احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

موعظه ای از سید محمد باقر صدر

احیا | شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۴، ۰۳:۰۶ ب.ظ | ۰ نظر

احیا :  استاد شهید سید محمد باقر صدر ، دانشی مردی بود مجاهد و بِجِدّ درگیرِ امرِ دنیوی ! با این حال همین مجاهدِ درگیرِ امردنیوی ،که  از نخستین سالهای جوانی در کارِ پُرهزینه ترین مبارزات سیاسی و تشکیلاتی بود و راه مجاهدت را تا فوز  شهادت  دنبال کرد ، بر این نکته تأکید می نمود که ُحُبِّ دنیا سرمنشاء همه ناپاکیها است .  آنچنان که از متن این موعظه پیدا است مخاطب توصیه ها  ، شاگردان شهید صدر ویا جماعت موسوم به طلبه و روحانیَند با این حال  در برخی فرازها  ، مخاطب آن می تواندهرکسی  باشد که  با هر عنوانی ، خود را در مقام راهنمائی مردم قرار داده است  (گرچه روی کلی سخن به همگان است ،چه از عامه مردم باشد و چه خواص ).

این موعظه را از نشریه حوزه شماره  79-80 مورخ  فروردین تا تیرماه 1376   ، صفحات 110 تا 119 ، برگزیده ایم. عنوان اصلی این متن (که ویراسته آن پیش رویِ شما است )در نشریه حوزه ، "دستورالعملی اخلاقی از عالم نامور آیه الله العظمی شهید سید محمد باقر صدر " است  و  ظاهرا" از سوی آقای ایزدپناه به فارسی  برگردانده شده است . وی در مقدمه این متن  نوشته است:"دستورالعملى که پیش روى دارید آخرین سفارش او در آخرین درسهاى اوست ...{در } درس قرآن" .

"احیا "، برایِ بهتر خوانده شدنِ متنِ ترجمه ،عباراتی را داخل علامت{} افزوده است.

برای دفع برخی سوء استفاده ها ، ذکر این نکته هم لازم است که شاگردان  و منسوبان  شهید صدر ، هر دیدگاه و عملکردی که داشته باشند ،به خود ایشان مربوط است  ، نه به شهید صدر .  توجه دادنِ مخاطبان "احیا" به میراثی  که از  آن شهید  عزیز  باقی مانده است ،در  درجه نخست ، توجه دادن به  "متن سخن" است ونه "صاحب سخن "و در درجه دوم  توجه دادن به صاحب سخنی مجاهد و عالم و پرهیزکار و درگیر با چالشهای عصر است ؛  اما نوجه دادنی که   با رویکردی الهی و توحیدی صورت می پذیرد ، نه همسو با گزافه گوئیها و  مطلق اندیشهایِ  شرک آلود رایج  در باره شخصیتها !

علاوه بر این  ،ذکر شهید صدر از سوی ما ، در مرزبندی تام با  شخصیتها و احزابی است  که خود را به ایشان منسوب می کنند اما یا ناآگاهانه مجیز گوی قدرتهای مطلقه و استبدادی و سرویس دهنده به استعمارو استثمارند و یا (یا باهر نیت و توجیهی ) ، مراقبت  لازم و مؤثر  را  برای اقامه عدل در دستگاه های تحت مسئولیتشان نداشته اند  و یا  در نقطه مقابل ، با نشنیده گرفتن همین توصیه ها به پرهیز از  دنیا طلبی ، با توسل به مفاهیمی از قبیل" مقتضیات زمان" و امثال آن ، در کارترویج اسلام ِدنیوی  بوده اند و هستند  . /

*************************

             سخنى از ملکوتِ دل با دلهاى ملکوتى(از سید محمد باقر صدر)

                                                     

                                                                                                                           

در پایانِ{درس} ،از عرصه اندیشه به عالَم ِدل و از میدان خِرَد به ساحتِ وُجدان روى مى کنیم. دَمى با دل و وجدان مان مى نشینیم. قلب هایمان را به جاى افکارمان بر قرآن عرضه مى کنیم و به پیشگاه او مى بریم تا بنگریم چه کسى بر دِلِمان ولایت دارد و فرمان مى راند. کدام  دوستى و عشق ، قطب و محور دل ما است و بر آن  سیادت مى کند؟ قلب ما ،به چه چیز وابسته است؟  خداوند در یک دل دو ولایت را نمى پذیرد و دو "عشقِ هم عرض" را بر نمى تابد. یا دوستى خدا و یا دوستى دنیا! چرا که  عشق به خدا و عشق به دنیا با هم جمع نمى شوند. بیاییم قلب هایمان را محک زنیم ... اگر دوستى خدا در دل مان جاى گرفته است ژرفایش بخشیم و استوارش سازیم و اگر (پناه به خدا) دوستى دنیا  در آن لانه کرده بکوشیم خود را از این درد بدخیم و مرض مهلک و تباه گر نجات دهیم.

هر مهرى که بر مرکز دل نشیند به یکى ازدو شکل است:

1 . "دوستى معمولى" که { به شکل گذرا }محور و پایه اى جهت مهرها و دلبستگیها و خواسته ها و آرزوهاى انسان قرار مى گیرد ... به گونه اى که اگر براى برآوردن نیازى ،رویکرد دیگرى پیدا کند فورى به اصل خویش باز مى گردد; چه این دوستى {اولیه  که عمقی بیش از دوستیهای گذرای معمولی دارد  }اساس دل را تشکیل مى دهد و مرکز فکر دلبستگیها و احساسات را مشغول کرده است {و لذا انسان }گاهى به گفته اى ،کارى خوراکى یا آشامیدنى به طور موقّت دل مى بندد ولى همان مهر نخستین محور قلب است.

2 . دوستىِ {دیگر } ، آن {سنخ دوستی} است که تمامِ وجود و درون انسان را در بربگیرد  بدان صورت که هیچ چیز،  او را از دوستش باز ندارد: به هر کجا که نگرد روى دوست بیند و جلوه او نگرد و  محبوب  ، "او" و  قبله وکعبه ،"او" باشد .

این دوگونه "دوستى" ،هم نسبت به "خدا" پدید آید و هم نسبت به "دنیا." در مهر به خدا که مایه شرف انسان است ،هر دو درجه محبت یافت مى شود. درجه نخست ،در جانِ مؤمنان شایسته و پاکى که جانشان را از آلودگیهاى دنیا پیراسته اند دیده مى شود. اینان از "مهر حق" ،  مرکزى براى همه مهرها آرزوها و احساسات در دل پدید آورده اند، هر چند گاهى به وقت غذا ، به خوردن غذا مى پردازند ،به بهره اى از بهره هاى مباح روى مى کنند ،دوستى را دیدار مى کنند، به تفرج در خیابان مى پردازند و… ولى با برطرف شدن گرفتارى { یا تعامل با امر دنیوی } ، به مهرى که محور دل است باز مى گردند چه "مرکز دلبستگى آنان" ، یکى است.

...

امام على بن ابیطالب علیه السلام که ما از شرف مجاورت او بهره مى بریم ، همه مى دانیم  که (این مرد بزرگ) در این زمینه چه گفته است: "ما رأیت شیئاً إلاّ ورأیت اللّه قبله و بعده ومعه".(هیچ چیز را ندیدم جز اینکه خدا را قبل ، بعد و همراه با او دیدم ) چرا که  "عشق به خدا" این قلبِ با عظمت را به گونه اى فرا گرفته است که هر چه مى بیند خدایى بیند حتى آنگاه که  که مردم را مى بیند خدا را مى نگرد،  با نعمتها که  رو به رو مى شود خدا را مى بیند و خلق خدا و نعمتهاى او را جداى از او نمى بیند.این معنا و این گونه نگاه به آفریدگان در همه حال وجهه نظر  او را تشکیل مى داد . چرا که  "دوست یگانه" و "معشوق کاملِ" او ،خداست قبله آرزوها و آمال او خداست. به خود اجازه نمى دهد با او انباز گیرد چه او غیر ذات سبحان حق را نمى بیند.

همین "دو گونه دوستى " ، نسبت به دنیا نیز هست.  همان دنیایى که به فرموده پیامبر اکرم(ص) سرآمد خطاها و اشتباهها است: درجه نخستِ دنیاطلبى آن است که "دوستى دنیا " ، مرکز و خاستگاه سلوک و تصرفات انسان گردد .گویى محور تلاش و کوشش آدمنی  خواسته هاى شخصى اش باشد.  هر کجا "سود شخصى "او را بکشاند مى رود. "دنیا "قاعده و پایه زندگى او مى شود. {البته }گاه ،  مشغولیتهاى پاک و معنوى روى او را از دنیا بر مى گرداند، به نماز مشغول مى گردد و روزه مى گیرد ولى با شتاب ،به دنیا که مرجع اساسى قلب اوست روى مى آورد. هنوز از قلمرو سلطه شیطان خارج نشده وبه قلمرو او باز مى گردد.این  دنیا طلبى آغازین است که خود ، مرضی  بدخیم است.

ولى بیمارى دنیا دوستى{از گونه دوم، یعنی دنیا دوستیِ} ِ... هلاکت زا ، آن جایى است که عشق به دنیا او را کور کرده و همه شبکه هاى دید او را در برگرفته باشد. نسبت او با دنیا، چونان نسبت سید موحدان ،امیرمؤمنان با خداى سبحان مى گردد: او هیچ چیز را نمى دید مگر آن که پس از او با او و بعد از او خدا را مى دید. دنیاطلب نیز همه چیز را از زاویه دوستى دنیا نگرد حتى کارهاى شایسته را نیز از چشم انداز سودهاى شخصى بر مى گزیند: نماز را روزه را و دیگر عبادات را. همه کارهایش رنگ دنیاطلبى مى گیرد. در هر کارى ،نخست بازده دنیایى آن  را مى بیند. انگیزاننده او ،مشتى از مال یا اندکى از مقام و جاه است. چیزهایى که جز زمانى کوتاه با او نمى پاید . این نوع دنیاطلبى ،  از گونه پیشینِ آن بسیار خطرناک تر است. از این روى پیامبر اسلام(ص) فرمود:"حب الدنیا رأس کل خطیئه  " و امام صادق(ع) فرمود:"الدنیا کماءالبحر من ازداد شربا"منه ازداد عطشا""نگویید همین اندک از دنیا را بر مى گیریم سپس از او روى بر مى گردانم ! {نگوئید }این مقدار از مقام و منصب را به دست مى آورم سپس به سوى خدا مى روم !چنین اندیشه اى عبث است; زیرا هر اندازه که از مال و مقام دنیا بر گیرید عطش شما بیش تر خواهد شد و عشق شما نسبت به آن افزون مى گردد. دنیا بسان آبِ شورِ دریا است. دنیا ،سرآمد همه گناهان است.

رسول خدا(ص) فرمود:"من اصبح و اکبر همه  الدنیا فلیس له من الله شیئا""و این یعنى گسستن پیوند با خدا; زیرا دوگونه مهر و عشق در یک دل نمى گنجد.

دنیاطلبى سرآمد همه گناهان است چون نماز را بى روح مى کند روزه را بى معنا و معنویت مى سازد و همه عبادات را از یاد خدا تهى مى گرداند. وقتى که مهر به دنیا همه قلب را فرا گرفته است جایى براى چشیدن لذٌت عبادات باقى نمى ماند. من و شما مى دانیم آنانى که با امیرمؤمنان على(ع) در افتادند و ما امروز بدگویى شان مى کنیم نماز و روزه را ترک نکردند. لب به شراب نزده بودند. دست کم بیش تر آنان چنین بودند. عبدالرحمان عوف ،صحابه جلیل القدر مسلمان سابقه دار ،روزى که او مسلمان شد شمار زیادى کافر بودند. در خدمت رسول خدا زیست. در فضاى نزول وحى با قرآن با آیات الهى تنفس کرد .ولى چه شد چه بر سر او آمد؟ وقتى خدا شهرهاى ایران و روم را بر روى مسلمانان گشود،  مهر به دنیا از دل او زبانه کشید. نماز و روزه مى گذارد ولى دلش از دوستى دنیا پُر بود وقتى انتخاب مقام خلافت بین على(ع) و عثمان به دست او افتاد تا یکى از آن دو را براى خلافت مسلمانان برگزیند با این که مى دانست که اگر زمام خلافت به دست على(ع) سپرده شود خوشبختى دنیا و آخرت مسلمانان تأمین مى گردد و اگر عثمان خلیفه شود درهاى فتنه براى همیشه بر روى مردم گشوده خواهد شد حتى این را از عمر هم شنیده بود ولى دنیاطلبى عنان اختیار درست را از او بگرفت دستش را به دست عثمان داد و با او بیعت کرد و على(ع) از خلافت دور افتاد.

ممکن است بگویند: على(ع) از جانب پیامبر(ص) خلیفه پس از او بود کار عبدالرحمان بسان ترک نماز است و گناهى هم سنگ ترک نماز دارد; زیرا امام على(ع) مهم ترین کارهاى ضرورى مسلمانان را در هر حال رهبرى مى کرد و بر فرض محال اگر پیامبر(ص) او را نصب نمى کرد آیا مى شد عبدالرحمان را متهم به دنیا دوستى کرد؟ باید گفت این جا ربطى به نص پیامبر ندارد موضوع حکم دوستى دنیاست خیانت در امانت است. او مى دانست که با آمدن امام على(ع) دنیاى او به خطر مى افتد.

دوستى دنیا ، جان مایه وجود او شده بود و کور و کرش کرده بود و چنین دنیاطلبى سرآمد همه گناهان است .چونانکه دوستى خدا اساس همه کمالات است دوستى خداست که به انسان کمال عزت و شرف و  نستوهى و پاکى و توان چیرگى به ضعفها و ناتوانیها را در همه احوال مى دهد.د وستى خدا بود که ساحران را چونان دگرگون کرد که از جلو داران آیین موسى(ع) شدند و در پاسخ تهدیدهاى فرعون چنین گفتند: "فاقض انت قاض انما تقتضی هذه الحیوه الدنیا " این شجاعت را از کجا آورده اند جز از عشق به خدا؟ عشق به خدا بود که على(ع) را از پایگاهى دلیرانه برخوردار کرد شجاعت او بسان شجاعت درندگان نبود شجاعتى بود از روى ایمان و برخاسته از عشق به خدا. این دلیرى تنها دلیرى مبارز در میدان نبرد نیست بلکه شجاعتِ مقاومت و  رَد ّکردن است شجاعتِ شکیبایى و نستوهى است. او ضرب المثل شجاعت در میدان نبرد بود .وقتى کمرش را براى رفتن به میدان مبارزه مى بست که نزدیک به شصت سال از عمرش سپرى شده بود. تنها و یک تنه بر خوارج حمله برد و چهارهزار نفر از آنان را کشت. این دلیرى شگفت آور او در میدان کارزار از مهر خدا مایه مى گیرد و عشق او به خدا اجازه نمى دهد که انبوه لشکریان را ببیند یا از تنهایى خود در برابر این همه لشکر وحشت کند. در "شجاعت در  شکیبایى "نیز نمونه بود. او به گاهى در برابر غصب حق خود سکوت کرد که در بحبوحه جوانى بود . هنوز عارضه پیرى بر او فرود نیامده بود ولى چون مصلحت اسلام در سکوت بود براى حفظ اسلام سکوت کرد تا دست کم شعائر اسلام باقى بماند. والاترین گونه شجاعت، دلیرى درگذشتن از خود و حق خود براى اسلام است. وقتى پس از قتل خلیفه دوم بر او خلافت با شرطهاى ناهمسو با کتاب و سنّت عرضه مى شود دست رد بر سینه مقام خلافت مى زند. چنین دلیرى در میدان جنگ در شکیبایى و در نه گفتن به دنیا از عشق او به خدا مایه مى گرفت نه از اعتقاد و باورش; چه در این اعتقاد فلاسفه غرب نیز با او شریکند. این ویژگیها وامدار باور و  عقیده تنها نیست  {بلکه وامدار }باورى {است } که به عشق برسد.

ما "طالبان  علم" ، از دیگران در  پرهیز از دنیاطلبى سزاوارتریم ! چرا که ما، خود را راهنمایان مردم به آخرت مى دانیم و در منصب هدایت خلق قرار گرفته ایم. چگونه مى توانى دنیاى خودت را از آخرتت جدا پندارى؟ اگر دنیایت از آخرت تو گسسته شود، مردم را به دنیاى خودت فرا خواهى خواند نه به آخرت پروردگارت. در این صورت، رَهزنِ مردم از آخرت خواهى شد ؛ آن هم رهزن راه خدا؛ راهى که خود ، باید مردم را به سوى آن فرا خوانیم و جلودار آنان در حرکت به سوى خدا و آخرت باشیم و دست مردم را گرفته و آنان را به آن راه بداریم.اگر ما خود این راه را ببندیم اگر ما کژراهه رویم در آن حال مانع راه خدا و حجاب روز جزا خواهیم بود.

هرکس مهر دنیا بر او چیره شود ،تباه و هلاک مى شو.د ولى ما طالبان  علم و دانایان  ،اگر دنیا طلب شویم هم خود هلاک  می شویم و هم مردم را هلاک کنیم; زیرا ما منادى هدایت خلق به سوى خدا هستیم دعوت به راه خدا و ارزشهاى الهى پیشه ما  است .ما که در جایگاه پیوند دهىِ مردم به خدا هستیم ،اگر دل ما به خدا پیوند نداشته باشد ،چگونه مى توانیم مردم را به خدا پیوند دهیم؟

ما از همه مردم به پرواگرفتن از این دره هوسناک سزاوارتریم . چه ما ادّعاى وراثت پیامبران امامان و اولیاء را داریم . مقتدا و اسوه هایمان بزرگان و پاک باختگانى چون پیامبر اسلام امام على امام حسن و امام حسین(ع) مى دانیم و در راه آنان گام بر مى داریم. آیا نباید این شرافت انتساب در ما زنده شود و جلوه گر باشد؟ این پیوند و نسبت ، جایگاه ما را در میان امت حساس تر و دقیق تر مى کند; زیرا ما حاصل گفتار آن بزرگان و نماینده سیرت و رفتار آنان هستیم. داناترین مردم به گفتارشان و شناساترین افراد به رفتارشان! مگر رسول خدا نفرمود:"انا معاشر الانبیاء لا نورث ذهبا" و لا فضه و لا عقارا" انما نورث العلم و الحکمه " و امیرمؤمنان(ع) نفرمود:"ان امارتکم  هذه لا تساوی عندی شیئا" الا ان اقیم حقا" او ادحض باطلا""!  امام على(ع) ،براى خدا کار مى کرد و فانى در اراده حق بود. اگر او دنیا طلب بود و حکومت را براى دنیا مى خواست بدبخت ترین و سیه روزترین مردم بود; چه او در کودکى از خونش در راه خدا گذشته بود و بارها تا دروازه شهادت رفته بود و در دوران غربت اسلام و تنهایى رسول خدا(ص) از او و رسالت الهى او دفاع کرده بود و در این مهم  ،لحظه اى تردید به خود راه نداده بود. نه براى مرگ{یا ترس بازدارنده از کشته شدن در راه خدا } ،حسابى بازکرده بود و نه دنیا نزداو بهایى داشت. او فارغ از مرگ و زندگى بود [بلکه فوق مرگ و زندگى بود] در زمان حضور پیامبر(ص) سرباخته ترین بود و پس از رحلت آن عزیز نیز تسلیم محض بود. در راه خدا از همه کوشاتر بود و در بیش ترین رنج و تلخیها را در راه اسلام چشید.با محاسبه هاى دنیوى چه چیزى در برابر این همه رنج به دست آورد؟ آیا این سیرت و رفتار او را از خلافت محروم نکرد؟آیا سالها خانه نشین نشد؟آیا  او را هزار ماه بر منبرهاى مسلمانان ناسزا نگفتند؟همان منبرهایى که پایه هایش ،بر جهاد ،نستوهى، فداکارى و خون دل خوردنهاىِ او بر پا بود.

با این همه آنگاه که ابن ملجم مرادى فرق مبارک او را شکافت صداى کامیبابى سرداد: "لقد فُزتُ بِرَبِّ الکعبه" اگر بهاى فداکاریهاى او دنیا بود او محروم ترین افراد از بهره هاى دنیایى بود. نه بایست خود را کامیاب مى شمرد و بهترین بهرور از دنیا به شمار مى آورد!

همین آخرین پیام او: (لقد فزت برب الکعبه) گواه است و شهادت گواه این که او به این دنیا دل نبست و در همه حال براى خدا کار کرد. اکنون که زمان لقاى خدا رسیده لحظه اى که مزد و پاداش او به تمام و کمال داده مى شود و دربرابر آن همه رنجها و اندوهها در نعمت و رضوان جاودان حق غرق مى گردد. آیا این امام اسوه برترما نیست؟ آیا زندگى او "سنّت"نیست؟ مگر سنّت غیر از گفت و کرد و تقریر معصوم است؟

بر ما است که به پیروى از آن بزرگان از دلبستگى به دنیا دامن گیریم ما دنیایى هم نداریم که به آن دل ببندیم دنیاى یک طلبه چیست؟ شگفتا طلبه و دنیاطلبى؟ مگر همه این چند روزه دنیا چیست که گرفتار آن شویم و از مقام رضوان من الله اکبر محروم مانیم. نعمتهایى را که هیچ گوشى نشنید و هیچ چشمى ندیده و در خیال بشر نمى گنجد رها کنیم و به دنیایى که وهم و خیالى بیش نیست بچسبیم. دنیا همه اش وهم و خیال است و دنیاى طلبه بخش کوچکى از این خیال و وهم؟

بیاییم خودمان را باهارون الرّشید مقایسه کنیم. او چه گرفت و چه چیزى از دست داد و ما در برابر از دست دادن همان چیز چه به دست آورده ایم و چه چیزهایى را از دست داده ایم. ما او را شب و روز بَد مى گوییم که گول دنیا را خورد ولى مى دانیم در چه کاخهایى زندگى کرد چه خوشگذرانیها داشت چه لذتها برد چه زمامدارى و حکومت پهناور و نیرومندى داشت. خلافت و سلطنتِ او  همه جا را گرفته بود. هارون الرشید به چنین دنیایى سَر سپرد. ما مدّعى هستیم از هارون الرّشید بهتریم از او پارساتر و با تقواتریم! آیا دنیاى هارون الرّشید به ما روى آورده است. تا آزمایش شویم و پارسایى و تقواى خویش را بسنجیم؟

هان اى فرزندانم ! برادرانم ! عزیزانم ! اى فرزندان على! آیا دنیاى هارون الرشید بر ما عرضه شده است؟ نه !دنیایى که بر ما روى کرده ،بسیار اندک است و ناچیز!   هارون،به ابرها مى گفت هر جا مى خواهید ببارید از قلمرو خلافت هارون بیرون نیست .مالیات و خراج آن به خزینه من خواهد آمد. او در راه چنین دنیایى موسى بن جعفر(ع) را زندانى کرد.

آیا چنین دنیایى به ما روى کرده است و چنان آزمونى شده ایم تا ببینیم موسى بن جعفر(ع) را زندانى نمى کنیم؟

به زندگى طلبه هیج حقیقتى جز رضوان الهى نباید حاکم باشد. هر طالب علمى{هر طالب علم شایسته ای } حالش چونان على بن ابى طالب(ع) است. اگر با انتخاب، طلبه اى به دنیا رو کرد اگر با این زندگىِ طلبگى به دنیا دل بست روسیاه ترین و بدبخت ترین مردم دنیاست; زیرا نه دنیاى او دنیاست و نه در آخرت بهره اى دارد.

پس بایسته است همه توان و هَمّ خویش را در آبادسازى آخرت به کار گیریم !دل خود را از عشق و دوستى حق لبریز کنیم جایى براى غیر او نگذاریم!

امامان معصوم(ع) براى وانهادن دنیا و چیره شدن بر دنیاپرستى ،دستورالعملهایى را داده اند: "یاد مرگ" در همه حال کارآترین دارو و براى درمان بیمارى دنیاپرستى است.

همه ما مى گوییم "مرگ" هست دنیا ،"فانى" است ."همه" رفتنى اند، ولى آن را براى خودمان باور نداریم.

"یادِ مرگ " ، آنگاه  دوستىِ دنیا را از دل مى برد که خود را در همه حال بر پرتگاه مرگ ببینیم .مرگ همیشه فرادیدمان باشد.

همه ما هر روز دوستانى و نزدیکانى را از دست مى دهیم! جلوى چشم ما، برادرانى از ما ،  از این دنیا به دنیاى دیگر رخت بر مى بندند. پدر من بیش از عمرِ الآنِ من عمر نکرد برادرِ من هم بیش از این که من عمر کرده ام زندگى نکرد. اکنون من عمر خویش را کرده ام .بسیار معقول مى نماید که من بیش از پدر و برادرم عمر نکنم. هر یک از ما باید همگنانى براى مدّت عمر خود برگزیند و خود را براى رفتن آماده کند. همه ما دوستانى داشتیم که کوچ کردند .عزیزانى که از این دنیا رفتند و هیچ چیز از آرمانها و آرزوهایشان باقى نمانده است.

اگر براى آخرت کار کرده اند به "مقعد صدق عند ملیک مقتدر" راه یافتند و چنانچه درراه دنیا ،عمرشان را سپرى کرده آند نسبت به آنها، همه چیز پایان یافته است. اینها همه براى ما عبرت است. پیدا است این دستورالعملِ امامان(ع) را باید آویزه گوش کنیم و همیشه مرگ را به یاد داشته باشیم، تا حرص به زندگى در دنیا درما بشکند هوسها بسوزند!

چه زندگى اى؟ چه دنیایى؟

چند سال چند ماه و شاید چند روز دنیا. چرا براى این چند روزه دنیا زندگى دائمى و ابدى را بر خود سیاه کنیم؟ از چه زندگى اى دفاع مى کنیم؟ هستى مان را درراه چه اندازه از بهره هاى زندگى فدا مى کنیم؟این همه جنب و جوش براى چه اندازه از زندگى داریم؟براى ده روز یک ماه دو ماه؟ هیچ نمى دانیم. نمى دانیم آیا تاوان این اندازه خطا را مى توانیم بپردازیم. این اندازه از کوتاهى و گناه در برابر خدا بر برابر دینمان براى ما قابل تحمل است. تحمل پذیرش تاوان این خطاها در برابر چه چیز؟ ده روز یک یا دو ماه زندگى این بهاى خیلى پَستى است.

از خدا مى خواهیم دلهاى ما را پاک سازد قلبهاى ما را به نور ایمان جلا دهد همّت ما را خداجویى و خداطلبى کند دل ما را از مهر و محبّت ترس و باور به او پر کناد و ما را به عمل به کتابش توفیق دهاد./ وآخر دعوانا ان الحمد للّه ربّ العالمین

لایه جدید...
  • ۹۴/۰۱/۱۵
  • احیا