احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

فرهاد صفا ، وضعیت دشوارِ او و درسهائی برای ما

احیا | شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۵۱ ب.ظ | ۰ نظر

به همراهِ نامه ای از مجاهد شهید فرهاد صفا خطاب به مادرش/

*********

فرهاد صفا ، وضعیتِ دشوارِ او و درسهائی برایِ ما

امیرحسین ترکش دوز

فرهاد صفا در سال ۱۳۲۶ در سرخه سمنان به دنیا آمد. پدرش روحانی زاده ای بود که  به استادی  دانشگاه رسید. درحالی که فرهاد ،کودک خردسالی بیش نبود پدراو از مادر و فرزند جدا شد . .پدر، بعدها مدیر کل وزارت آموزش و پرورش شاهنشاهی شد و  در همین دوران ، نویسنده مقالاتی در تجلیل از خاندان سلطنتی و” انقلاب شاه و مردم “بود .از جمله،از تقریظ نویسانِ کتابی بود به نام شاهنامه آریامهری .  گروهی دیگر از اساتید دانشگاه و امرای وقت ارتش همچون سپهبد جهانبانی و دکتر رضازاده شفق  از دیگر تقریظ نویسان این کتاب بودند.

بعد از جدائی پدر ، فرهاد در خانواده پدر بزرگ مادری، خود آیه الله فیض سرخه ای  بزرگ شد. با مرگ پدر بزرگ و فروش خانه او ،  او  ومادرش  ،زندگی مستقل و دشواری  را آغاز کردند.  فرهاد  صفا سالها بعد ، از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران لیسانس مهندسی گیاه پزشکی و دفع آفات نباتی گرفت . در سال ۱۳۴۶ در سازمان مجاهدین خلق عضو گیری شد .بعد از دستگیری گسترده رهبران ، اعضاء و مرتبطین سازمان در  سال ۵۰ ، فرهاد صفا  هم دستگیر شد.   برخی از مطلعین از کوشش ایدئولوژیک وی  درایام حبس خبر داده اند.

آزادی شهید صفا  از زندان در سیزدهم شهریور ۵۳ ، همزمان بود با تلاطم عقیدتی در سازمان مجاهدین خلق .محمد صادق عضو وقت مجاهدین خلق  در ان دوران ، که موقعیت  تشکیلاتی مشابه با فرهاد صفا داشت ( اما بعدها مسیری متفاوت اختیار کرد ) گفته است  : شهید صفا پس از آزادی ، در ارتباط با مجید شریف واقفی قرار گرفت  اما با دستورسازمان برای   مخفی شدن ، ارتباط او ودوستانش با شریف واقفی(که  او نیز در مقابل گرایش به مارکسیسم همراهی نداشت) قطع شد. در خاطرات  آقای  “محمد صادق”   و نیز در  اسناد منتشره ساواک ( به نقل از وحید افراخته )آمده است که در همین دوران، فرهاد صفا با بهرام آرام از عناصر اصلی جریان  مارکسیستی نیز مرتبط بود و لذا  طبیعی بود که  برای جذب او فا نیز کوششی ویژه به خرج داده شود . با این حال،کوشش ایشان  بیثمر می ماَند و شهید صفا در موقعیتی دشوار بر موضعِ  اسلامیِ خود  مقاومت کرد

بنا بر آنچه وحید افراخته  در برگه های بازجوئی خود نوشته ودر کتاب” سازمان مجاهدین خلق از پیدائی تافرجام “آمده است:“فرهاد صفا اگر می توانست دست به تشکیل شاخه مذهبی می زد و یا انشعاب می کرد و حرکت مستقلی را انجام می داد “ ( نقل این سخن و نیز نامه پایانی نگاشته حاضر از کتاب مزبور ، به هیچ وجه  به معنای صحه گذاردن بر دیدگاه و اهدافِ ناشر یا نویسندگانِ کتاب سه جلدیِ “سازمان مجاهدین خلق از پیدائی تا فرجام ” نیست .بلکه تنها  به جهت ِدسترسی ناشر آن کتاب ،به اسناد ساواک و لدا اطلاعات انحصاری ایشان در مورد اشخاصی همچون فرهاد صفا است ).

 در همین دوران ،در میانِ دوستان نزدیک شهید صفا ، یکی  از مبارزین دیگر گروه های اسلامی را  می یابیم .این شخص ، مجاهد شهید حسینجان زینعلی عضو سازمان مهدویون است که تقزیبا” هم زمان با فرهاد صفا به شهادت رسید و  اکنون مزار او  نیز در جوار  مزارشهید صفا است . سازمان مهدویون اولین گروهی است که قبل از دگردیسی عقیدتی مجاهدین خلق و  با رویکرد ی انتقادی نسبت به مبانی ایدئولوژیک  سازمان مجاهدین خلق شکل گرفت .

آقای سد محمد شاهچراغی  امام جمعه دامغان با یک واسطه از  حضور شهید صفا  در همین دوره  یعنی سالهای ۵۴-۵۵ در سرخه یادکرده است  . به روایت ایشان ، شهید سید حسن شاهچراغی که همان ایام در راستای نشر آموزه های انقلابی اسلام ،در سرخه  منبر می رفته است ، در همین مجالس با شهید صفا مواجهه داشته و از تسلط وی بر قرآن و نهج البلاغه ابراز ِحیرت کرده و وی را با ابذر و سلمان و مقداد  مقایسه کرده است .[شاید در  این نقل اغراق صورت گرفته  باشداما به هر حال از حقیقت هم بهره ای دارد] .

 

 از آنچه افراخته نوشته  (و پیش لز این نقل شد ) می توان استنباط کرد که شهید  صفا اجمالا”  و حد اقل ، رویکردی مشابهِ رویکرد  شهید شریف واقفی داشته و عدم انشعاب از سوی او  ، به جهت نتوانستن بوده و نه نخواستن ! گو اینکه این انشعاب ، بالاخره   به نحو ناقص تحقق پیدا می کند ، اما ظاهرا” مقصود افراخته از انشعاب ، استقلال کامل بوده است .  فرهاد صفا در فاصله سه ماهه آخر سال ۵۳ با شریف واقفی نیز بی ارتباط نبود و خود نیز به علت ناسازگاری با مرکزیت مارکسیست شده ، به کارگری فرستاده شد . در پایانِ همین دوران ،  یعنی دی ماه ۵۴   حدود هفت ماه بعد از شهادتِ شریف ، ،شهید صفا به همراه برخی دیگر اعضاء سازمان ،درگروهی مستقل از بدنه اصلی مجاهدین خلق ،سازماندهی می شود  که به هسته اسلامی مشهور شد . حسین احمدی روحانی که خود از عناصر ا صلی جریان مارکسیستی مجاهدین خلق و بعدها از رهبران سازمان پیکار بود ،در مورد علل شکل گیری هسته مدهبی در حاشیه سازمان (مارکسیست شده )مجاهدین خلق ،به نیاز شدید سازمان به جذب نیرو اشاره می کند . به نوشته وی ،بی اعتمادی [حتی)مارکسیستها(!) به سازمان مارکسیست شده  [!]در سطح دانشگاه ها  ، که از حیطه های اصلی عضو گیری سازمان بود و وجودِ سازمان چریکهای فدائی خلق و نحوه برخورد مارکسیست شده ها با جریان مذهبی و ترور شریف  ،سازمان مارکسیست شده  مجاهدین خلق را در تنگنا قرار داده بود . از این رو ،ب سازمان یشترین تکیه خود را به ناچار بر جذب نیرو از میان هواداران سابق مجاهدین خلق که با انتشار بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک متزلزل شده بودند گذاشت و از این طریق توانست تا حدودی صفوف خالی خویش را پر نماید علاوه بر این، سازمان کوشید تا یک هسته مذهبی را که افراد آن از اعضای سابق سازمان بودند و اینک به دلیل عدم پذیرش مواضع جدید سازمان مستقلا” فعالیت می کردند ،تحت نظارت خود در آورده و وبا وابسته کردن آن به خود امکان استفاده از آن را به عنوان منبع تغذیه عضو گیری داشته باشد. همچنین برای عضو گیری به سراغ افراد مذهبی و روشنفکر نیز می رفت و با استفاده از افراد سرشناس وسابقا” مذهبی و فعلا” مارکسیست ،در جذب آنها کوشش می کرد. در این میان اگر این افراد مواضع جدید سا زمان را می پذیرفتند طبعا” جذب سازمان می شدند ولی اگر همچنان مذهبی باقی می ماندند سازمان آنها را به هسته مذهبی فوق الذکر معرفی می کرد . ضمنا” سازمان با هسته مذهبی این قرار را گذاشت که هر کس مذهبی باشد به هسته وصل کند و متقابل” هسته مذهبی هر کسی را که تغییر موضع داده و مارکسیست شود به سازمان معرفی نماید .روشن است که این شیوه جذب نیرو و اختصاص دادن وقت و انرژی فراوان برای این کار باعث می گردید که سازمان ،وقت و امکان کافی برای موزش مارکسیستی و پایه ای افراد پیدا نکند و آنها با آموزشهای پراکنده و جسته و گریخته به عضویت سازمان در آیند . در همین رابطه سازمان ملاک و معیار عضو گیری خود را تنزل داده و برای این کار تکیه اساسی اش بر پلیس نبودن افراد ،اعلام آمادگی برای مبارزه و مخفی شدن ،به طور کلی داشتنِ انگیزه مبارزاتی بود ” .(سازمان مجاهدین خلق ایران نوشته حسین احمدی روحانی صفحات ۱۴۵ و ۱۴۶) از جمله اشخاصی که در همین دوران با   فرهاد صفا گفتگو داشته ، مجاهد دیرین جناب  آقای احمد احمد است . به گفته آقای احمد، بعد از مقاومتِ وی در مقابل مارکسیست شدن ،از او نیز  می خواهند با هسته  اسلامی همکاری کند به همین جهت  برای ایشان  قراری را با یکی از اعضاء گروه مزبور ترتیب می دهند . آقای احمدبا رفتن بر سر قرار ،متوجه می شود که طرفِ ملاقات او فرهاد صفا است وی جریان ملاقات را اینچنین روایت می کند :” فرهاد نزدیک آمد و گفت احمد  توئی ؟! بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم  و کمی با هم قدم زده و خوش و بش کردیم .فرهاد گفت احمد با این اعلامیه {تغییر ایدئولوژی} ضربه خوردیم هم از اینها {سازمان} و هم از مسلمانها ، زیرا با این وصف دیگر آنها به ما کمک نخواهند کرد [احتمالا" منظور آقای احمد، مسلمانهای خارج از سازمان است-احیا] ولی ما باید خودمان را حفظ کنیم الآن من و محسن طریقت و محمد اکبری قبول کرده ایم که شاخه مذهبی را حفظ کنیم البته مسئول تیم ما یک دختر خانم مارکسیست است . من دریافتم که سازمان چه بلائی دارد سر آنها می آورد برای چند نفر جوان مسلمان مجرد  ،یک دختر جوان بی حجاب را مسئول قرار داده است تا به این ترتیب به تدریج اساس منطق فکر عقیده و مذهب آنها فرو بریزد . فرهاد گفت ….راهی است که آمده ایم و توش مانده ایم اگر تو به ما بپیوندی وضعمان بهتر می شود و شاید فرجی هم بشود گفتم نه فرهاد من فی البداهه نمی توانم تصمیم بگیرم باید فکر کنم بعد جواب می دهم برایم وضعیت آنها به ویژه با آن دختر مارکسیست مطلوب نبود”(خاطرات احمد احمدصفحه۳۶۷)  آقای احمد به تاریخ این دیدار اشاره ای نکرده اما از متن آن می توان دریافت که احتمالا” بعد ازدی ۵۴ و اوائل شکلگیری هسته مذهبی است . آقای احمد در ملاقاتی دیگر به تشویق شهید اندرزگو ، فرهاد صفا را دعوت به خروج از سازمان میکند . در کتاب خاطرات وی آمده است: “به توصیه شهید اندرزگو ، فرهاد صفا ، محسن طریقت و شاخه مربوطه شان را به خروج از سازمان فراخواندم و وعده کمک پشتیبانی و حمایت به آنها دادم . فرهاد گفت احمد اگر ما جدا شویم زود ضربه می خوریم گفتم من سلامت شما را تأمین و سلاح و مهمات برایتان تهیه می کنم پرسید تو چه طوری اسلحه تهیه می کنی گفتم شما کار نداشته باشید هرچه من به فرهاد می گفتم او بهانه ها و جوابهای مآیوس کننده به من می داد از طرفی او هم دنبال این بود که مرا به شاخه خودشان جذب کند. به همین خاطر به نتیجه ای نرسیدیم . بعد از اینکه فرهاد ،محسن طریقت را جایگزین خود کرد دیگر ندیدمش این دو معتقد بودند که می توان در سازمان ماند و در تاکتیک و مشی مبارزه  از آنها پیروی کرد و اعتقادات مذهبی را هم به صورت فردی یا گروه محدود حفظ کرد نتیجه منطقی این عقیده را بقا و حفظ خود می دانستند “(خا طرات احمد احمد  اصفحه) ۴۰۰ البته خود آقای احمد تصریح می کنند که” فرهاد صفا را از قبل {یعنی قبل از ملاقاتی که پیش از این ذکر آن آمد}و از زندان قزل حصار می شناختم . او در زندان ،  فردی مسلمان ، متدین و منطقی بود که هیچ تندروی در کارهایش دیده نمی شد ” ص۳۶۶ آقای احمد می گوید:بعد از آخرین ارتباطهای خود با این گروه که از طریق محسن طریقت بوده “اصرار من بر جدائی آنها از سازمان بی ثمر بود زیرا آدمهای کوچکی بودند که نیاز به قیم داشتند تا آنها را تر و خشک کند و همیشه بهشان بگوید که چه بکنند و چه نکنند “.(صفحه ۴۰۲ ) در فرازی از همین مقاله درباره تحلیل  جناب آقای احمدتوضیحی داده خواند شد. 

سعید شاهسوندی نیز  در توضیحاتی که در پایگاه اینترنتی خود درباره شهید صفا آورده است می نویسد :””فرهاد از کادر های ارزنده‌ی سازمان مجاهدین بود که در روزهای بعد از ضربه‌ی شهریور۵۰، دستگیر و به سه سال زندان محکوم شد. پیش از این وی در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده کشاورزی کرج شد. در همان‌جا بود که از طریق عبدالرسول مشکین‌فام عضوگیری شد. درهمین دانشکده بود که با زنده‌یاد شهید کاظم ذوالانوار دوست شد. دوستی که بعدها در سازمان مجاهدین هم به‌عنوانه نمونه‌ی وفا شناخته می شد. فرهاد در سال ۱۳۴۸در رشته‌ی گیاه‌شناسی فارغ‌التحصیل شد. همان سال به خدمت سربازی رفت. دوران خدمت سربازی را در اداره قرنطینه نباتی در فرودگاه شیراز گذراند. در همین ایام یکی از مسئولین سازمان، در شاخه استان فارس  بود. فرهاد که از کادرهای ارزنده‌ی سازمان بود در روزهای آخر شهریور ۵۰ در ادامه دستگیری‌های موسوم به ضربه‌ی شهریور در تهران دستگیر و به سه سال زندان محکوم شد. آزادی وی از زندان مصادف با تحولات مربوط به تغییر ایدئولوژی سازمان بود. رهبران وقت سازمان مانع تماس او با جریان شریف‌واقفی (مرتضی صمدیه‌لباف، من و…) شدند. بعد از ماجرای شهادت شریف واقفی وی کوشید تا به جمع‌آوری افراد پراکنده و تجدید سازمان‌دهی بپردازد. ولی محدودیت‌های تحمیل شده‌ی نارفیقان بر فردی که تازه از زندان آزاد شده‌بود و نیز کشته و دستگیر شدن شریف واقفی، مرتضی صمدیه و من، باعث شد که در۸ اسفند۱۳۵۴ در حالی که مخفی بود دوباره در دام و محاصره‌ی ساواک افتد. نحوه‌ی شهادت وی برای من مجهول است، به‌ احتمال زیاد پس ازدرگیری به‌وسیله‌ی خوردن کپسول سیانور بوده‌است. او مدتی در شیراز مسئول تشکیلاتی من بود. فرهاد سوای توانایی نظری وتشکیلاتی، صمیمیت و صداقتی ویژه داشت.”

آنچنان که نویسنده فراز فوق ،تصریح کرده درباره چگونگی شهادت فرهاد صفا اطلاعات دقیقی نداردولذا از این حیث باید به مدارک دیگری رجوع کرد. .در انتهای همینن یادداشت در  باره  روایت درست از کیفیت شهادت شهید صفا توضیح بیشتری داده خواهد شد .

تقی شهرام  که ظاهرا” عنصر محوری در جریان مارکسیستی سازمان و یکی از سه عضو کادر مرکزی در مقطع شهادت ِ شریف  در “دفتر سوم از دفترهای زندان” که از سوی “پایگاه اینترتی متعلق به تراب حق شناس “یکی دیگر از عناصر جریان مارکسیستی منتشر شده می نویسد “{بعد از انقلاب و پس از دستگیری در بهار۵۸ به من گفته شد} تا به حال دو شکایت از شما شده است. یکى مادر شریف واقفى و دیگرى مادر فرهاد صفا. ما باید تحقیق بکنیم، ببینیم و بعد این که آنها طرح کرده اند که پسرشان در جهت مبارزه با رژیم بوده، در حالى که شما در جهت رژیم بوده اید!! این موضوع را با امثله فراوان و همچنین توضیح مسئله رد کردم و البته موضوع فرهاد صفا که خوب واقعاً مسخره است چون علاوه بر این، مدعى باید چیزى را که محال است و واقعیت ندارد اثبات نماید.خود ساواک در نامه اى که به بخشهاى خارجش نوشته و در کتاب “اسناد بدست آمده از سفارت ایران در ژنو” چاپ خارج درج شده، موضوع ردگیرى فرهاد را که گویا در نتیجهء [؟] تماس با یک سمپات بوده – درست یادم نیست ــ و بعد شهادتش را در آنجا توضیح کامل داده و اتفاقا موضوعى که هم براى ما و هم براى اعضاى گروه خودش مجهول بود، یادم هست که از طریق افشاى این سند متوجه شدیم. به هر حال موضوع فرهاد صفا، نشان مى دهد که چگونه دارند به نحو ناجوانمردانه اى پرونده سازى مى کنند”. و “از این ور و آنور شکایت  جمع آورى مى کنند. آخر، قضیهء شکایت مادر فرهاد صفا دیگر خیلى مسخره است. با این توصیف تمام مادر[ان] شهدایى که سازمان هاى مذهبى این دوره داده اند مى توانند بیایند از من شکایت کنند. چون دیگر هیچ وجه مشترکى جز این که من در کار تغییر ایدئولوژى سازمان دخالت مؤثر داشته ام، در اینجا وجود ندارد. فرهاد صفا موقع شهادتش مدت ها بود که با گروه اکبرى آهنگر و محمد صادق که حى و حاضر و زنده است کار مى کرد و اصلا نه من، بلکه تمام سازمان ما نمى دانست که ارتباطات و کارها و خانه و منزل او کجاست و چیست.حالا چطور یک چنین اتهام ناجوانمردانه {!!}اى علیه تشکیلات ما و بعد آن هم علیه من که سینه ام مملو از اسرار مبارزاتى ده ها و ده ها مبارز معروف و رجال قدیمى جنبش بوده …، فقط خودشان و خدایشان! مى داند. به هر صورت من حقیقتا هیچ باکى از این حرف ها ندارم و شاید خنده ام از غصه اى که از دیدن یک چنین فجایعى که در اینجا به آدم دست مى دهد، کمتر نباشد. به احتمال زیاد جرأت نخواهند کرد این اتهام را مطرح کنند، چون اولا به این سادگى ها چسبیدنى نیست. ثانیا مدرک غیر قابل انکار ساواک را بهشان یادآور شدم. ثالثا شاهد زنده اى مثل محمد صادق – برادرِ ناصر صادق – هست که مى تواند شهادت بدهد”.

این جملات نوشته(یا شاید هم منسوب به ) یکی از عوامل مجموعه ای از جنایت ها  در میانه دهه پنجاه (یعنی تقی شهرام )است وآنچنانکه از فحوای آن پیدا است  در جهت سرپوش گداشتن بر” جنایت ” !    اینکه آیا این “دفترها ” واقعا” نوشته تقی  شهرام است یا نه چندان برای ما تفاوتی نمی کند زیرا ناشر آن در فضای مجازی ،رسانه ای است متعلق به همفکران شهرام درمقطع سالهای ۵۴ تا ۵۶ (یعنی همان جریان تروریستی مارکسیستی ) و لذا می توان آن را بیانگر مواضع این جریان و اقدامی در جهت سرپوش گذاشتن بر سوابقشان و تلطیف چهره خود  به خصوص برای نسلهای جدید قلمداد کرد .جالب است شاهدی هم که شهرام معرفی می کند شخصی است که همان ایام مارکسیست می شود( والبته ظاهرا” به قرار مسموع بعد از مرگ شهرام مجددا” به اسلام باز می گردد). این جریان که در فضای پر گرد و غبار سیاستِ امروز  می کوشد چهره ای منطقی و معقول از وابستگان خود ارائه ددهد  ، مسئولیت برخی از قتلها را که  امروز بدیشان منتسب است در زمان وقوع  جنایت ، با افتخار در بیانیه تغییر مواضع ایدئو لوژیک سازمان مجاهدین خلق پذیرفت. وقتی آنچه را همینها با شریف واقفی و صمدیه لباف و یقینی  کردند در نظر  آوریم و در ذهن خود مجسم کنیم که  چه ناجوانمردهائی سخن از جوانمردی می گویند آنوقت تصدیق می کنیم که انسان در وقاحت و بی شرمی تا کجا ها  می تواند پیش رود و تا چه میزان قدرت دیگر گون جلوه دادن ِ واقعیت را دارا است . در مورد خصوصِ شهید صفا هم  حتی اگر برنامه ریزی جریان مارکسیستی را در شهادت وی دخیل ندانیم موقعیت تشکیلاتی خاصی که با عدم تمکین  او به آن جریان  برایش ایجاد کردند ،در آسیب پذیر شدنش  در مقابل ساواک مؤثر بوده است  . علاوه بر این کاملا” قابل انتظار بوده  است که  در ماه های نخست بعد از پیروزی انقلاب ، تقی شهرام به جهت جنایاتِ محرزِ خود   و هم دستانش  ، در موردِ شهادتِ فرهاد  صفا   نیز که موقعیتی مشابه قربانیانِ جریان مارکسیستی داشته ، مورد اتهام قرار گیرد .  متإسفانه ابعاد آنچه تقی شهرامها در تاریخ معاصر ما کرده اند نه آنروز و نه حتی امروز برای برخی اشخاص که حتی از نزدیک درگیر آن وقایع بوده اند معلوم و مکشوف نبوده است .

 به عنوان نمونه ،آقای شاهسوندی  عضو سابق سازمان مجاهدین خلق در نقد یادداشتِ اخیرِ تراب حق شناس در مورد شریف واقفی نوشته اند :"من اما گرچه مدت زمان طولانی است که با تراب حق شناس اختلاف نظر سیاسی و ایدئولوژیکی دارم اما برای  او به خاطر یک عمر “تلاش و کوشش” اش در راه آنچه که آزادی و عدالت اجتماعی می داند(ویا می نامد) و بویژه به خاطر مواضع روشن و انسانی اش درباره  ستم  وتجاوز تاریخی  به مردم  محروم فلسطین؛ “احترام و ارزش قائلم” واین را سوای اختلافات ذکر شده می دانم ." اما  می توان از نویسنده پرسید که  مگر صِرف ِ تظاهر به  تلاش برای آزادی و عدالت اجتماعی( و یا حتی تلاش واقعی ) در صورتیکه همراه با جنایت و بی صداقتی یا راه دادن به زشتیها و پلشتیها باشد، ارزشمند است ؟

جالب اینجا است که  آقای شاهسوندی در همان یادداشت  به صراحت از موضع گیری غیر صادقانه تراب حق شناس سخن گفته اند . با این حال ، با توجه به صدر یادداشت ایشان می توان پرسید که  مگر  ،هرکه، با هر انگیزه ای ،با هر خصوصیات اخلاقی، برای آزادی و عدالت(به هر معنائی )مبارزه کرد ، شایسته احترام می شود ؟؟ البته چنین فردی هم، حقوقی دارد اما اخلاقا"  شایسته ارج گذاری نیست.  آنچه آقای شاهسوندی  گفته است   خاص ایشان نیست بلکه نمونه ای از یک فرهنگ جاری و ساری میان سیاسیون و مبارزان ،قبل و بعد از انقلاب است که اکنون هم جلوه های آنرا درمخالفان و موافقان حکومت می توان دید. استاد شهید مطهری از این فرهنگ ، با عنوان اصالت مبارزه یاد می کرد ( یعنی مقدس بودن مبارزه بدون توجه به مبانی ، روش ، هدف و اوضاع و احوال نفسانیِ مبارزان ). به همین سیاق می توان از اصالت حکومت هم سخن گفت (یعنی مقدس شدن حکومت و حکمرانان، بدون توجه به مبانیِ حکومت{یا دوامِ ربط حکومت با مبانیش}،   یا مقدس شدن حکومت و اصالت یافتنِ آن  بی توجه به" ربط حکومت با هدفی که برای آن در نظر گرفته شده "،" روش حکمرانی" و "اوضاع و احوال نفسانیِ حکمرانان  و ِ کارگزارانِ آن " ).

در حاشیه بحث ، این نکته هم گفتنی است  که اظهارات شهرام ، نمونه  ای است  از یک حقیقت تلخ که این روزها مصادیق بسیاری دارد ؛ نمونه ای  از اینکه آمران و عاملان  صریحترین جنایت  ها  چگونه با استفاده از گذشت زمان می کوشند زیر نقاب مطلومیت و بی گناهی مخفی شوند و جبران مافات کنند. به هرحال، ذر شرایطی که  جنایتکار در روایت تاریخ ،نقاب مظلومیت به چهره می زند ، شایسته است که سلهای جدید با روایتهای جهت دارِی  که از تاریخِ گذشته  ارائه می شود ، با روحیه ای   محققانه  برخورد کنند .

نحوه شهادت:

در برخی منابع تاریخی، گزارشی از بخش مارکسیست- لنینیست سازمان  مجاهدین خلق در سال ۵۶ودرباره کیفیت شهادتِ فرهاد صفا آمده که مغشوش ، مغلوط و غیر قابل اعتماد است .در این گزارش ، محل شهادت صف ، احتمالا”  خیابان ترجمان و  چنان که معمولِ مبارزان آن سالها بود خودکشی در جریان رویاروئی با مأموران ساواک اعلام شده است.   البته  در این گزارش نکته درستی  هم هست و آن اعتراف به پایداری شهید صفا بر مواضع مذهبی است .در این گزادش آمده است که ” انقلابی شهید فرهاد صفا ،بعد از تحول ایدئولوژیکِ  سازمان ،در یک گروه انقلابیِ مذهبی به فعالیت مبارزاتی خود ادامه می داد”(توصیحا” این که این گزارش در شرایطی منتشر شده که جریان مارکسیستی از تقی شهرام یکی از سر کردگان خود و نیز از ماجرای ترورها{ البته به صورتی ناصادقانه} ،انتقاد کرده بود )

ظاهرا” روایتِ درست همان است که در کتاب “مجاهدین خلق از پیدائی تا فرجام ”  آمده است ،چرا که نویسندگان یا دقیقتر بگوئیم ناشر این کتاب صرفنظر از آسیبمندی مقصودشان و انتقادهائی که به ایشان وارد است ،به اسناد ساواک دسترسی داشته اند . بنا بر گزارش مندرج در این کتاب : “در تاریخ ۱۹ اسفند ۵۴ مآموران حفاظت از منزل یکی از بازجویان ساواک به نام حسین زاده  در خیابان کاج(در تهران) به شهید فرهاد صفا که در آن حوالی تردد می کرده مشکوک می شوند و حین فرار ،  مورد اصابت گلوله مأموران ساواک قرار میگیرد و در دم به شهادت می رسد”.

جمع بندی

درباره شخصیت و انگیزه کسانی که در هسته اسلامی ، سازمان دهی شدند قضاوت واحدی نمی توان  داشت .صرفنظر از حضور   شهید صفا در این هسته  ،  همچنین شاهد عضویت  مجاهد شهید اکبری آهنگر و همسرش: مجاهد شهید فاطمه(سرور )آلادپوش  در گروه مزبور هستیم . این دو شهید ، تازمان شهادت در نیمه سال پنجاه  و پنج ، بر موضع اسلامی  خویش پایدارماندند .علاوه بر اینکه شخصِ شهید اکبری آهنگردر تعلیمات اولیه سازمان مجاهدین خلق  تجدید نظر کرد  و جزوه ای را براساس “اصول فلسفه و روش رئالیسم ” به رشته تحریر در آورد. (بنگرید به مکتوبِ سخنرانیِ  آقای مهندس بهزاد نبوی در رمضان ۱۳۵۹ در جامعه الصادق (ع)تهران ). در عین حال در همین هسته  ،افرادی راهم داریم که  مارکسیست شدند ؛علاوه بر اینکه برخی ازاین مارکسیست شده ها  (یعنی  محسن طریقت )به   لحاظ اخلاقی هم  سرنوشت بدی پیدا کردند .جناب آقای احمد  که چنان قضاوتی را درباره هسته اسلامی صورت داده اند، بنا بر  آنچه خود  گفته اند ، آخرین بار با محسن طریقت مواجهه داشته اند  و محتمل است که شخصیت "طریقت" و نوع استدلالهای او  در شکل گیری ارزیابی ایشان  در مورد هسته اسلامی مؤثر بوده باشد . علاوه  بر این جناب احمد در مورد شهید صفا  و طریقت گفته اند که  قصد این دو  از ماندن درسازمان در عینِ حفظِ  عقاید مذهبی،حفط خودشان بوده اما خود ایشان گزارش کرده اند که شهید صفا به ایشان گفته "راهی است که آمده ایم و توش مانده ایم اگر تو به ما بپیوندی وضعمان بهتر می شود و شاید فرجی هم بشود"پس می توان  از مجموع فرمایش آقای احمد نتیجه گرفت که مقصود فرهاد صفا  از "حفظ خود" ، "حفظ "به معنای منفعت طلبانه نبوده بلکه این "حفظ "را  مقدمه یا معبری  برای گشایش ِ بعدی می دیده است .

از سوی دیگر ، توجه به این نکته هم راه گشا است  که "قاعدان  در منازل  و مناسک"  ،  معمولا” از  کارهای پرمخاطره  و پیچیده  پرهیز می کنند   و لذا  نسبت به أنها که به هر وسیله  و صورتی  (چه با تندی ،چه با ملایمت ؛چه با سلاح ، چه باقلم و بیان) ، در  مسیر مجاهدتند  ،  بعضا" اشتباه کمتری دارند (بگذریم از آنکه  خودِ قعود هم  اشتباه کمی نیست  مگر آنکه  به دلیل قابل قبولی متکی باشد ) . این حکم نه فقط در مورد آنها که در مسیر قیام برای خدایند  و مسیر شان متناسب با انگیزه درست  آنها سامان یافته ، صادق است بلکه حتی در مورد آنهائی هم صدق می کند که به رغم حق طلبی مسیر باطلی را می پیمایند .از امیر المؤمنین علیه السلام منقول است که “فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَکَهُ” برای کسانی که حق را می طلبند اما  مسیر نادرستی را طی می کنند باید حسابی مستقل باز کرد ولو اینکه این حساب متفاوت به معنایِ  صورت دادن به  نحوه متفاوتی از مبارزه باشد . البته واضح است که این جکم در جائی جریان می یابد که  حق طلبی  فرد یا گروهی احراز شود  و لذا از صرف تظاهر به حق طلبی نمی توان حق طلبی شخص یا گروه مزبور را  رانتیجه گرفت.  صِرفِ مبارزه با باطل هم نشانه حق طلب بودن اشخاص و گروه ها  نیست! خوشبختانه فرهاد صفا مصداق مورد اخیر نیست و نمی توان مسیر اورا همچون مسیر خوارج  باطل دانست علاوه بر اینکه  اساسا" بحث ما ، مقایسه خط مشی او با دیگران است (و نه شخصیت وی با دیگران   ).

واقعیت آن است که  قضاوت کردن در مورد شخصیت شهید صفا  و مقایسه او بادیگر شهدا یا مجاهدان  درهمان مقطع  ، بسیار دشوار است . شاید  واکنش شهید صفا  در آن شرایط سخت امنیتی ، برای شخص او ،تنها گزینه ممکن بوده است   و لذا در نظر نگرفتن شرایط خاصیکه او در آن قرار داشته و  تمام ابعادش برما مکشوف نیست ،   قضاوت جامع الاطرافی نباشد. . درست است که “شرایط”  ،خوب را بد و بد را خوب نمی کند.  اما  به هر حال  در نظر گرفتن "شرایط "در قضاوت ما موثر است گرچه نهایتا” یک واکنش(به شرایط مزبور ) را به واکنشهای دیگر ترجیح دهیم.

با توجه به این توضیح،  اجازه دهید حساب فعل را از فاعل جدا کنیم و به جای فاعل ،فعل را مورد ارزیابی قرار دهیم و ببینیم صرفنظراز  قضاوتی که در مورد شخص شهیدفرهاد صفا می توان داشت تجربه تشکیلاتی او چه درسهائی برای ما دارد . می دانیم که در همان زمان برخی دیگر از مجاهدان به راه حلهائی متفاوت رسیدند .صرفنظر از راه حلی که جناب آقای احمد پیش ِرویِ شهید صفا گداشته اند و او آنرا نپذیرفته است ،می توان از مجاهد شهیدصفاتی دزفولی  یاد کرد که در همان زمان از مجاهدین خلق جدا می شود و با ارتباط گیری باهسته های اسلامی -انقلابی در خوزستان وکمک به سازماندهی مجدد  و وحدت بخشیدنِ  ایشان ،در قالبی متفاوت ،به مبارزه ادامه  دهد .(در این زمینه نگاه کنید به “صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک” در همین سایت)ظاهرا" و اگر خواسته باشیم با توجه به اطلاعات موجود خود قضاوت کنیم باید  خط مشیِ  مطلوب را خط مشی مجاهدانی بدانیم که جدائی  قطعی  و  استقلالِ  کاملِ تشکیلاتی  را برگزیدند.

 

با این حال و  به رغم ترجیح خط مشی های دیگر  از سوی ما ،نکته مهم و ارزشمند در زندگی فرهاد صفا (بازهم در حدو اندازه اطلاعاتی که امثال ما می توانیم از زندگی او  کسب کنیم )ایستادگی توأمان درمقابل مارکسیسم و رژیم سلطنتی (و پشتوانه استعماریِ آن )است  . می دانیم در همان زمان برخی از  متدینین یا مدعیان دینداری ،در عوض سلطنت جائر و ضد اسلام  ، مارکسیسم را دشمن اصلی خود گرفته بودند. البته  مهمتر از از این دو سویه سلبی ،ایستادگی شهید صفا بر مواضع عقیدتی است که به او ارزش می بخشد و می تواند بازهم در حدواندازه خود برای ما الهامبخش باشد.  نکته مثبتی که حتی در زندگی بنیانگزارانِ  سازمان مجاهدین خلق هم یا به چشم نمی خورَد یا "صریح" نیست .شاید بدین خاطر که  در معرض چنان ابتلائی قرار نگرفتند تا دیده شود  که چه میکنند .بگذریم از اینکه ، هم ایشان با برخی جهت گیری های نادرست  ، ناخواسته راه بر فروپاشی عقیدتی در سازمانی که خود بنیان گذاردند  را گشودند.

 صرفنظر از این درسها که خصلت مشترک  دارند یعنی هم از زندگی فرهاد صفا می توان اخذ کرد و از زندگی برخی دیگر از مبارزان،درس بزرگی که از خصوصِ  رخدادها و چالشهای گزارش شده می توان گرفت ارتباط وثیقی است که میان فکر و سازمان وجود دارد. فکر صحیح  یا عقیده  صالح نیازمند سازمانی  متناسب با خود  است. .اگر این تناسب را   بپذیریم فقط در مورد مارکسیستها صادق نیست، بلکه منطق این جمعبندی  را در مورد به هر "دیگر"ی ولو آنکه "دیگر "بودنش  به اندازه مارکسیستها  نباشد می توان به کار بست. (منتها در حد و اندازه خودش )

از گزارش تاریخیِ سابق، می آموزیم که  باید با  سازماندهی شدن از سوی  باطل ، هوشیارانه برخورد کنیم  . کسانی که با جدیت و کوشش ،توانسته اند حق را از باطل تشخیص دهند ، صرف پایداری ایشان بر حق،  و حتی  توجه آنان به سازماندهی متناسب ،برای نیل به مقصود ، کافی نیست بلکه مهمتر این است که اجازه ندهند ، باطل، یا آنان که در درجات مختلف ، از راه و رسمی  آسیبمند برخوردارند ،ایشان را مدیریت کنند . نسبت به "مدیریت شدن از سوی باطل" چه با هویت سکولار  و چه در چهره دینی ، باید حساس بود .

 و بالاخره  سومین نکته درس آموز ، حاصلِ ارزیابیِ سرنوشتِ  هسته اسلامی  است  . این هسته با نیات صالح و مجاهدات برخی  از مبارزان پا گرفت .( یا این قبیل نیات هم در شکل گیری آن دخیل بود ). گفتیم که نمی خواهیم ایشان را محکوم کنیم و نیز توضیح داده شد که چرا.  پس ارزیابی ما ناظر به اشخاص و نیاتِ والایشان نیست ؛بلکه ناظر به خط مشی است.  با تشکیل هسته اسلامی و حفظ ارتباط تشکیلاتی  با جریان مارکسیستی حاکم بر مجاهدین خلق ،برخی از مبارزان که امروز جزء شهیدانند ،  احتمالا" می خواستند زمان بخرند یا فرصت لازم برای بازسازی فکری و تشکیلاتی برای یک تشکل اسلامی  را پیدا کنند اما هیچ یک از این اهداف تحقق پیدا نکرد .  شاید برخی نیز  به آن، به عنوانِ ابزاری مصلحتی برای حفطِ  امنیت مبارزین "مسلمان مانده " در مقابل رژیم سلطنتی  و جریان مارکسیستیِ حاکم بر مجاهدین خلق  نگاه می کردند. اما  هیچ  یک از این اهداف  نیز به دست نیامد . گزینه "استقلال کامل تشکیلاتی" و "هویت یابی صریح" کنارگذاشته شد تا احتمالا" به "آن اهداف" برسند  ، اما اهداف مزبور  هم  فراچنگ نیامد .اگر انتخاب خط مشی مزبور از سر  اضطرار سامان یافته باشد،  با ید  گفت که کارآمد بودن خط مشی های اضطراری  حتی در کوتاه مدت هم مشکوک است  ؛چرا که طرف مقابل هم بیکارنیست و برای این" اضطرار "برنامه ریزی کرده است(رجوع کنید به آنچه در فرازهای فوق ، از حسین روحانی نقل شد) . اما اگر خط مشی مورد بحث ما به طور مصلحتی اختیار شده باشد، درباره ناکارآمد بودن آن بیشتر می توان سخن گفت : تجربه تاریخی به کرات نشان داده  که  اراده پیشبرد برنامه ای درست در متن و زمینه ای نادرست معمولا"  به نتیجه  نرسیده است ؛مگر اینکه این حضور به شکل موردی و فرع و تابع یک استراتژی مستقل باشد و در وجه غالب کار خود  لإبه صورت ناخواسته به آن متن و زمینه ناسالم مشروعیت ندهد . گرچه  خوشبختانه ، قسمت دوم ،یعنی مشروعیت دهی به باطل را چندان در کارنامه هسته اسلامی نمی توان دید ولی به هر حال برای اجتناب از هر دو آسیب، یعنی موفق نبودن در پیشبرد برنامه حق و مشروعیت دهی به برنامه باطل  باید از راه حلهای عملگرایانه "قرار گرفتن در سازماندهی باطل" و  وسوسه یا سودای  "پیشبردنِ  حق در متن باطل "اجتناب کرد .همانطور که پیش از این ذکر شد ،تفاوتی  نمی کند که این باطل، هویت متجدد و مادی و سکولار  داشته باشد  یا در چهره دینی و روحانی و  ولائی ( اما با واقعیتِ غیر الهی و غیر توحیدی) تحقق یابد . البته حق و باطل  ، علاوه بر تنوع ،هردو دارای مراتبند .بطلانِ هر باطلی به یک اندازه و از سنخِ  باطل  بودنِ دیگری  نیست و لذا هوشیاری سابق الذکر،  با توجه به مرتبه و چگونگیِ باطل بودن ، صورتهایِ مختلفی به خود می گیرد.

نامه شهید خظاب به مادربزرگوارش:

به عنوانِ حُسنِ خِتام ، نامه  ای  خواهید خواند از شهید صفا ،که احتمالا” در دورانِ اخیر مخفی بودن ، به مادرش نوشته است . ضمنِ طلبِ مغفرت و عُلوِّدرجات برای مجاهد شهید فرهاد صفا( رضوان الله علیه) و حشر با انبیاء و اولیاء برای وی  و دیگر شهیدان  ،این نامه ، از نطر خوانندگان محترم می گذرد:

مادر ارجمند و گرامی

امیدوارم سلامِ  فرزندی که تورا از جان و دل دوست دارد ولی متأسفانه نتوانسته حق فرزندی را در باره تو انجام دهد بپذیری . نمی دانم درباره من چه احساسی داری . آیا مرا نمک ناشناس می دانی {ناخوانا}ولی خدا شاهد و گواه است که در زیر این آسمان آبی رنگ و در روی این زمین خاکی ، تو برای من گرامیترین و عزیز ترین موجودی و قلب من هرگز یک لحظه از یاد تو خالی نبوده است . مادرم،  هر بار که تصمیم به نامه نوشتن می گیرم فکر می کنم سوز دل خود را که {ناخوانا} از جدائی تو ناشی می شود برای تو بنویسم . لیکن باز فکر می کنم چه فایده. این جز تشدید ناراحتی ثمری نداردو به این جهت از نوشتن نامه منصرف می شوم . امروز روز خجسته میلاد شکوهمند دوازدهمین پیشوای ما شیعیان  ، ولی عصر عجل الله تعالی فرجه است . امیدوارم خداوند به حق این مولود گرامی ، هر چه زودتر فرجی در کار جمیع مسلمین و من وتو هم حاصل فرماید . به هر حال تبریکات صمیمانه خود را به این مناسبت تقدیم می دارم.مادرجان احساس می کنم در غم  دوری من ناراحتی و شاید مریض شده ای . باور کن از این احساس چنان نگران و دل افسرده ام که گوئی به سنگینی آسمانها و زمین  ،غم روی دلم انباشته شده است و باور کن سیلِ اشک امان نمی دهد که نامه ام را به پایان ببرم . هرچند که در اختیار خودت نیست ولی تو را به روح پیغمبر و چهارده معصوم و همچنین به روح پدر عزیزت قسم می دهم تا آنجا که می توانی از خوردن غصه خودداری کن و سعی کن {سکوت} خود را حفظ کنی بلکه انشاء الله خداوند به زودیِ زود، فرجی حاصل فرماید و بر روی آتش سوزانِ فراق ، آبِ گوارایِ وصال بریزد . مادر گرامی ، این آیه قرآن را به خاطر بیاور که می گوید «ان مع العسر یسرا »همانا با سختی { ناخوانا} است . اگر امروز بتوانی آنچنان که در شأن تو است،  تحمل کنی فردا روسفید خواهیم بود . سلام مرا به همه دوستان و آشنایان و {احوالپرسان}برسان . به امید روزهای بهتر ، التماس دعا ، فرزندت./

------------------

پی نوشت:

درباره حوادث نیمه دهه پنجاه (یا حوادثی که در این یادداشت از آن سخن گفته شد ) این نوشته ها را هم در سایت احیا بخوانید : ۱- بهمن ۵۴و شهیدانِ ابتلاء ۲-سلوک مجاهد شهید دکترلبافی نژاد و واپسین وصایای او 3-واکنشها به یک دگردیسی

  • ۹۳/۰۵/۱۸
  • احیا