “فکری” است و اگر مقصودمان از “فکری”، “فکر مستند و منقح” باشد این مرتبه بندی ،وضوح بیشتری می یابد . علاوه بر این ها، در تعلیل یا توضیح کاربرد گسترده واژگانی همچون”انقلاب” و “انقلابی” در گفتار رسمی ، از نکته دیگری هم نباید غفلت کرد.؛ یعنی این واقعیت که مسئولین فعلی نظام، بخش عمده ای از مشروعیت خود را از “انقلاب” و از “سنخ گفتاری می گیرندکه از سوی امام خمینی به کار بسته شد” و، علاوه بر خصلت مشروعیت بخشی، قدرت بسیج کنندگی خود را هم بارها و بارها به منصه ظهور رسانده است. نخستین پرسشی که با توجه به این “شیوع گسترده” می توان مطرح کرد، پرسشی است بدین مضمون: پس از سال های 67- 68، مفهوم “انقلابی بودن” چگونه ادراک شد و این مفهوم، در عملکرد آنها که از تداوم انقلاب سخن می گفتند یا از ناحیه انقلاب و شخصیتِ محوریِ آن  کسب مشروعیت میکردند چگونه ظهور پیدا کرد؟ البته محدود کردن پرسش، به دوره بعد از 68، به معنای آن نیست که در مورد “دهه اول بعد از انقلاب ” ، نمی توان این سوال را مطرح کرد؛ بلکه از آن رو است که اولاً بررسی رخدادها و روندها در دهه های بعد ارتباط بیشتری با چالشهای امروز ما دارد و و دوم اینکه دهه نخست بعد از انقلاب عمدتاً مقارن بود با جنگ داخلی گروههای مسلح علیه “تمامیت نظم مستقر” و نیز هم زمان بود با یک جنگ طولانی هشت ساله. دوران بازسازی، عمدتاً از بعد از سال 68  شروع میشود و لذا انتظارها از این دوران بسیار بیشتر است و سوالهائی که می توان پیش رویِ سامان دهندگان آن قرار داد ، هم به لحاظ کمی افزونتر است و هم ، محتوای متفاوتی دارد. در بخشی از دهه اول بعد از انقلاب ،برخی از ساختارهای نظام، حتی به صورت اولیه هم قوام نیافته بود و “ بخشی از اصحاب انقلاب” ، درگیر دغدغه تاسیس بودند. وضعیت خاص کشور  در جنگ هشت ساله که با تجاوز عراق و حمایت قدرتهای جهانی از آن صورت پذیرفت، اجازه برنامه ریزی به دستگاههای مسئول نمی داد ؛ به همین جهت، اولین برنامه توسعه که در اوایل دهه شصت نوشته شد ،در همان مراحل اولیه نگارش متوقف ماند. از این رو، گرچه می توان  و می باید در مورد دهه اول انقلاب و حتی دهه های قبل از آن،  عملکردها و طرز تلقی ها از “انقلابی بودن” را مورد بررسی و نقد قرار داد اما در مجال فعلی  سوال  این است که از سال شصت و هشت به بعد که عصر  بازسازی آغاز شد و ترکیب سیاسی جدیدی متولی سامان دادن و رهبری دوران بعد از جنگ شده اند ،،انقلابی بودن را چگونه ادراک کرده اند و چگونه آنرا در سیاستگذاریها و برنامه ریزیهای خود تحقق داده اند ؟پرسش پِیش گفته را با توجه به مسائل روز به حوزه سیاست خارجی محدود می کنم ولذا پرسش نهائی این خواهد بود که آیا بعد از سال 68، برنامه ای برای مبارزه با “اِعمال ِسلطه قدرتهای استکباری “و فراتر از آن “توسعه یا صدور فکر انقلاب” در دستگاه های موازی و متعددی که متولی امر سیاست خارجی بودند تهیه شد؟ مقصود از “برنامه “در این سوال، نقشه جامعی است که اقدامات دستگاه های مختلف را به شکل سنجیده و به صورت منطقی با هم سازگار کند و علاوه بر این ، در معرض دید مردم باشد تا آنها بتوانند براساس آن، از مسئولین مربوطه (به نحو با واسطه یا بی واسطه) حسابرسی کنند. بیست و چهار سال، زمان کمی برای صورت بخشیدن به چنین کاری نیست. “سوال مهم و غیر قابل اغماض “این است که آیا در بیست چهار سال گدشته شاهد ،اقدامات برنامه مند و سنجیده و موثر و هماهنگ برای کاستن از آسیبیذیری ساختارهای داخلی در برابر سوگیریها و مطامع نظام جهانی سلطه و گسترش بخشیدن به دائره مقبولیت اجتماعی برای اسلامی که در گفتار مرکزی انقلاب طرح می شد ،در داخل و خارج از کشور بوده ایم؟ آیا مشابه همان همتی را که صرف تنظیم نقشه جامع علمی کشور شد صرف سامان دادن ن به قشه جامع چالش با نظام جهانی سلطه گردید ؟ اهمیت این سوال از آن رو است که : اگر مبارزه با نظام جهانی سلطه به صورت برنامه مند ،مدلل ، سنجیده و با به هنگام سازی ادبیات رسمی سامان نیدیرد بیم آن هست که از این مبارزه چیزی جز شعار و کلیشه یردازی مکرر باقی نمانَد و نتیجه آن دوری هرچه بیشتر بخشهای وسیعی از جامعه و به وییژه نسل جوان از گفتار رسمی باشد . متاسفانه این روزها صاحبان برخی تریبونها به جای آنکه این پرسشهاو نکات کلیدی را به بحث بگذارند، آدرس غلط می دهند و مسائلی همچون “مرگ بر آمریکا” و گفتن و نگفتن آن را موضوع بحث و چالش می کنند حال آنکه اینچنین تنزل بخشیدن به “سطح چالش با نظام جهانی سلطه،” عملاً پرده انداختن بر “تضییع اصول “و روندهائی است که به این “تضییع “انجامیده است . تمسک به فروع و تضییع اصول نشانه خوبی برای نظام اسلامی و طرفداران آن نیست . روی عن امیرالمومنین علیه السلام “یستدل على ادبار الدول باربع : تضییع الاصول والتمسک بالفروع وتقدیم الاراذل وتأخیر الافاضل” . (غررالحکم و دررالکلم) علاوه بر این، تنزل بخشیدن به “سطح چالش با سلطه طلبی جهانی و مشخصا” با آمریکا “علل اصلی آسیبها در حوزه سیاست خارجی را از نظرها پنهان می کند و مجاری واقعی نفوذ قدرتهای استکباری در میهنمان را را از حوزه دید ،خارج می نماید. انقلابی بودن در حوزه روابط خارجی نظام، مفهومی پیچیده و چند بعدی است که هم کمک به بهبود زندگی مادی و معنوی مردم و “اصلاح ریشه نگر، همه جانبه و هماهنگ ساختارهای داخلی” ( یا فرهم نمودن لوازم این بهبود و اصلاح از طریق سیاست خارجی )را شامل می شود و هم جلوگیری از “اعمال سلطه خارجی بر ساختارهای داخلی” و علاوه بر این دو “صدور فکر انقلاب و توسعه آن در خارج از کشور” را. حال اگر بخواهیم انقلابی بودنِ “سیاست خارجی ” در دوره مورد بحث را از حیث سوم بسنجیم، نخستین سوال این خواهد بود که صرف امکانات در این دوران؛ به کدام ثمرات انجامید ؟ در دوران مورد بحث ما تا چه میزان، در نشر عناصر متعالیِ فکرانقلاب  و تزکیه و تکاملِ این فکر  ، توفیق حاصل شد ؟ اگر آنچنان که باید و شاید در این زمینه کوشش شده است ،یس چرا شاهد گسترش جهانی اسلام سلفی در دو دهه اخیر هستیم؟ سهم عوامل درونی یا کم کاری ایشان ، در شکل گیری این یدیده چه قدر است؟ سرمایه گذاری فکری و معنوی در لبنان  از دهه اول بعد از انقلاب و پیش از سال 68   آغاز شد لذا به نظر می رسد اگر خواسته باشیم تحقیقی خاص دوره مورد نظر را صورت دهیم باید به مطالعه پروژه هائی بپردازیم که از ابتدا تا انتها در همین دوره صورت پذیرفت. متاسفانه در حال حاضر ،ماجرای بوسنی هرزگوین و حضور نیروهای ایرانی در آن منطقه موضوعی فراموش شده است اما کسانی که تحولات سیاسی دهه هفتاد را درک کرده اند به یادشان  هست که این موضوع ،در صدر توجهات جماعتی قرار داشت که خود را سرآمد انقلابیگری جلوه می دادند و آنچه را در منطقه بالکان انجام می دادند یکی از جلوه های این انقلابیگری می شمردند اما همانها ظاهراً چندان علاقه ای ندارند که در باره عملکرد خود که به “معاهده صلح دیتون” انجامید، پاسخ دهند. واقعیت آن است که اگر بخواهیم در مورد انقلابی عمل کردن یک شخص یا جریان، صرف درشت گوئی ایشان علیه آمریکا یا تند و تیز سخن گفتن های نقطه ای(یا حتی همیشگی) ایشان را ملاک قرار دهیم ،سخت اشتباه کرده ایم .اگر بخواهیم در مورد انقلابی بودن یا ضد آمریکائی بودن اشخاص و گروه ها ،اینچنین سطحی و نازل قضاوت کنیم لابد باید رهبران بلوک شرق سابق را هم انقلابی ارزیابی می کردیم چون آنها هم به آمریکا ناسزا میگفتند حال آنکه که بعید است بسیاری از اشخاص و گروه های مورد بحث ما حاضر به پذیرش این “لازمه “باشند. پس حال که این لازمه را نمی پذیرند بهتر است برای تشخیص “انقلابی بودن” از سطح چنین “معیارها ی منفی ” و “کلیشه های نازلی” پا فراترگذاریم و معیار های مثبت را مد نظر قرار دهیم وملاحظه کنیم که شخص یا گروهی که مدعی انقلابی بودنند تا چه حد در اصلاح ریشه ای و تکامل بخشیدن به ساختارهای آسیبمند موفق بوده اند یا اساساً به درک درستی از آسیبها نائل آمده اند که بخواهند موفق باشند. در حوزه مورد بحث ما یعنی روابط خارجی نیز دقیقا” برای تشخیص انقلابی بودن یا نبودن یک جریان یا شخص باید ابتدا شناخت او را از ساختارها و روندها ی جهانی و درمرتبه بعد عملکرد واقعی ایشان را مورد ارزیابی قرار دهیم . (ادامه مقاله را در” انقلابی بودنی آنچنان(۲) ” در همین سایت مطالعه بفرمائید. )

  • ۹۲/۰۹/۰۵
  • احیا