احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

بی پناهی و پریشانی و جلوه های رنگ به رنگِ خودکشی (2)

احیا | دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۲ ب.ظ | ۰ نظر

در فسمتِ اولِ مقاله، بحث به تقاوتِِ سیاستِ متعارف از سیاست ِاصیل در مواجهه با بی پناهی و پریشانیِ انسانها رسید و گفته شد که چگونه «سیاست  از زندگی ملموس انسانها و آنچه لازمه این زندگی و بهبود آن است دور می شود» این بحث  - یعنی بحث از مشکل انسانی سیاست- را در فرازهای آتی پی میگیریم.

نشانی قسمت اول- هفت آبان 95 :

http://nehzatehya.blog.ir/1395/08/17/%D8%A8%DB%8C%20%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C

________________________________

  پُر رنگ شدن خودیِ انسان و خود خواهی و خود نُمائیِ او در کارِسیاسی ، سیاست را دچارِ مشکلی مشابه می کند . درست است که  انسان نمی تواند خودیِ خود را به تمامیِ معانیِ ممکن، درعرصه ای از  عرصه های زندگی فروگذار کند و درست است که تا انسان هست هوای نفس او  و منجمله خودخواهی او هم هست .با این وصف  ،سخن، ناظر به مراتب نفسانیت و واکنش متفاوت انسانها نسبت به این خودخواهی  است و نیز  اینکه در زمان و مکانی خاص تا چه حد نفسانیت و خودخواهی  در عرصه سیاسی امکان  ظهور و بروز پیدا می کند ودر مقام واقع ، ایفای نقش می نماید. گرچه ایدئولوژی های انتزاعی، اقتدارگرا و غیر دموکراتیک ، سیاست را از فردِ انضمامی دور می کنند اما لااقل در ایرانِ  چند دهه اخیر«ضدیت با ایدئولوژی» نیز  بر خلاف انتظار، نه تنها سیاست را  به درد ها و رنجهایِ گونه گونِ انسانها نزدیک نکرده بلکه  با پر رنگ کردن و مشروعیت بخشیدن به « منافع»  و «علقه ها »در کارِ سیاسی و کنار گذاشتنِ آرمانهای بزرگ، سیاست را  به «جنگ قدرت میان سیاستمداران» نزدیک کرده است. درست است که آرمانی شدِن بیش از اندازه سیاست ورزی،  می تواند موجب غفلت از  موضوعات و مسائلِ خُرد و ملموس شود ،اما به هر حال  برخی ازآن آرمانها که در تحولات سیاسی فرهنگی سه دهه پیش در ایران به حاشیه توجه سیاستمداران رفت ، آرمانهائی بود  که توجه به ضعف و بیچارگی انسانها را لااقل بیش ازاکنون ، الزامی می شمرد ؛ گو اینکه امروز حتی به همان «نقاط مثبتِ همراه با آسیب» در« ایدئولوژی اندیشیِ دیرین»  نمی توان و نباید اکتقا کرد . پذیرش قطعنامه 598  در ایران و فروپاشیِ بلوک شرق در  سطح جهان،  زمینه مساعدی بود برای آشکارشدن نارسائیها و آسیبهای درونی در نسخه های مسلط انقلابیگری در ایران و جهان. زان پس، در میهن ما نزاعی درگرفت  میان  دو طیف ؛ نزاعی که دو مفهوم «مقاومت دربرابر فرهنگ بیگانه »و «تبادل فرهنگی» در دو قطب مخالف ، نقشی کلیدی در شکل گیری آن ایفا می کرد . هر یک از این دو مفهوم، هویت بخشِ یکی از دو سویه این چالش  شده بود . در یک سوی این چالش ، ازحفظ اصالتها و خالص اندیشی  و از «مبارزه با  صادرات فرهنگی بیگانه » سخن گفته می شد و در سمت دیگر از تحول و تغییر و کارآمد سازیِ داشته ها  و احیاناً بازنگری در برخی راههای پیموده شده  . به تدریج و در سالهای بعد،پس از چواب ندادنِ«خط برخورد با مخالفان» در مراحل اولیه   و  بعد از  رُخ نمودنِ  مشکلات درونی و برونی دیگر ، از طیف اول که  خودرا حامی ارزشهای خودی معرفی می کرد ، شاخه هائی منشعب شد : کوشش شد تا با عناوین مختلف ، از میان دو طیف مزبو،ر راه سومی  سامان داده شود اما این راه سومها به سرانجامی که باید نرسید  . تجربه تاریخی اثبات کرد که« بُن مایه هایِ پایدارِ هویتی» در  این قبیل راه سومها یا از جنس طیف اول بود یا طیف دوم ؛ یا فرعِ طیفی که به شیوه ای خاص از مبارزه با  فرهنگ بیگانه سخن می گفت  یا فرعِ جریانی  که خود را - بازهم به شیوه ای خاص - باورمند به تبادل فرهنگی معرفی میکرد . شاید نیاز به تذکر نباشد که مقصود  ،فهم خاصی است که در آن مقطعِ زمانی  یعنی حدود سال 68 به بعد - وحتی پیش از آن -  از خالص اندیشی،اصالتها ، بقاء ، مبارزه، تهاجم ،تبادل و بهنگام سازی رواج داشت و آثار آن  همچنان در فضای سیاسی فرهنگی ما باقی است، مسلماً  از هریک از این مفاهیم می توان تفسیری مطلوب داشت و سازگار با این تفسیر، طرز برخوردی شایسته پیشه کرد.    

 متأسفانه نه اصالتِ برخی اصالتخوهان ،اصالتِ واقعی  بود  و نه  تجدید نظر برخی دیگر ، تغییر اصولی و تکاملی . اصالت خواهانِ آن روز ، از اصولی سخن می گفتند که یا از اساس  شایسته اصل بودن نبود  و یا به صورت  درست مطرح نمی شد   . درست است که این دو طیف  از جهاتی رو در رویِ هم قرار گرفته بودند  اما فصلی مشترک بسیاری از ایشان را  به هم پپیوند می داد .   یک  سویِ این چالش ،بقا را در گرو پاسداری از داشته ها و تردید نکردن در راهِ پیموده  شده  می دید  و طرف دیگر ، بقا را در گرو تغییر و تحول   و بازنگری در همان راه . البته   منازعه این دو طیف ، منازعه ای  منصفانه نبود . برخی کانونها که خود را نگاهبان اصالتها معرفی می کردند متأسفانه در برخورد با طرف مقابل - بیش از آنکه از کلمه بهره برند و حق کلمه را بجا آورند - از  وسایل جابره و .. استفاده می کردند .

به رغمِ این ،  آنچه عملاً این هر دو را به رغمِ برخوردِ  شدیدِ فی مابین هدایت می کرد« دغدغه  بقا» بود. البته اراده معطوف به  بقا  در هر دو طیف همه گیر نبود  و نمی توان تمامی  دغدغه ها  را   به دغدغه بقا تقلیل داد  . علاوه بر اینکه عوامل  دیگری هم  در آن اصالت خواهی و تجدید نظر نقش آفرین بودند . با این  حال آنچه در خروجیِ کار صورت گرفت   ، حل  «مشکلِ انسانشناختی یا انسانی سیاست» نبود . یا اثر قابل اعتنایی در کار نبود که بتوان آنرا نشانه کاسته شدن از شدت و حِدت  این مشکل دانست.

یکی از بزرگان دین و سیاست ،  سالها قبل و مشخصا" در آستانه دهمین سال  پیروزی انقلاب  به صراحت خط بقا - یا تقدمِ ماندن بر چگونه ماندن - را با تعابیر خاص خود  مورد انتقاد داد اما درهمان دهه  با او برخورد شد . متأسفانه گفتار انتقادیِ ایشان - در کنار نقطه قوتهای بسیار - نقطه ضعفهایی داشت و به علل درونی و بیرونی نتوانست تداوم پیدا کند . 

 مشکل بنیادیتر و آسیب زاتر  در نسخه های مسلط انقلابیگری در آن لحظه تاریخی - یعنی سالهای 67- 68-  نه صِرفِ   تهاجم بیرونی بود  و نه نابهنگام بودن  آن نسخه ها .اما به جایِ حل مشکلی  که رُتبتاً متقدم بود   به مشکلهائی پرداخته شد که می توانست به صورت معقول و منضبط در رتبه های بعدی مطرح شود  . علاوه بر اینکه در برخورد با آن مشکلهای رتبتاًمتأخَر  ،هر دو طیف   شیوه درستی را اتخاذ نکردند . وضعیت سیاسی فرهنگی فعلی گرچه  متفاوت  از دوران مورد بحث ما - یعنی ایام بلافاصله  پس از پایان جنگ ایران و غراق و سپس فرو پاشی بلوک شرق -  است ؛اما   مشکل انسانی سیاست همچنان پابرجا است   . مشکل سیاست را باید در سطحی بنیادیتر از فرهنگ طرح کرد .

تفسیرِ وضعِ بغرنجِ کنونی با مفهوم  «نولیبرالیسم» هم نه تصویری تمام نُما از واقعیت ارائه می دهد  و نه به« ژرف -ساختِ  مشکل» می پردازد  ؛  لذا به رغم ظاهر خود، رادیکال نبوده و حلال مشکل هم نیست. آنچه این دسته تفاسیر  صورت می دهنددر خوشبینانه ترین حالت  نشاندنِ یک سنخ   کلی های  انتزاعی مثل فقرا یا  فرودستان به جایِ  انتزاعیاتی دیگر است.

وجهی از  مشکل انسانی سیاست جنبه شِناختاری دارد و به بنیادهای انسانشناختیِ سیاست ناظر است اما وجه دیگر  - که مهمتر است - مربوط  است به روحیه ای در فاعلانِ سیاست که  نتیجه آن بیگانگی با رنجها و درد ها و پیچیدگیهای جهانِ انسانی است.  گستره تأثیر گذاری این روحیه  بسیار وسیعتر از مشکلات و آسیبهای اجتماعی است: ستم به غیر خودیها و بی رحمی نسبت به ایشان ،  آشکارترین جلوه های همین روحیه درجریانهای مختلف سیاسی  و- در  مراتب مختلف- در سطوح مختلف اجتماعی است .

اینکه بحث از سیاست را پیش انداختم  به جهت جایگاهی است که سیاست به نازلترین معنای آن ،در وضعیت فعلی میهن ما دارد  . و اِلا ،  سیاستِ عملی تنها زمینه بروز مشکل انسانشناختی  نیست و ریشه مشکل را در حوزه های بنیادیتر باید دید.  باید به میراث انسان شناختی خود  نظر کنیم : این  میراث  که از منابع مختلفی اعم از اندرزها و آموزه های اخلاقی و ادبیات و عرفان و تصوف و فقه و کلام  و فلسفه سیراب شده ، نیازمند بازسازی با ملاحظه «انسان انضمامی» است.بسیاری از توصیه ها و نصایح به اصطلاح اخلاقی به علت در نظر نگرفتن همین  «انسان انضمامی» ، بی ثمر است . توصیه هایی که  از موضع فرادست و عدم درک ابعاد موضوع  صورت می پذیرد، در جانِ مخاطب نمی نشیند. فرد ،  از مأیوس شدن  و واکنشهای نامتعادل برحذر داشته می شود  و مورد شماتت قرار می گیرد غافل از آنکه شاید شماتت کنندگان نیز اگر در موقعیتِ قربانیان بودند واکنش مشابهی از خود بروز می دادند. مشکل از اصلِ توصیه و نصیحت نیست ؛ واضح است که با انحطاط انسان و جلوه های مختلف آن نباید  سازش کرد.  اما در عین حال  برای درک جهانِ « آنکه مبتلا به عارضه ای شده»  بایدکوشش کرد و این همان کاری است که برخی«اصحاب توصیه و نصیحت» - آنچنان که باید- نمی کنند .

6- اقشار خاصی در جامعه ما عهده دار امر توصیه اند و  خود را در جایگاهی می بینند که  می توانند به دیگران توصیه کنند  و راه درست زندگی کردن را  به ایشان نشان دهند و اگر آن دیگران به ورطه ناامیدی  افتاده باشند، آنها را به ادامه زندگی امیدوار کنند  . اگر بپذیریم که خودکشی  ،ما را با تصویر و بلکه  تصاویری جدید  از انسان آشنا می کند، نمی توان به این تصاویر و حقیقتی که در پشت آنها است توجه داشت اما  چنان توصیه هائی را به همان صورت مألوف و دیرین  دست نخورده باقی گذاشت. هر توصیه ای برتصوری خاص از« انسان» و از« رانه ها و سازوکار کردار او»  استواراست اگر بنا را بر این گذاشتیم که انسانِ انضمامی « ریسک پذیر» و« ریسک جو » است، آیا می توان همچون سابق به او توصیه اخلاقی کرد؟ یا این توصیه صورتی متفاوت پیدا می کند؟با این بازنگری است که می توان پرسشهائی را طرح کرد از این قبیل که: آیا انسانِ انضمامی هم «جلبِ سود محتمل و دفعِ ضررِ محتمل» می کند؟

7- در بحث از آسیبهائی همچون «خودکشی» ما با دو گانه ای آسیبزا  مواجهیم ؛ دو گانه ای که در هر سویِ آن قرار گیریم  هم  از واقعیت دور شده ایم وهم امکانِ تدبیرِ اصولی و کارآمد را از خود سلب کرده ایم.  در یکسو  با  «سیاست زدگی ازنوعِ  مخالف خوان» مواجهیم که هرمشکلی را از ریز و درشت  و در هر زمینه ای به «حاکمیت» منتسب می کند  و از سوی  دیگر « سیاست زدائی ازجانب فرادستان» را پیش رو داریم که  نقش«شیوه حکمرانی» را در« پدید آمدن و تداوم آسیبهای اجتماعی» ندیده می گیرد.

درست است که  خودکشی،نهایتاً انتخابِ فرد است . اما این همه حقیقت نیست و شاید در بسیاری از موارد بخش کوچکی از حقیقتِ واقعه باشد .  اگر  بخواهیم از دو سویه  پیش گفته احتراز کنیم به مسئولیتی  که خودِ مردم در قِبال خودشان و در قبال دیگران دارند توجه خواهیم کرد و جلوه های انحطاط درفرهنگ عمومی را از یاد نخواهیم برد. علاوه بر اینکه به نقشِ سیاست در رخدادهای به ظاهر غیر سیاسی  توجه خواهیم کردو خواهیم کوشید برای  این سؤالها پاسخی بیابیم :  تا چه حد سامانه مسلط سیاسی، خود ، پناهگاه است و تا چه  میزان  ،سیاستها و تصمیمهای دستگاه  ها و مقامات  در جامعه ایجاد پناه کرده یا پناهگاه های دیرین را تقویت کرده است؟ آیا برخی جهت گیریها و اقدامات در فرادست ، خود ناخواسته عاملِ  پریشانی و بی پناهی در عرصه اجتماعی نبوده است؟ در مورد مخالفان و جنبشهای اعتراضی و به طورِ کلی در موردِ سرآمدان جامعه اعم از سیاسیون ، روشنفکران و روحانیت و  ... هم می توان  مشابِهِ این سؤالها را مطرح کرد .

8-به رغم همه این سخنها ، هیچ سخنی نمی تواند حقیقتِ بی پناهی و پریشانیِ یک انسان  و عارضه هایی همچون «خودکشی» را بازگو کند :  عده ای مُرده اند ،خانواده هایی  داغدارند ؛ شاید تنها ، سخن گفتن از این مردنها و داغدارشدنها  کار ساده ای باشد .  برخی هم  هستند که به ظاهر زنده اند اما اگرکیفیتِ نازلِ زندگی ایشان را در نظر آوریم  ، آنها  هم - فی الواقع - «زندگی» نمی کنند  . در شرایطی که  با تراکمِ حرفِهای بی پشتوانه و بی ثمرمواجهیم ،اگر سخن گفتن از این عارضه ها صرفاً اضافه کردن حرف به حرف باشد و اگر بدتر از سخن گفتنِ بی پشتوانه و نامؤثر ،  به این قبیل عارضه ها نگاهِ ابزاری شود ،نتیجه ، تولید و تکثیرِ مشکلاتی جدید خواهد بود./

______________________________________

پی نوشت:

* خطبه امام علی (ع) بعد از بیعت مردم با ایشان  درمدینه که فرازی از آن - یعنی «أَلاَ وَإِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ...» - درقسمت اول همین  مقاله  مورد اشاره قرار گرفت:

لمّا بویع بالمدینة [وفیها یخبر الناس بعلمه بما تؤول إلیه أحوالهم وفیها یقسمهم إلى أقسام:]

ذِمَّتی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ العِبَرُ عَمَّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ المَثُلاتِ حَجَزَهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَاتِ أَلاَ وَإِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللهُ نَبِیَّهُ صلى الله علیه وآله ، وَالَّذِی بَعَثَهُ بِالحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً، وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَلَتُسَاطُنَ ّسَوْطَ القِدْرِ حَتَّى یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلاَکُمْ، وَأَعْلاَکُمْ أَسْفَلَکُمْ، وَلَیَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا، وَلَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا. وَاللهِ مَا کَتَمْتُ وَشْمَةً وَلا کَذَبْتُ کِذْبَةً، وَلَقَدْ نُبِّئْتُ بِهذا المَقامِ وَهذَاالیَوْمِ. أَلاَ وَإِنَّ الخَطَایَا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُها، وَخُلِعَتْ لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فی النَّارِ أَلاَ وَإِنَّ التَّقْوَى مَطَایَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا، وَأُعْطُوا أَزِمَّتَها، فَأَوْرَدَتْهُمُ الجَنَّةَ. حَقٌّ وَبَاطِلٌ، وَلِکُلٍّ أَهْلٌ، فَلَئِنْ أَمِرَ البَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ، وَلَئِنْ قَلَّ الحقُّ لَرُبَّما وَلَعَلَّ، وَلَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیءٌ فَأَقْبَلَ!...(خطبه شانزدهم نهج البلاغه)

  • ۹۷/۰۲/۱۰
  • احیا