احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - قرآن ، سوره آل عمران ، آیه 104

زَرِ قلب و زَرِ نیکو

احیا | سه شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ق.ظ | ۰ نظر

درباره گونه هایی اژ سرقتِ سخن و تدلیس در کلام

**************

زَرِ قلب و زَرِ نیکو

امیرحسین ترکش دوز

مولوی ، در دفتر نخست مثنوی ، آنجا که  ماجرای" بقال و طوطی وروغن ریختنِ طوطی در دکان "را حکایت می کند ، سخن را به این بیت  می رساند که:

حرفِ درویشان بِدُزدد مردِ دون                        تا بخواند بر سَلیمی زان فُسون

سخن مولوی صریح است .او از پدیده ای سخن می گوید که می توان با استفاده از عبارات خود وی، نام آن را  "حرف-دزدی " گذاشت .  این پدیده می تواند مبادی مختلفی داشته باشد .گاه خاستگاه آن  نفسانی و فردی است . بدین شرح که مردِ دون ، مردی که در سِرِّ سُویدایِ خود از حقارتی سخت  رنج می بَرَد ؛ حقارتی که گاه خود نیز بدان توجه ندارد ، راه  سَروَری  را  در حرف دزدی از درویشان می یابد تا با حرفی که با جان او نسبتی ندارد ، ساده دلان را افسون کند و خود را دارای ارج و قیمتی جلوه دهد که از آن بی بهره است . مولوی ریشه این کار را دریک رذیلت اخلاقی  یعنی، در «فقدان شرم» می بیند . بیت بعد،  همین معنا را روایت می کند :

کار مردان ، روشنی و گرمِیَست                     کار دونان ، حیله و بی شرمِیَست

ظاهر کارِ چنین شخصی ، باز گفتنِ سخنِ درویشان است اما واقعیت  این است که او فقط ادای ایشان را در می آورد . او حقِّ" گفتن" را بجا نمی آوَرَد.  اگر او در سخن گفن به کامل یا کاملتری اقتدا می کرد  و سخنِ حق را باز می گفت مشکلی نداشت و  این" اقتداکردن و ره پیمودن  ، هم به رشد  او کمک می کرد ، هم به رشد دیگران !  

سخنِ  حق ،  اساسا"  گفته می شود تا ابتدا در جانِ دیگران بنشیند و سپس بر زبان و قلم آنها  هم جاری شود ؛ مگر آنکه محذوری اصولی در میان باشد . مثلا" مفاد آن ، سِرّی از اسرار الهی باشد و یا به هر حال  بازگفتن آن جایز نباشد .  اما تدلیسگر ِ موردِ بحِث ما ، نه در بازگو کردن،  "حق سخن "را به جا می آورد، آنچنانکه  مثلا" آن را دربافتار و جهتی باطل «مصرف» می کند و نه  "حق سخنگو" را رعایت می نماید .  این تدلیسگر ،با "ظلم به سخنگو" و  "ظلم به سخن"  ، تکرارش تکراری منتهی به "رشد" نخواهد بود  . آنچه را همو " رشد" می پندارد ،"رشد حُباب گون" است که ( بازهم به تعبیر مولوی ) با "چشم آخِر بین "،  نمی توان  "رشد" محسوب کرد.  

تدلیسگر ِ مزبور  ، فاقد" اصالت " است  او " زندگی" نمی کندبلکه زندگی را "بازی "می کند .اهل کار و زحمت  و مجاهده و طی مراتب  و  دست یابی به "رشدی اصیل و از آنِ خود " نیست ؛گرچه علاقه دارد که چنین شناخته شود! به تعبیری که مولوی در همین حکایت آورده است  همو  ، همچو حق پوشانی  که"همسری با انبیا برداشتند" ، "طبیعتی "بازیگر "دارد  . سخن دزدیِ او جلوه ای از همین " بازیگری " است . او " زندگی دیگران" را بازی می کند ؛ غافل از آنکه(بازهم به تعبیر جلال الدینِ رومی ) "  از محقق تا مقلد فرقهاست    کین چو داوودست و آن دیگر صَداست ": 

 کافران اندر مری بوزینه طبع                       آفتی آمد درون سینه طبع

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم                   آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او                  فرق را کی داند آن استیزه‌ رو

این کند از امر و او بهر ستیز                     بر سر استیزه جویان خاک ریز

"حرف دزدی" ،مانند هر رذیلت اخلاقی دیگر، "دارایِ مراتب" است . هم صورتهای حادّ دارد و هم خفیف . شکل حادِّ آن را در "بومسیلم  گونگی" و "دعویِ دروغینِ نبوت " می توان دید و مراتب نازله آن را در زمانه ما ، در سخن پراکنیهای هر روزه می یابیم . در روزگار ما  ، فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ، فضا را برای اینگونه حرف دُزدی ها و تدلیسها   بیشتر آماده  کرده است  .  حرف دزدی ،تنها ، شکل فردی ندارد بلکه می تواند صورت سیاسی هم پیدا کند  و یا در حالتی دیگر آمیزه ای از هردو  دو شکل فردی و سیاسی باشد . با این حال ،مبدأ شکل گیریِ همه این حالات ،مبدئی نفسانی است .   در حالت سیاسی ،مثلا" ،تلاش می شود  با منحرف کردن یک انتقاد از بستر اصلی خود ،به بستری باطل ، "سخن غیر "  ،جلوه و جلایِ خود را به عنوان سخنی اصیل که مخاطبینی خاص را به اندیشیدن  و تأمل وا می دارد، از دست بدهد،"شبیه سازیِ مخالفین " نیز  از دیگر جلوه های حرف دزدیِ سیاسی است ،که ترفندی "کهنه" و  البته "ورشکسته" است .   
"حرف دزد " ، چه  صرفا"   یک فرد باشد ،با فرومایگی و بلند پروازی  و رِندیِ خاصِ خود و چه منبعِ قدرتی باشد که  با حرف دزدی  ، یک سنخ "سیاست کردن"  و "مهار "را در دستور کار خود  قرار داده است ، در این تصور باطل است که کاری سهل و ساده و بی هزینه را صورت می دهد . وی ، یا  خود ، از قدرت و سلطه ای برخوردار است که دیگران را در هر جایگاهی که باشند ، فرو دستِ خویش می پندارد یا اگر فردی است که  فی الحال از سلطه و قدرتی برخوردار نیست ،  اما در تمنای وصال قدرت در آینده  می سوزد، پیش خود تصور می کند: حرف سلطان را که نربوده  بلکه حرف درویشی بی نوا را دزدیده  است و لذا مؤونه ای را متحمل نخواهد شد . اما  سؤال مهم  این است که آیا این قبیل سرقتها و فریبکاریها ،  به سرانجام موردِ نظر  فاعلانشان می رسد ؟ بازهم مولانا پاسخ می دهد که: نه !

بعد از همان ابیات که از "بوزینه طبع بودن کافران "سخن می گوید، اضافه می کند که :

آن منافق با موافق در نماز                                  ازپِیِ استیزه آید نه نیاز                              

در نماز و روزه و حج و زکات                                با منافق ،مؤمنان در بُرد و مات

مؤمنان را برُد باشد عاقبت                                 بر منافق ،مات اندر آخرت 

 

 و در آخرِ حکایت که  همین معنا را به صورتی دیگر  باز می گوید :

 

شیر پشمین از برای کد کنند                              بومسیلم را لقب، احمد کنند

بومسیلم را لقب ،کذاب ماند                                مر محمد را اولوا الالباب ماند

آن شراب حق، ختامش مشک ناب                       باده را ختمش بود، گند و عذاب

 

البته آنچه درباره عاقبت این کار گفته شد، برای آنان  که از منظرِ مادی به عالَم می نگرند ولو آنکه اسم مسلمانی یا عناوین خوش رنگ و لِعاب دیگر  را اختیار کرده باشند، قابل فهم نیست و شاید  اسبابِ تمسخرِ مولانا  و امثال او را هم فراهم آورد . این "عاقبت " ، برای کسانی مفهوم است که اهل تأمل و تعمق و اعتبار باشند؛  اما اشخاص و گروه هائی که از ایشان سخن گفته شد ، ظاهرا" اهلِ تأمل و تعمق و درس گرفتن نیستند ./

  

پی نوشت:

********

1-   اهل حق می کوشند در مقابله با فریب ، فضای خدعه و تدلیس را از اساس ، دگرگون کنند و به جای "خیال" و قوائی که به لحاظِ ارشِ "شناختی" ، پائینتر از  عقلند ، پس از طیِّ مراحلی ، نهایتا"عقل را  مورد خطاب قرار دهند  . این جماعت ، بنا را براین می گذارند که گمراهی عقل را با تکیه بر  ما دونِ عقل چاره نکنند .این سؤال ،قابل طرح است که در  آنچه که به اسم "خط امام" و" اصلاح طلبی"  در جامعه ما صورت  گرفته است و می گیرد  و یا در مساعی  ولایتمداران و  اصولگرایان و متحدین ایشان در  آنچه "جنگ نرم" می خوانند ،تا چه حد این اصل مورد توجه بوده است؟

    

2- آفتی که در متن مقاله از آن سخن گفته شد ،این قابلیت را دارا است که مصادیق مختلفی داشته باشد . یکی از مصادیق این آفت ، سنخ برخوردی است که در سالهای اخیر با گفتار رهبری انقلابِ پنجاه و هفت  یا دیگر شخصیتهای تاریخی  همچون مطهری، طالقانی، شریعتی و غیر ایشان صورت پذیرفته است . خارج کردن سخن یک شخص از چارچوب کُلیِ فکر او یا بافتار اجتماعی - تاریخیِ اندیشه اش و مجموعه چالشهائی که در زندگی سیاسیَش  بدانها ورود یافت ، برخورد صادقانه ای با آن  سخن نیست و مشابه (ونه لزوما" عین ) همان آفت را در این قبیل برخوردها  می توان دید که مولانا جلاالدین مَد نظر داشت. . تفاوتی هم نمی کند که موافق شخصیتهای مزبور باشیم یا مخالف ایشان ! و  اَعم از اینکه   فاعلانِ  این  استفاده های نادرست  ، سوء نیت داشته باشند یا حُسن نیت ! نیت ایشان هرچه که باشد، به هرحال کار نادرست  و آسیب زائی  صورت گرفته است و می گیرد .

 با این حال ذکر این قبیل نمونه های سیاسی ،  نباید این توهم را پدید آوَرَد  که حرف دزدی های پیش و پا افتاده و "ظلم در حق انسانهای  گمنام "از قباحت ِکمتری برخوردار است. آنکه در مقیاس خُرد ، بنا را بر رعایتِ عدالت نمی گذارد  ،در مقیاس کلان نیز به عدالتش امیدی نیست .می گویم "بنا را " تا لغزشهایِ موردی را از بحث ،خارج کرده باشم .

حرف دزدی  ،آنچنان که در کلام مولوی هم بود، نِشاندهنده ی رذیلت اخلاقی است و خلاف مقتضای انسانیت است . رشد حُباب گونِ اشخاصی که مرتکب  چنین کاری می شوند ،در مقیاس کلان هم آسیب زا خواهد بود . از همین رواست که باید امید داشت اوضاع و احوال   ، آن چنان شود که اشخاص ،بیش از آموزش سیاسی و حتی بیش از آموزش اعتقادی ،آموزش انسانیت ببینند و سطح انتظار و داوری مخاطبان نیز آنچنان ارتقا یابد که جلوی رشدهای حباب گون را بگیرد و تدلیس را بی اثر سازد.

 

3-"عنوان" این مکتوب،  مأخوذ از بیتی، در همین حکایت است :

 

زَرِّقلب و زَرِّ نیکو در عیار                            بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

هر که را در جان ،خدا بنهد محک               هر یقین را باز داند او  زِ شَک


مولانا دربیت دوم ، راه کارِ نیافتادن در دام فریب را به ما نشان می دهد . اُنسِ هرچه بیشتر با محک الهی ، پادزهرِ سردرگمی  و گمراهی است . 

 

4- مولوی در فرازهائی دیگر از مثنوی ، بازهم  به "حرف دزدی از درویشان" اشاره کرده است. از جمله این فراز  در دفتر اول مثنوی :

حرف درویشان بدزدیده بسی             تا گمان آید که هست او خود کسی

خرده گیرد در سخن بر بایزید                 ننگ دارد از درون او یزید

بی‌نوا از نان و خوانِ آسمان                  پیش او ننداخت حق یک استخوان

او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام                نایب حقم خلیفه‌زاده‌ام

الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ                        تا خورید از خوان جودم سیر هیچ

سالها بر وعدهٔ فردا کسان                   گرد آن در گشته فردا نارسان

دیر باید تا که سر آدمی                       آشکارا گردد از بیش و کمی

زیرِ دیوارِ بدن گنجست یا                     خانهٔ مارَست و مور و اژدها 

چونک پیدا گشت کو چیزی نبود           عمرِ طالب رفت؛ آگاهی چه سود؟

 

یا این فراز از دفتر چهارم  مثنوی:

بو مسیلم گفت خود من احمدم             دین احمد را به فن، برهم زدم 

بو مسیلم را بگو کم کن بطر                  غرهٔ اول مشو آخر نگر

این قلاوزی مکن از حرص جمع               پس‌روی کن تا رود در پیش شمع

شمع مقصد را نماید هم‌چو ماه              کین طرف دانه‌ست یا خود دامگاه

گر بخواهی ور نخواهی با چراغ              دیده گردد نقش باز و نقش زاغ

ورنه این زاغان دغل افروختند                 بانگ بازان سپید آموختند

انگ هدهد گر بیاموزد فتی                   راز هدهد کو و پیغام سبا

بانگ بر رسته ز بر بسته بدان               تاج شاهان را ز تاج هدهدان

حرف درویشان و نکتهٔ عارفان           بسته‌اند این بی‌حَیایان بر زبان

هر هلاک امت پیشین که بود              زانک چندل را گمان بردند عود

بودشان تمییز کان مظهر کند               لیک حرص و آز، کور و کر کند

کوری کوران ز رحمت دور نیست           کوری حرص است که آن معذور نیست

چارمیخ شه ز رحمت دور نی               چار میخ حاسدی مغفور نی

ماهیا آخر نگر بنگر بشست                 بدگلویی چشم آخربینت بست

ا دو دیده اول و آخر ببین                     هین مباش اعور چو ابلیس لعین

اعور آن باشد که حالی دید و بس         چون بهایم بی‌خبر از بازپس

 

واین فراز در دفتر پنجم مثنوی که در آن به عاقبتِ دو سنخ مواجهه با "حرف درویشان" اشاره می کند :

 

هم صفیر مرغ ،آ موزند خلق                کین سخن کار دهان افتاد و حلق

لیک از معنی مرغان بی‌خبر             جز سلیمان قرانی خوش‌نظر

حرف درویشان بسی آموختند          منبر و محفل بدان افروختند

یا به جز آن حرفشان روزی نبود        یا در آخر رحمت آمد ره نُمود

 

  • ۹۴/۰۲/۰۸
  • احیا