احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

انقلابی بودنی آنچنان(2)

احیا | سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۲۶ ب.ظ | ۰ نظر

آنچه درپی خواهید خواند،قسمت دوم و یایانی مقاله “انقلابی بودنی آنچنان ، دیپلمات بودنی اینچنین” است . لطفا” قبل از مطالعه این قسمت ،قسمت اول مقاله را در همین سایت مطالعه فرمائید .(تاریخ انتشار قسمت دوم و پایانی:12 آذر 92)

***********

انقلابی بودنی آنچنان(۲)

امیر حسین ترکش دوز

در جهان پیچیده امروز ،در صورتیکه یک حکومت انقلابی بخواهد اندیشه خود را به نحو موثر و پایدار عینیت بخشد و دچار نارسائیهائی ( از آن قبیل که پیش از این ذکر شد ) نشود ، باید اندیشه خود را در قالب یک “نقشه “سامان دهد . این نقشه نیز ، پیشاپیش ،نیازمند پشتوانه ای تئوریک و تصویری منقح از واقعیتهای جهان امروز ،شکلهای جدید سلطه گری و ساز و کار های اثر گذاریِ آن در داخل کشور است . اگر این شرایط را برای یک “دیپلماسی ایده آل “بیذیریم ،سؤال این خواهد بود که آیا دیپلماسی ایرانی در سالهای بعد از انقلاب  قبل و  بعد از سال 68، تصور درستی از امپریالیسم یا سلطه گری به مثابه یک نظام جهانی و نقش هیئت حاکمه آمریکا در این “نظام “داشته است ؟ در صوتیکه هیئت حاکمه آمریکا ،اسیر کانونهای یهودی ، لابی صهیونیستها یا شبکه صهیونیستی در جهان تلقی شود ، نمی توان به این پرسش، پاسخ مثبت داد .همانطور که اگر نقش جهانی آمریکا آنچنان تصور شود که گوئی ،آمریکا ،دولتی ملی همچون دیگر دولتهای ملی است و هیئت حاکمه آن ،مجموعه ای نایکپارچه از اشخاص و گروهها است ،به جایگاه هیئت حاکمه آمریکا در ضمن “ساختاری جهانی” توجه نشده است . درست است که تلقی ذات انگارانه و کاملا” یکپارچه از آمریکا خطا است ،اما هیئت حاکمه این کشور را مجموعه ای بی ارتباط باهم و بی ارتباط با سمت گیریهای دیرین ایدئولوژیک تصور کردن هم دور از واقعیت است . “انقلابی بودن “و “دیپلمات بودنی “که در پی این قبیل تصورات نادرست شکل گیرد ،بی تردید مطلوب نخواهد بود . نکته ای که در تصحیح ذهنیت ما در باره جایگاه آمریکا در سیاست جهانی می تواند مؤثر افتد” بازنگرشی مبدعانه  به مفهوم امپریالیسم “است مفهوم “امبریالیسم “، بر خلاف تصور برخی ،نه اختراع مارکسیستها است ، نه آنها تنها نظریه پردازان موجود و ممکن امپر یالیسمند و نه نظریه یردازی در باره امپریالیسم به تفاسیر سنتی از این مفهوم منحصر مانده است . با این حال، نگارنده این سطور را ،هیچ اصراری بر صِرفِ این لفظ نیست . مهم ، واقعیتی است که نظریه های امپریالیسم در پی تبیین آن بوده اند و البته هر یک ،نقاط قوت و ضعفی هم داشته اند . امپریالیسم یا سلطه طلبی جهانی، یک ساختار تاریخی و غیر شخصی است و گرچه در واپسین تحلیل، محصول اراده جماعتی از انسانها است؛ اما از سنخ آن محصولاتی است که یس از پدید آمدن ،خود ، هویتی مستقل می یابند و در اراده آفرینندگان خود تصرف می کنند . همانطور که “ماشین”، پس از پدید آمدن ،صرفا” اثر فعل انسان نیست ؛بلکه خود، موجودی اثر گذار خواهد بود. بر خلاف تصور شایع ، امپریالیسم با توطئه و لابیگری پدید نیامده است و حیات بالفعل آن نیز علی الاصول مرهون توطئه و لابیگری این “گروه ذی نفع” یا آن “گروه فشار “نیست .واضح است که چنین موجودی ،با توطئه و لابیگری هم از بین نمی رود .البته نمی توان منکر وجود توطئه و لابیگری در سیاست جهانی شد ، اما بحث بر سر نقش ،جایگاه و وزن چنین مقولاتی است . اینچنین نیست که ،با حذف توطئه و لابیگری صهیونیستها یا غیر ایشان ،امپریالیسم یا هژمونی هیئت حاکمه آمریکا در روابط بین الملل ،از هم بپاشد. ” نقشه جامع چالش با نظام جهانی سلطه ” علاوه بر “نظریه ای در باره سلطه “باید متکی به این گزاره هم باشد که “زمینه های نا سالم درونی به سلطه بیگانه راه می دهد” . سالها ییش، در ۲۷ مرداد ۱۳۴۰ استاد شهید مطهری گفت :” سیاست حاکم بر جهان – یا بر نیمی از جهان – می خواهد که اسلام نه بمیرد و نه زنده بماند . به حالت نیم مرده و نیم زنده بماند ….بلوک شرق فکر می کند به اینکه ریشه اسلام را از بیخ بکند ، بلوک غرب فکرش این است که اسلام را به حال نیم زنده و نیم مرده نگه دارد .یعنی همین که هست این وضعی که الان هست حفظ بکند .نه بگدارد از بین برود نه بگذارد درست زنده بشود . درست مثل همان چیزی است که در کتابهای حشره شناسی …..می گویند….یک حشره ای… موقع تخم گذاری اش که می شود یکی از کرمها را پیدا می کند؛ می رود روی یشت آن کرم، یک نقطه مخصوص ،یک عصب خیلی خیلی باریک را ییدا می کند ،روی آن عصب نیش می زند، ولی نیش می زند نه آن جور نیش می زند که بمیرد . اگر بخواهد بزند بمیرد، می میرد ؛آهسته نیش می زند ،اینقدر نیش می زند که این عصب کِرِخ و آن حیوان بی حس شود و بیفتد سر جایش ولی نمی گذارد بمیرد …. حالا چرا این حیوان ،این کرم را این قدر نیش نمی زند که بمیرد چون اگر بمیرد می گندد و زود از بین می رود چرا نیش می زند ؟برای اینکه بی حس بشود و حرکت نداشته باشد اگر حرکت داشته باشد ،این ،نمی تواند روی او تخم بگدارد و بعد بچه هایش بیایند از گوشت او ارتزاق کنند و بخورند و زندگی کنند و به این حالت نیم مرده و نیم زنده این را نگه می دارد ….البته این را نمی خواهم بگویم و شما را به غلط بیاندازم که استعمار و استثمار ما را به این حالت در آورده است . نه ما قبلا” به این حالت در آمدیم ،آنها ما را امروز به این حالت نگه می دارند و علت مبقیه {انحطاط}ما هستند و اِلا ما قبل از اینکه استعمار و استثماری بیاید افکاری از نواحی ای تدریجا” در ما ییدا شد و ما را به این حالت در آورد.لنین گفته است دین تریاک اجتماع است . یک نفر از نویسنده های عرب از یک فیلسوف مادی دیگری نقل می کند که دین انقلاب ضعفا علیه اقویا و ابر مردها است . این نویسنده عرب می گوید کدامیک درست است ؟ آیا دین تریاک است و وسیله بی حسی است یا انقلاب و جنبش است ؟می گوید هر دو تا درست است : دین زندگی است ،حرکت است، جنبش است اما کدام دین؟ آن دینی که ییغمبران آوردند . در عین حال دین، تریاک اجتماع است اما کدام دین ؟ آن معجونی که ما امروز ساخته ایم ….امیدوارم از مجموعه آنچه گفته شد بتوانیم نتیجه بگیریم که ما اکنون بیش از هر چیز ی نیازمندیم به یک رستاخیز دینی و اسلامی ، به یک احیاء تفکر دینی ،به یک نهضت روشنگر اسلامی ” (ده گفتار، مرتضی مطهری، چاپ سیزدهم صفحات ۱۴۸ تا ۱۵۱) آنچه در این فراز به بحث ما ناظراست این بخش از سخن مطهری است که استعمار را نه علت موجده یا محدثه “انحطاط ما “بلکه علت مبقیه آن به شمار می آورند . “نقشه جامع چالش با نطام جهانی سلطه ” باید چنین جایگاهی را برای سلطه طلبی خارجی قائل شود. وقتی از بررسی “چگونه انقلابی بودن” در” دوره مورد بحث” و خصوصیات “نقشه راهنما “،فارغ شدیم می توانیم” چگونه دیپلمات بودن “را هم در همان دوره، مورد بررسی قرار دهیم. دیپلماسی را” فن اجرای سیاست خارجی به صورت مسالمت آمیز” دانسته اند. یکی از عناصر محوری در دیپلماسی، “رفع تعارض “است این رفع تعارض خود را به صورتهای مختلفی می تواند نشان دهد .گاه ،تعارض ،میان نفسِ اهداف ،صورت می یذیرد ؛در این صورت باید به ترکیبی از آنها دست یابیم که هر کدام از اهداف را به ترتیب اهمیت ،به نحوی تراش دهد یا باز تعریف کند که جا برای هدف دیگر هم باز باشد. گاه تعارض ،ناشی از نفس اهداف نیست بلکه تعارض در مقام اجرا و با توجه به سطح توانائیها و امکانات یک نظام سیاسی ایجادمی شود ؛ بدین شرح که یک نظام سیاسی نمی تواندبه همه اهداف خود به نحو هم زمان دست یابد و لذا ناچار است میان آنها اولویت بندی کند . و گاه” گستره دیپلماسی” آنچنان محدود می شود که کارویژه اش به “حداقلها “، یعنی دفع تهدیدهای بیرونی یا حتی کاستن ازشدت تهدیدها یا به تاخیر انداختن آنها تنزل می بابد. البته در مورد وصف” مسالمت جویانه “که در تعریف فوق آمد نباید دچار توهم شد. فی الواقع دیپلماسی یک نوع” چالش نرم” است . گاه ، رابطه ومذاکره دیپلماتیک خود بستری می شودبرای مدیریت کردن تضادی که به طور جدی با طرف مقابل (و در بحث ما ،امپریالیسم )تحقق دارد  . متاسفانه در سالهای اخیر ،میان دیپلمات بودن و انقلابی بودن ناخود آگاه تعارضی طرح شد که شایسته نبود و با حوادث اخیر هم معلوم شد که در نظر مطرح کنندگان آن ” تعارض “، انقلابی بودن در مقابل دیپلمات بودن قرار نمی گیرد .

واقعیت این است که در شرایط کنونی در میهن ما ،"مسئله" ، “اضطرارِ میان دو قطب انقلابی بودن یا دیپلمات بودن” نیست ؛مسئله  ” چگونه انقلابی بودن “و “چگونه دیپلمات بودن” است. بعد از سفر رئیس جمهور یازدهم به نیویورک و تعاملات صورت گرفته با طرف آمریکائی ، شاهد واکنشهائی در رسانه های طیف موسوم به اصولگرا بودیم که برخی از آنها حاکی از بی اطلاعی فاعلانشان از تاریخ روابط دییلماتیک ایران و غرب در سالهای بعد از 68 می کرد . روند این تعاملات از ماجرای آزادی گروگانهای آمریکائی در لبنان و کنار گذاشتن حکم صادره در مورد اعدام سلمان رشدی آغاز شد وتا تعامل با دولتی که در تقابل با انقلاب و نظام معرفی می شد ،در ماجرای افغانستان و عراق و نیز تعامل با همان دولت در جریان گفتگو های مربوط به چالش هسته ای در یک دهه اخیر ادامه پیدا کرد .این که تک تک این تعاملها درست بوده یا غلط فعلا” موضوع بحث نگارنده نیست. لزومی هم ندارد که قضاوتی کلی یا یک بارچه در مورد همه این اقدامها  داشته باشیم. اما این قبیل تعاملها،  چه درست ارزیابی شوند یا غلط ،به هر حال نشان دهنده اینند که ادعای انقلابی بودن یا ایدئولوژیک بودن سیاست خارجی در دوره مورد بحث را ،دست کم بدون ضمیمه کردنِ تبصره هائی نمی توان یذیرفت . تاکنون برخی از این تعاملها و شاید راه گشائی ها ،با سیاست سکوت از جانب رؤوس و بدنه  یک  طیف سیاسی همراه بوده است ؛گرچه گاه ،برای آنکه به نحوی “همه را یک جا ” یا “خصوص ِتعاملات اخیر با آمریکا و دیگر قدرتهای غربی “را توجیه کنند، آنها را با ماجرای مک فارلین در دهه اول بعد از انقلاب پیوند زده اند. حال آنکه ماجرای مک فارلین هر عیبی که داشت ( که بی تردید داشت ) از جنس دیگری بود .آن ماجرا اولا در نقطه آغاز بدون اطلاع شخصیت محوری نظام  و در سطح غیر رسمی شروع شد دوم اینکه هموبه عنوان یک مانع وارد ماجرا شد و برخلاف غالب تعاملهای مزبور ،هم به علت نحوه برخورد ایشان و هم به علل دیگر، تعامل یاد شده ، به سر انجامِ مورد نظر طرف مقابل نرسید. به یاد آوردن ِ تاریخ ِ این تعاملها از آن رو است که کسانی که از اتفاقات اخیر در سیاست خارجی نظام ناراحت می شوند اولا” وزن اتفاقات اخیر را درمقابل نمونه های مشابه قبلی از یاد نبرند ؛چرا که وزن مخالفت با هر رخدادِ نامطلوب ، می باید متناسب با وزن واقعی آن باشد دوم اینکه شیوه مألوف مواجهه با این قبیل رخدادها و روندها بر اساس منطق دوگانه را کنار گدارند یعنی همان منطق که به موجب آن اگر فاعل یک فعل ،خودی بود با او به یک نحو برخورد می شود و اگر از اغیار بود به صورت دیگر و سوم اینکه بیش از تقبیح معلول ، با آرامش و دقت نظر به سلسله علل ایجادی و اِعدادیِ رخدادی که در نظر ایشان نامطلوب است ،توجه کنند . در دوران بعد از سال 68 ، همانطور که در مورد انقلابی بودن ،کارنامه ای را ییش رو داریم در مورد دیپلمات بودن هم ” کارنامه” داریم. دیپلماسی خوب ،مراتب و درجاتی دارد .مرتبه نازله آن این است که دییلماتها بتوانند مُسَکِّن وار و به صورت نقطه ای از یک نظام سیاسی دفع تهدید کنند یا لا اقل تهدید را به عقب اندازند . البته به شرط آنکه همین مرتبه نازله در کنار این خوبی ،بدیهائی نداشته باشد که اثر مثبتِ آنرا خنثی کند .با توجه به این توضیح، نخستین یرسشی که به ذهن خطور می کند این است که در دوره مورد بحث ما ، دستگاه دییلماسی(در حداقلی ترین سطح از انتطاری که می توان از دیپلماسی یک کشور داشت ) تا چه حد توانست از حجم تهدیدهای خارجی بکاهد . البته در هیچ حکومتی ، دستگاه دیپلماسی به صورت مستقل ،قادر به چنین کاری نیست ونیازمند پشتوانه هائی در سیاست داخلی ،اقتصاد داخلی وسامان اجتماعی ( یا به تعبیر شایع جامعه مدنی )در داخل کشور است . از این رو سؤال این است که در این دوران ،لوازم شکل گیری یک دیپلماسی موفق در حوزه های مزبور فراهم شد یا نه ؟یا در این زمینه ، توفیق غلبه داشت یا ناکامی؟ اگر از این سطح حداقلی ،پا فراتر نهیم و از دیپلماسی ،صرفا” انتظار کاستن از حجم تهدیدها را نداشته باشیم با سؤالهای نیرومند تری مواجه خواهیم بود ؟ سؤالی بدین شرح: دیپلماسی در دوره مورد بحث ،عامل اجرای کدام نقشه جامع ضد سلطه بوده و هست ؟ وقتی نقشه اندیشیده شده ، بحث شده ، مُدون و “یِش چشم مردم” در کارنباشد ، دییلماسی هم در همان سطح حد اقلی یعنی “دفع تهدید عاجل “یا “به تاخیر انداختن آن “، عمل خواهد کرد . این دییلماسی ممکن است خوب باشد اما خوب بودنش از قبیل خوب بودن یک مُسکِّن است . البته “دیپلماسی مُسکن وار ” نسبت به “دیپلماسی ای که نه انقلابی است و نه با انضباط و فقط تهدیدزا است “مُرجح است ؛ اما جای ایده آل ما یعنی “دیپلماسی انقلابی یا تحول آفرین “را نمی گیرد .البته اگر به “دیپلماسی مُسکن وار”به چشم یک اقدام موردی و نقطه ای نگریسته نشود و از آن یک ایدئولوژی ویا حتی استراتژی ساخته شود ،نه تنها آن ” حُسن حداقلی “رانخواهد داشت بلکه زیان بخش هم خواهد بود . بعد از اینکه “نقشه جامع “بر اساس ادراکهائی از آن دست که در ابتدای این نوشته ذکرشان آمد ،سامان یذیرفت ، یکی از مهمترین کارکرد های آن ، یافتن مناسب ترین راه برای “به سامان کردن چالش با سلطه جوئی خارجی ” است . دیپلماسی اگر مستقل از آن نقشه جامع ، در نظر گرفته شود ،معلوم نیست که در مناسبترین راه ها به کار گرفته شود . در این صورت ، احتمال اینکه انرژی یک نظام سیاسی ، در راه های بیهوده یا کم فایده هَرز رود ، بسیار زیاد خواهد بود .در یک دهه اخیر کوشش شد تا “دستیابی به یک فن آوری صلح آمیز خاص ” به عنوان بستر ی برای” چالش با نظام جهانی سلطه” به حساب آید و عملا” در سیاست خارجی نظام ، آنچنان وزنی ییدا کرد که احساس می شد بر دیگر چالشهای سیاست خارجی سایه انداخته است . نهایتا” هم از سوی بسیاری به عنوان بستر اصلی چالش با دشمنان خارجی انقلاب و نظام تلقی گردید . کار تا بدانجا بالا گرفت که در چارچوب گفتمان رسمی”که به عنوان گفتمان انقلاب به جامعه حزب اللهی ارائه می شد، در کنار عناصری چون “ولایتمداری ( یا رویکردی خاص به آن )””علم دینی” ( یا تفسیری خاص از آن )”ییشرفت علمی” ( یا طرز تلقی خاصی از آن ) و همچنین رویکردی نادرست به کار جهادی و مواردی از این دست ، “دستیابی به آن فن آوریِ خاص “به عنوان یکی از اصول خدشه نایذیر انقلاب و نظام جلوه کرد و توجه بلیغ به آن ، در نظر جماعتی ،نشانه انقلابی بودن ارزیابی شد ؛ اما هیچ گاه به شکل عمومی و اصولی ،این سوال مورد بحث قرار نگرفت که آیا “دستیابی به آن فنآوریِ خاص”مناسبترین بستر برای چالش ما با نظام جهانی سلطه به سرکردگی آمریکا و مناسبترین بستر برای چالش با نقش آفرینی منطقه ای رژیم صهیونیستی است ؟ یا اگر می توان آنرا به عنوان بستری مناسب برای چالش یذیرفت ، آیا باید همین وزنی را پیِدا می کرد که در سیاست خارجی نظام، در گفتار رسمی ، در گفتگو ی عمومی مسئولان با مردم و در تبلیغات داخلی ییدا کرد؟این سؤال نیز ظاهرا” بی پاسخ ماند که کجا این مسئله از مجرای بحث عمومی سربلند بیرون آمد و اجماع واقعی یا “پشتیبانی اجتماعی لازم “برای “آن فن آوریِ خاص “صورت داده شد ؟(۱)تردیدی نیست که باید جلوی سلطه طلبی آمریکا و دیگر قدرتهای سلطه گر بایستیم و بالاتر از آن ،باید به رسالت جهانی خود در جهت ترویج “تفکر انسانی اسلام ” در دیگر کشورهای جهان و رهائی مستضعفان عمل کنیم اما چرا مناسبترین و( به شکل ناخواسته )اصلیترین بستر این ایستادگی و بهینه ترین عامل برای افزایش نسبی قدرت ملی”دستیابی به آن فنآوری خاص ” تلقی گردید ؟ چرا به عنوان نمونه ” استثمار زدائی از ساختار اقتصادی داخلی”، “توسعه و استحکام بخشیدن به جامعه مدنی ملی (ملی به معنای غیر وابسته به بیرون از مرزهای ملی )”، “توسعه مشارکت سیاسی مستضعفین به صورت غیر تبعی و سازمان یافته”، “علاج موثر خود باختگی و انفعال فرهنگی ” ، “اصلاح شیوه حکومت داری “و “نوسازی و به هنگام سازی فکر انقلاب ” اصلیترین بسترهاو ابزارهابرای چالش با نظام جهانی سلطه و تغییر بالانس قوا به سود جمهوری اسلامی قرار نگرفت .(۲) البته شاید ، برخی از این موارد ،مورد توجه نهادها و مسئولین ذی ربط هم بوده است ، اما مشکل ،ناشی از تشخیص نادرست در وزنِ هر یک اینها در مقام مقایسه باجایگاهی است که مسئله “دست یابی به توانائی پیش گفته” از آن خود کرد . آیا در همین موضوع مورد بحث، استدلال قانع کننده ای آورده شد که بهترین راه ،کم هزینه ترین راه ،موثر ترین راه و سهل الوصولترین راه برای برهم زدن “طرح آمریکائی خاورمیانه جدید ” و افزایش بالانس قوا به سود جمهوری اسلامی ایران و به ضرر رژیم صهیونیستی ،همان راه سابق الذکر است ؟رسالت یک دیپلماسی انقلابی ،علی القاعده مدیریت چالشی است که کشور متبوعش با ضد انقلاب جهانی دارد اما نکته مهم ،یافتنِ بهترین بستر برای “چالش “است اتفاقی که متأسفانه در دوره مورد بحث ما ،آنچنان که باید و شاید ، صورت نیذیرفت. یکی از معیارهای انتخاب مناسبترین راه برای چالش با نظام جهانی سلطه ، پتانسیلِ بسیج کنندگیِ آن است. چرا که این چالش ،چالشی نیست که از بیرون و به ضرب زور بتوان به بدنه اجتماعی پمپاژ کرد بلکه باید از متن جامعه بجوشد و ببالد. واقعیت آن است که اصلیترین راه مبارزه با امپریالیسم در حال حاضر نه” آوانتوریسم ” ، نه تکرار کلیشه هائی با مصرف داخلی “و نه “درشت گوئیهای بی منطق ، نقطه ای، منتهی به عقب نشینی های سؤال برانگیز و بدون پشتوانه اجتماعی- فرهنگی در داخل کشور ” ، بلکه مبارزه با پایگاه های داخلی امپریالیسم و من جمله مناسبات کاپیتالیستی است .البته به شرط آنکه کاپیتالیسم را برخلاف مارکسیستها ،اکونومیستی و اقتصاد بُنیان نفهمیم . کاپیتالیسم ، نظامی است با سویه های مختلف فرهنگی ،اجتماعی و سیاسی که خروجی آن در قالب اقتصادی تَعَیُّن می یابد . اگر دیپلماسی در چارچوب چنان نقشه ای سامان پذیرد، شاید هیچ گاه کار، به” دیپلماسی در شرایط اضطرار “نکشد . “دیپلماسی شرایط اضطرار” ممکن است به جهت اضطراری بودنش پذیرفته شود اما مسلما”ایده آل نیست .منتها قبل از اینکه ( و گاه به جای آنکه)این دیپلماسی مورد نقد قرار گیرد، باید زمینه های تکوین آن را مورد انتقاد قرار داد . متأسفانه برخی اوقات (و مثلا” در همین واپسین مرحله از دوره مورد بحث ما )، محدودیتها و آسیب زائی دیپلماسی اضطرار ( در عین اذعان به آثار مثبت آن) با در نظر نگرفتن برخی ملاحظات افزون شد: ملاحظه نخست تصمیم گیری درست در باره” منعکس کردن موقعیت اضطراری در گفتار رسمی” یا “اظهار نمودن تاکتیکها و وسایل برون رفت از شرایط اضطرار “است. اگر در تعاملات خارجی دو کشور ،یکی از طرفین تعامل به هر دلیل یا علتی به این جمع بندی رسید که باید “انعطاف ” به خرج دهد ،”اظهار انعطاف” و به تعبیر دیگر اظهار تاکتیک جدید ( درشرایطی که ضرورتی برای اظهار کردن آن وجود ندارد )به خصوص اگر با “زمان شناسی نادرست” درست قبل از شروع مذاکرات صورت پذیرد ناخواسته به تضعیف موقعیت کشور متبوعش در مذاکرات خواهد انجامید . در این صورت ،طرف مقابل، صرف منعطف سخن گفتن را حمل بر موثر واقع شدن اِعمال فشار خود خواهد کرد. در این زمینه باید به این نکته توجه داشت که معمولا” سخن منعطف یا مسالمت جویانه از سوی شخص یا جریانی ،حمل بر عقب نشینی و موثر واقع شدن فشارها می شود که تا پیش از این یا او اساسا” یا غالبا”سخن از مسالمت نمی گفته یا در نظر طرف خارجی ،به عنوان شخصی منعطف یا مسالمت جو در یک پروژه خاص شناخته نمی شده است و یا بنا بر تجارب سابق ،به رغم سخنان تند و تیز ،با جدی شدن فشارها کوتاه می آمده است. به نظر میرسد یکی از این سه حالت باید اتفاق افتد که در ذهن طرف مقابل ،سخن از “انعطاف “گفتن ،حمل بر عقب نشینی و موثر واقع شدن اِعمال فشار شود در غیر این صورت اظهارات مسالمت جویانه از سوی شخصی که از سوی طرف خارجی به عنوان” میانه رو “شناخته می شود ،حمل بر عقب نشینی و شاهدی برای موثر واقع شدن فشارها قلمداد نمی شود؛ چون به زعم آنها آن شخصیت میانه رو به مقتضای شخصیتش سخن می گوید و عمل می کند. ملاحظه دومی که در “دیپلماسی اضطراری “باید در نظر گرفت به توجه تفاسیری است که مستقل از خواست متولیان امور ، از اظهارات ایشان می شود . از یکی از طرفین گفتگو ّپذیرفته نیست که بگوید ما از انعطاف و مسالمت سخن می گوئیم اما از آن هجومی جدید را اراده می کنیم نمی توان چنین گفت چرا که مستقل از نیت و مقصود ما ، زبان، هویتی اجتماعی دارد. ملاحظه سوم ،توجه به “مسائل شکلی “در دیپلماسی است .”شرایط اضطرار “ممکن است آنچنان متولیان دیپلماسیِ برخاسته از این شرایط را شتابزده کند که از بدیهیاتِ دییلماسی یعنی اهمیت و معناداری “فُرم “در تعاملات غافل کند. این سخن که “حساسیت نسبت به اینکه آغاز کننده در شکل گیری یک گفتگو چه کسی بوده ،حساسیت نسبت به مسئله ای شکلی و لدا بی اهمیت است “از دیپلماتهائی که نسبت به اسلاف خود از تجربه و دانش بیشتری برخوردارند ،پذیرفتنی نیست. وبالاخره ملاحظه چهارم اینکه اگر در تعامل یک نظام سیاسی با نظام سیاسی دیگر به هر دلیل یا علتی عناصر بالادستی سامان سیاسی ،به این تشخیص رسیدند که باید آهنگ جدیدی ساز کنند برای توجیه کردن نیروهای پائینی ، رابطه خود با ایشان را رابطه ای یک طرفه تصور نکنند . به هر تقدیر ، شرایط مطلوب برای یک سامانِ سیاسی ، آن است که اساسا” کار ،به “دیپلماسی اضطرار”کشیده نشود .به همین جهت ، مهمترین نقدی که به عملکرد” دوره مورد بحث “می توان داشت زمینه های تکوین این سنخ دیپلماسی است اما اگر ،نظام در چنین شرایطی قرار گرفت ،بهترین “پیشنهاد “در نظر گرفتن ملاحظاتی همچون ملاحظات سابق است ؛ گو اینکه حتی در صورت رعایت آن ملاحظات ، باز هم “تکلیف اصلی “بررسی “زمینه های تکوین و روندهای منتهی به دیپلماسی اضطرار” و” رسیدگی به نیازمندیهای بنیادی انقلاب و نظام “است./ پی نوشت: ۱-در نقد این رویکرد به “مسئله اجماع“ در مقاله “دفاع مقدس و اصالتهائی که به حاشیه رانده شدند“ سخن گفته شده است. این مقاله در سایت احیاء قابل دستیابی است. ۲-در مقاله “کدام مسئله، مسئله بنیادی است؟” مندرج در سایت احیا، به ضرورت تلقی درست از مسائل اصلی و فرعی انقلاب، اشاره شده است.

  • ۹۲/۰۹/۱۲
  • احیا