احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

رکن نگرفتن ظالمان : مفهومی کلیدی و کارساز

احیا | يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ | ۰ نظر

_____________________________________________________

آقای طباطبائی در تفسیر آیه 113 از سوره هود - در تفسیر المیزان - به مفهوم مندرج در این آیه پرداخته  و علاوه بر ابطالِ برداشت  نادرست ، به تبیین معنای صحیح آیه و دلالتهای آن  می پردازد . در  فراز زیر متن این تفسیر را ملاحظه می کنید :

وَ لا تَرْکَنُوا إِلى الَّذِینَ ظلَمُوا فَتَمَسکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکم مِّن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیَاءَ ثُمَّ لا تُنصرُونَ (سوره هود ، آیه 113)
در صحاح درباره ماده ((رکن )) (از باب قعد، یعقد، قعودا) گفته : مصدرش رکون مى شود که به معناى میل کردن به سوى چیزى و تسکین دادن خاطر به وسیله آن است ، و کلمه ((رکن )) - به ضم اول آن - به معناى ناحیه قوى تر هر چیز و به معناى امر عظیم و نیز به معناى عزت و منیع بودن است . لسان العرب هم همینطور گفته ، ولى مصباح{یعنی  کتاب مصباح المنیر  به قلم فیومی} گفته : رکون به معناى اعتماد است .
راغب گفته : رکن هر چیز، آن ناحیه اى است که دلگرمى و خاطر جمعى به همان ناحیه است (این معناى لغوى رکن است )، ولى بطور استعاره در معناى نیرو هم استعمال شده ، همچنانکه در قرآن آمده : ((لو ان لى بکم قوه او آوى الى رکن شدید))
((رکن ، یرکن )) - با فتح عین الفعل مضارع - نیز آمده است ، و خداى تعالى فرموده ((و لا ترکنوا الى الذین ظلموا)). ولى صحیح تر این است که بگوییم : این ماده از دو باب آمده یکى ((رکن ، یرکن )) مانند ((نصر، ینصر))، و دیگرى از باب ((رکن یرکن )) مانند ((علم ، یعلم )). و در آیه ((لا ترکنوا)) از این باب است ، و ((ناقه مرکنه الضرع )) آن ماده شترى را گویند که رگ و ریشه پستانش بزرگ باشد و پستان را بزرگ کند، و ((مرکن ))به معناى طغار کوچک است ، و ((ارکان عبادات )) به معناى آن جوانبى است که بناى هر عبادتى بر آنها نهاده شده ، و اگر آن ارکان ترک شود عبادت باطل و ترک شده . و این قریب به همان معنایى است که  صحاح{ صحیح: کتاب مصباح المنیر }گفته است .

 و حق مطلب این است که رکون به معناى صرف اعتماد نیست ، بلکه اعتمادى است که تواءم با میل باشد، و به همین جهت است که با حرف ((الى )) متعدى مى شود، نه با ((على )) و تفسیرى که اهل لغت براى آن کرده اند تفسیر به معناى اعم است ، و این خود عادت و رسم اهل لغت مى باشد.
بنابراین ، رکون به سوى ستمکاران ، یک نوع اعتمادى است که ناشى از میل و رغبت به آنان باشد، حال چه این رکون در اصل دین باشد، مثل اینکه پاره اى از حقایق دین را که به نفع آنان است بگوید، و از آنچه که به ضرر ایشان است دم فروبندد و افشاء نکند، و چه اینکه در حیات دینى باشد مثل اینکه به ستمکاران اجازه دهد تا به نوعى که دلخواه ایشان است در اداره امور مجتمع دینى مداخله کنند و ولایت امور عامه را به دست گیرند، و چه اینکه ایشان را دوست بدارد و دوستیش منجر به مخالطت و آمیزش با آن شود و در نتیجه در شؤون حیاتى جامعه و یا فردى از افراد اثر سوء بگذارد.
و کوتاه سخن ، رکون به این معنا است که در امر دین و یا حیات دینى طورى به ستمکاران نزدیک شود که نزدیکیش توأم با نوعى اعتماد و اتکاء باشد، و دین و خدا و یا حیات دینى را از استقلال در تأثیر انداخته ، و از آن پاکى و خلوص اصلیش ساقط کند و معلوم است که نتیجه این عمل این است که راه حق از طریق باطل سلوک شود، و یا حق با احیاى باطل احیاء گشته و بالاخرة به خاطر احیائش کشته شود.
دلیل ما بر این معنایى که کردیم این است که خداى تعالى در خطابى که در این آیه دارد، که خود تتمه خطاب در آیه قبلى است جمع کرده میان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و مومنین از امتش ، و شؤ ون ى که هم مربوط به آن جناب و هم به امّت اوست ، همان معارف دینى و اخلاق و سنت هاى اسلامى است از جهت تبلیغ و حفظ و اجراء و تطبیق حیات اجتماعى بر آن ، و همچنین عبارت است از ولایت امور مجتمع اسلامى ، و شناخته شدن افراد به عنوان یک فرد مسلمان ، در صورتى که به آن سنت ها عمل کند. بنابراین ، نه پیغمبر مى تواند در این امور به ستمکاران رکون کند و نه امّت او.
بعلاوه ، کاملا روشن است که این دو آیه مورد بحث به منزله نتیجه اى است که از داستانهاى ملت هاى ستمکارى استنتاج شده که خداوند به جرم ستمهایشان آنها را هلاک نموده است . این دو آیه متفرع بر آن داستانها و ناظر به آنها است ، و ظلم آن ملتها تنها شرک ورزیدن و بت پرستیشان نبود، بلکه از جمله کارهاى نکوهیده آنها که خداوند از آن نکوهش کرده پیروى از ستمکاران بوده ، که نتیجه اش فساد در زمین بعد از اصلاح آن مى شد، و آن فساد عبارت بود از رسمیت دادن به سنت هاى ظالمانه که والیان جورباب کرده بودند و مردم هم از آنها پیروى مى کردند.
این نیز پر واضح است که سیاق دو آیه مزبور مترتب بر یکدیگر است ، یعنى غرض یکى مترتب بر غرض دیگرى است ، چون آیه اولى مردم را نهى مى کند از اینکه از ستمکاران باشند، و دومى نهى مى کند از اینکه به آنان نزدیکى و به سوى آنان میل و اعتماد کنند، یعنى بخواهند در اجراى حق میان خود، بر باطل آنان اعتماد کنند و به وسائل باطل آنان تمسّک جویند. پس جمله ((لا ترکنوا الى الذین ظلموا)) نهى است از میل به سوى ایشان و اعتماد بر آنان و اینکه اصل دین و حیات دینى بر اساس ‌ باطل ایشان بنا شود.
منظور از ((الّذین ظلموا)) که از اعتماد و تمایل به آنان نهى گردیده است
قرار گرفتن این دو آیه به منزله نتیجه اى از داستانهاى گذشته ، این معنا را افاده مى کند که منظور از ستمکاران در آیه ، کسانى نیست که صرفا ظلمى از آنان سرزده باشد، و گرنه باید تمامى مردم را شامل شود، زیرا از معدودى معصومین که بگذریم تمامى مردم سهمى از ظلم را دارند، و با این حال دیگر معنایى براى نهى نمى ماند.
و نیز افاده مى کند که مقصود از ستمکاران آن عدّه اى هم که دائما کارشان ظلم باشد نیست . درست است که فعل به خودى خود صرف تحقق را مى رساند، و در صورت وجود اسباب افاده وصف و استمرار هم مى کند، و لیکن آن شرایط و اسباب در آیه مورد بحث وجود ندارد و هیچ چیزى بر چیزى بطور گزاف دلالت نمى کند.
پس مقصود از ستمکاران ، این طایفه نیستند، بلکه مراد آن عدّه از مردم هستند که حالشان در ظلم و ستم ، حال همان کسانى باشد که خداوند در آیات سابق داستانشان را آورده بود، و مثل اینکه خداى تعالى در آن داستانها عموم مردم را در برابر دعوت الهیى که متوجه آنان شده مانند یک دسته دانسته ، آنگاه آنان را به دو قسم پذیرندگان و مخالفین تقسیم کرده آنگاه در چند جاى آن داستانها از طایفه اول تعبیر کرده به ((الذین آمنوا - آنانکه ایمان آوردند))، و در نزدیک ده جا از طایفه دوم که دعوت او را رد کرده اند تعبیر کرده به ((الذین ظلموا - کسانى که ظلم کردند))، مانند جمله ((و لا تخاطبنى فى الذین ظلموا)) و ((و اخذت الذین ظلموا الصیحه )) و ((و تلک عاد جحدوا بایات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید)) و ((الا ان ثمود کفروا ربهم )) و ((الا بعدا لمدین کما بعدت ثمود)) و امثال آن .
خداوند سبحان از ردّ و قبول آنان در قبال دعوت الهى تعبیر به فعل ماضى آورده که تنها بر تحقق و وقوع دلالت مى نماید، چون مقام ، مقام قیاس است و همینکه از مقام مقایسه بیرون مى آید به صیغه اسم فاعل و یا در واقع به صفت تعبیر نموده مى فرماید: ((و قیل بعدا للقوم الظالمین )) و یا: ((و ما هى من الظالمین )) و یا: ((و لا تتولوا مجرمین )) و امثال آن که زیاد آمده است .
آرى ، همانطور که اشاره شد مقام مقایسه و نسبت سنجى وضع مردم در برابر دعوت از نظر قبول و ردّ، اقتضا دارد که به صرف وقوع و تحقق اکتفاء کند، چون بیش از این احتیاج ندارد که بگوید فلان قوم و ملت جزو این دسته شدند یا آن دسته ایمان آوردند، و یا ظلم کردند، و دیگر احتیاج نیست به اینکه وصف استمرار و تلبس و اتصاف ایشان را بیان کند.
پس مفاد جملات : ((ظلموا)) و ((عصوا)) و ((اتبعوا امر فرعون )) این است که ایشان جزو این دسته شدند، و به ظلم و عصیان و متابعت امر فرعون شناخته گردیدند. و همچنین مفاد جمله ((نجینا الذین آمنوا)) این است که ما آنهایى را که به صفت و علامت ایمان متصف هستند نجات دادیم .
پس در افاده اصل آن سمت و علامت تعبیر به فعل (ماضى ) کافى است ، هر چند لازمه داشتن آن علامت اتصاف هم باشد. و به عبارت دیگر کسانى که مثلا از قوم نوح ظلم کردند، قهرا ظالم هم شدند، و لیکن در مقام قیاس و تقسیم ، عنایت به صرف صدور و تحقق ظلم تعلق مى گیرد، نه به اتصافشان به وصف ظلم ، چون در این مقام عنایت به این معنا نداریم که ظلم وصف دائمى آنان شده ، و لذا مى بینیم به محضى که کلام از مقام قیاس و نسبت بیرون مى رود، لحن گفتار عوض شده ، به جاى فعل به وصف تعبیر مى شود، مثلا مى فرماید: ((بعدا للقوم الظالمین )) و ((یا و لا تکن مع الکافرین )) - دقت فرمایید.
از آنچه گذشت نقطه ضعف کلام پاره اى از مفسرین به دست مى آید که در تفسیر جمله ((الذین ظلموا)) گفته اند: این جمله دلالت دارد بر اینکه ظلمى از آنان سرزده و بیش از این دلالت ندارد. و همچنین مفسرین دیگرى که گفته اند: جمله ((الذین ظلموا)) به معنى وصف و معنایش این است که رکون به ظالمین مکن .
سخن صاحب المنار درباره مراد از: ((الّذین ظلموا)) و نقاط ضعف آن سخن
صاحب المنار در تفسیر خود گفته : زمخشرى جمله ((الذین ظلموا)) را چنین تفسیر کرده ((یعنى رکون مکن به کسانى که ظلم از ایشان دیده شده تا چه رسد به آنهایى که ظلم وصفشان شده )). آنگاه حکایت کرده از موفق که دنبال امام جماعتى به نماز ایستاد، وقتى آن امام این آیه را تلاوت کرد موفق غش کرد، و پس از آنکه به هوش آمد سبب انقلابش را پرسیدند گفت : خدا وعده آتش داده به کسى که رکون کند به شخصى که ظلمى از او دیده شود، تا چه رسد به اینکه ظلم شیوه و وصف او باشد.
و بنا به گفته وى معناى آیه این است که ((هر کس کمترین میلى کند به کسى که ولو یک بار مختصر ظلمى از او سر زده باشد به آتش دوزخ درمى افتد)) و حال آنکه این معناى غلطى است ، زیرا مقصود از ((الذین ظلموا)) همان طایفه ستمگران از مشرکین هستند که با مومنان دشمنند و آنها را آزار نموده ، براى بیزار کردنشان از دین نقشه چینى مى کنند.
پس جمله ((الذین ظلموا)) عینا مانند جمله ((الذین کفروا)) است که در آیات بسیارى آمده ، همانطور که نمى توان گفت به صرف اینکه کلمه ((کفروا)) ماضى است و مراد از آن کسانى است که در گذشته کفرى از ایشان صادر شده - بلکه مراد از آن طایفه کفار است - همینطور در ((الذین ظلموا)) نمى توان چنین معنایى کرد.
بهترین شاهد بر این معنا آیه شریفه ((ان الذین کفروا سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون )) است (که بطور قطع مى دانیم معناى صله ((الذین )) و موصول ((کفروا)) کسانى هستند که کفر صفت ایشان است نه اینکه در گذشته یک بار از ایشان کفر سرزده باشد، چون اگر چنین باشد انذار کردن و نکردن پیغمبر درباره آنان یکسان نیست ).
و مخاطبین به نهى از رکون همان کسانى هستند که در آیه ((فاستقم )) مخاطب بودند. و در آیه مورد بحث ، از این دشمنان مشرک پیغمبر تعبیر کرده به ((الذین ظلموا)) همانگونه که از قومهاى پیامبران گذشته در داستانهایى که از آنها در همین سوره در آیات 37، 67، 94، ذکر مى کند همین تعبیر را آورده ، و نیز در همین سوره از آنها به ظالمین نیز تعبیر کرده و فرموده : ((و قیل بعدا للقوم الظالمین )). پس حاصل کلام اینکه در این آیات فرقى میان دو تعبیر وصف (ظالمین ) و صله و موصول (الذین ظلموا) نیست ، چون هر دو تعبیر درباره اقوام به یک معنا است .
اما اینکه صاحب کشاف گفته : ((منظور از جمله ((الذین ظلموا)) کسانى است که ظلمى از ایشان سرزده باشد و گرنه مى فرمود ظالمین )) حرف صحیحى است ، و لیکن آن نتیجه اى را که او مى خواهد نمى تواند بگیرد، زیرا تعبیر به فعل در مقام آیه که توضیحش گذشت هر چند بیشتر از صرف تحقق و صدور را نمى رساند و لیکن مقام ، این معنا را با معناى وصفى منطبق مى کند، نظیر آیه ((فاما من طغى و آثر الحیوة الدنیا فان الجحیم هى الماوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى )) که در عین اینکه تعبیر به فعل شده مع ذلک با معناى صفت منطبق است .
آیه شریفه : ((و لاترکنوا...)) متضمن نهى ازتمایل به همه ستمکاران است
و اما نقطه ضعفى که در کلام صاحب المنار است این است که وى آیه را تنها مربوط به ستمکاران و دشمنان مومنین و نقشه چینان از مشرکین دانسته ، و این از مشارالیه ، محض تحکم و بدون دلیل سخن گفتن است ، زیرا هیچ دلیلى در دست نیست که دلالت کند بر اینکه آیه شامل ستمگران از اهل کتاب و دشمنان اسلام از یهود و نصارا نمى شود، مخصوصا با اینکه خود قرآن در گذشته نزدیکى ایشان را به جرم اینکه از در ظلم در کتاب خدا اختلاف مى اندازند ستمگر خوانده و صریحا از دوستى با آنان نهى و تشدید کرده و حتى فرموده : ((و من یتولهم منکم فانه منهم ))
و درباره دوستى با مطلق کفار فرموده : ((و من یفعل ذلک فلیس من اللّه فى شى ء)).
از ایشان مى پرسیم چه مانعى هست که این آیه شامل ستمگران این نشود با اینکه در میان این امّت جبارانى وجود داشته و دارد که صدها برابر شقى تر از جباران عاد و ثمودند، و طاغیانى وجود داشته و دارد که هزار بار طاغى تر از فرعون و هامان و قارونند؟
و صرف اینکه اسلام در موقع نزول این سوره گرفتار ستمگران و مشرکین قریش و حوالى مکّه بوده چه دلالت مى کند بر اینکه لفظ آیه مخصوص به ایشان و نهى از رکون به ایشان باشد؟ و مگر خاص بودن مورد، عموم لفظ را تخصیص مى زند؟ حاشا! پس آیه شریفه نهى مى کند از رکون به هر کسى که به علامت ظلم شناخته شده باشد، چه اینکه مشرک باشد یا موحد، چه اهل کتاب باشد و چه مسلمان .
نقطه ضعف دیگرى که در کلام صاحب المنار است این است که ایشان براى تاءیید و شاهد گفتار خود تمسک جسته به آیه ((ان الذین کفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤ منون ))، به این بیان که ((الذین کفروا)) با اینکه فعل است معناى وصف را مى دهد، و مقصود از آن کافرانند، نه فردى از افراد که در زمان گذشته کفرى از او صادر شده باشد.
و آن نقطه ضعف این است که آیه مذکور مربوط به عموم کفار و بیان حال عموم آنان نیست تا شاهد گفتار وى باشد، بلکه در تفسیرش و همچنین در مواضع دیگرى در این کتاب بیان کردیم که این آیه مخصوص کفّار قریش است آن هم نه همه آنان بلکه سران ایشان که رسما علیه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) در ابتداى دعوتش به مخالفت و کارشکنى برخاستند، و خداوند هم شر ایشان را از سر آن جناب کوتاه نمود و در واقعه بدر و وقایع دیگر نابودشان کرد. پس آیه عام نیست ، چون اگر عام مى بود و منظور از جمله ((الذین کفروا)) همه کفار مى بود مضمون آیه خلاف واقع مى شد، براى اینکه کفار بسیارى را سراغ داریم که حتى از میان خود قریش و حتى بعد از نزول این آیه به سوى اسلام گراییدند، (و انذار رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) در دلهایشان مؤ ثر افتاد).
و اگر صاحب المنار بگوید: مراد آن کفاریست که تا آخرین لحظه عمر خود ایمان نیاوردند در جوابش مى گوییم در این صورت مضمون آیه شبیه به مضمون ((آنچه در جوى مى رود آبست )) خواهد شد، زیرا معنا ندارد بگوییم ((کفارى که تا آخرین لحظه عمر خود ایمان نیاوردند ایمان نمى آورند چه انذارشان بکنى و چه نکنى )) پس هیچ چاره اى جز این نیست که بگوییم آیه مذکور مخصوص عدّه معینى است و جمله ((الذین کفروا)) به طایفه خاصّى نظر دارد.
و ما در سابق هم گفتیم که جمله ((الذین آمنوا)) هم یک عنوان تشریفى است براى اشخاص معینى که در اول دعوت اسلامى به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) یمان آوردند، و خطابات ((یا ایها الذین آمنوا)) در قرآن هم مختص به ایشان است (مگر در آن مواردى که دلیلى بر خلاف این مطلب دلالت کند) ولى در هر حال سایر مؤ منین هم در احکام آن خطابات با آن اشخاص شریکند.
نقطه ضعف سومى که در گفتار صاحب المنار مى باشد این است که در آخر کلامش گفته : ((در آیه مورد بحث از ستمکاران معاصر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) تعبیر کرده به ((الذین ظلموا)) همانطور که از اقوام پیغمبران گذشته (در آیه 37، 67، 94) هم این تعبیر را کرده ، و هم به ظالمین تعبیر کرده پس در این آیات فرقى میان دو تعبیر نیست .))
و خلاصه گفتارش اینکه : گاهى از ایشان به ((الذین ظلموا)) تعبیر کرده و گاهى به ((ظالمین )) و این خود دلیل بر این است که مقصود از هر دو تعبیر یکى است .
اشکال این حرف این است که گویا آن عنایتى که گفتیم در کلام هست از نظر وى مخفى مانده ، و نتوانسته منتقل شود به اینکه اتحاد مصداق دو تعبیر باعث نمى شود که عنایت به هر دو یکى باشد.
پس خلاصه مضمون این آیه نهى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امت او است از رکون به کسى که به عنوان ظلم شناخته شده باشد، به اینکه به سوى او میل و در امر دین و حیات دینى بر ظلم او اعتماد کنند، این است منظور جمله ((و لا ترکنوا الى الذین ظلموا)).
((فتمسکم النار)) - این جمله تفریع است بر رکون و معنایش این است که عاقبت رکون ، تماس با آتش است . (نکته جالبى که در این جمله است این است که ) عاقبت رکون به ظلم ، ظالم را تماس با آتش و خود ظلم را آتش قرار داده است . و این همان فرق میان نزدیک شدن به ظلم و تلبس به ظلم است .
((و ما لکم من دون اللّه من اولیاء)) - این جمله در موضع حال است از مفعول ((فتمسکم ))، یعنى آتش شما را مس مى کند در حالى که در آن آتش غیر از خدا هیچ یاورى نداشته باشید، چه این واقعه در قیامت واقع مى شود که انسان تمامى اولیاء و یاورانى (که در دنیا یاورش مى پنداشت ) از دست مى دهد. ممکن هم هست حال از رکون باشد، البته این در صورتى است که منظور از آتش عذاب باشد و جمله ((ثم لا تنصرون )) به احتمال اول به معناى نداشتن شفیع و به احتمال دوم به معناى خذلان الهى خواهد بود.
و تعبیر به ((ثم )) در جمله ((ثم لا تنصرون )) براى این است که دلالت کند بر خاتمه امر و اینکه سرانجام کار شما نومیدى و خذلان مى شود، گویا فرموده : در قیامت جز خدا کسى را ندارید او هم هر چه بخوانیدش جوابتان را نمى دهد و هر چه از او طلب یارى کنید یاریتان نمى کند، پس در نتیجه سرانجام کارتان نومیدى و خسران و خذلان خواهد بود.
از بحثهایى که تاکنون پیرامون آیه کردیم چند چیز بدست آمد:
چه مواردى مشمول نهى آیه شریفه نمى باشد؟
1 - اینکه متعلق نهى در آیه شریفه رکون به اهل ظلم است در امر دین و یا حیات دینى ، از قبیل سکوت کردن در بیان حقایق دینى و امورى که موجب ضرر جامعه دینى مى شود و ترک هر عمل دیگرى که خوش آیند ظالمان نیست ، و یا مثل اینکه ظالم کارهایى کند که براى جامعه دینى ضرر دارد، و مسلمانها آن را ببینند و سکوت کنند و حقایق دینى را برایش بازگو نکنند، و یا امورى را ترک کند که با ترکش لطمه به اجتماع مسلمین بزند. و مسلمین سکوت کنند، او زمام جامعه دینى را در دست بگیرد و عهده دار مصالح عمومى جامعه بشود و با نداشتن صلاحیت ، امور دینى را اجراء کند و ایشان سکوت کنند و نظیر اینها.
بنابراین ، رکون و اعتماد بر ستمگران در معاشرت و معامله و خرید و فروش و همچنین وثوق داشتن به ایشان و در برخى از امور امین شمردن آنان ، مشمول نهى آیه شریفه نیست ، زیرا رکون در اینگونه امور، رکون در دین و یا حیات دینى نیست ، خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) را مى بینیم که در شب هجرت وقتى از مکه به سوى غار ثور حرکت کرد یکى از مردم قریش را امین شمرد و از او براى سفر به مدینه مرکبى را اجاره کرد، و نیز او را امین دانست و مورد وثوق قرار داد که بعد از سه روز، راحله را تا درب غار خواهد آورد، آرى او رفتارش چنین بود و خود مسلمانان هم در پیش روى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) با کفّار و مشرکین همین معامله را داشتند.
رکون به اهل ظلم اخص از ولایت کفار است و مراد از آن اعتماد و مماشات در امر دین و حیات دینى است نه مطلق رکون و اعتماد
2 - نتیجه اى دیگر که از بحثهاى گذشته گرفته شد این است که رکونى که در آیه از آن نهى شده ، اخص است از معناى ولایتى که در آیات بسیار دیگرى از آن نهى شده ، زیرا ولایت به معناى نزدیک شدن به نحوى است که مسلمین را در دین و اخلاقشان در معرض تاءثر قرار دهد و در نتیجه دین و اخلاقشان که از بین رفته و سنت هاى ظالمانه اى که در جامعه دشمنان دین رایج شده در میان مسلمین رواج یابد، به خلاف رکون که به معناى بنا نهادن دین و یا حیات دینى است بر اساس ظلم ظالمین ، و این معنا از نظر مورد اخص از ولایت است ، براى اینکه هر جا که رکون به ظالمى پیدا شود ولایت ظالم هم شده ولى هر جا که ولایت ورزیدن به ظالم یافت شد چنان نیست که رکون هم باشد. فرق دیگر اینکه خطر و بروز اثر در رکون بالفعل است ولى در ولایت اعم از بالفعل است .
از اینجا اشکال گفتار پاره اى از مفسرین که رکون را به معناى ولایت گرفته اند معلوم مى شود.
سخن دیگرى از صاحب المنار و اشکال وارد بر آن
صاحب المنار در تفسیر خود نخست کلام زمخشرى را نقل کرده که گفته است : نهى در آیه جهات بسیارى را شامل مى شود، مانند گراییدن و پست شدن در راه هوا و هوس آنان ، و به امید ایشان از همه جا و همه کس قطع امید کردن ، و همنشینى و رفاقت کردن ، و به دیدنشان رفتن ، و با ایشان مداهنه نمودن و به کارهایشان رضایت دادن ، و خود را به ایشان شبیه کردن ، و به زىّ آنان درآمدن ، و به زرق و برق زندگى و تجمّلات ایشان چشم حسرت دوختن ، و اسم آنان را به عظمت یاد کردن ، چون دقت و تاءمّل در جمله ((و لا ترکنوا)) این معنا را اثبات مى کند، زیرا رکون به معناى کمترین میل است . و همچنین جمله ((الى الذین ظلموا)) نیز ناراحت کننده است زیرا اگر فرموده بود: ((الى الظالمین )) باز امتثالش ‌ خیلى دشوار نبود، زیرا ظالمین عدّه معدودیند، ولى فرمود ((هر کس که ظلم کند)) و این تعبیر عمومى تر است و هر کسى که ظلمى را ولو براى یک بار مرتکب شود مشمول آن مى گردد.
آنگاه در مقام ردّ آن برآمده چنین مى گوید: البته آنچه را که وى انگشت رویش گذاشته و از مصادیق رکون دانسته همه در جاى خود کارهاى زشتى است که سزاوار نیست مؤ من مرتکب آن شود و احیانا هم از لوازم غیرقابل توجه رکون هست و لیکن صحیح نیست که هیچیک از آنها را مفسر و مراد آیه بگیریم ، براى اینکه مى دانیم اولین طایفه اى که مخاطب به این خطاب بودند رسول گرامى اسلام و صحابه ایشان یعنى همان سابقین اولین بودند که از شرک توبه کرده به سوى ایمان گراییدند و در میان آنان کسى را سراغ نداریم که اینطور نسبت به مشرکین رکون داشته باشد، یعنى از اسلام و مسلمین یکباره قطع نموده دل به کفار ببندد، و یا به خاطر هواهاى آنان تن به پستى دهد و یا به کارهاى آنان راضى بوده باشد، و همچنین سایر مصادیقى که شمرده .
مؤ لف : صاحب المنار اولا خودش گفتار خود را نقض کرده و با اینکه قبلا اعتراف کرد که بعضى از امور مذکور از لوازم رکون است ، مع ذلک مى گوید هیچ یک از آنها صلاحیت ندارد که بگوییم مراد آیه است . آرى ، با اینکه همه معصیت ها بزرگ است و نباید نسبت به آنها بى اعتناء بود مع ذلک بیشتر مفسّرین قرآن را مى بینیم که عادت کرده اند از نسبت دادن پاره اى سهل انگاریها به قرآن کریم هیچ خوددارى نکنند.
و از این بدتر اینکه مى گوید: مخاطب به این نهى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و سابقین اولین بودند و ایشان در مظان چنین چیرهایى نبودند. اشکال آن این است که اولا خطاب ، خطاب واحدى است متوجه او و امتش ، و در چنین خطابى اول و دومى وجود ندارد، و اگر بعضى از مخاطبین از جهت زمان مقدم بر بعضى دیگر باشند باعث نمى شود که خطاب آن روزى مردم امروزى را نگیرد، هر چند لفظ شامل باشد.
و ثانیا اگر مخاطب در مظنه نافرمانى نباشد باعث نمى شود که خطاب نهى متوجه او نگردد، مخصوصا نواهیى که از مقام تشریع صادر مى شود. بله ، در چنین صورتى از تاءکید و الحاح جلوگیرى مى کند، ولى از اصل نهى جلوگیرى نمى کند، و ما مى بینیم که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) از چیرهایى نهى شده که به مراتب بزرگتر از رکون به ظالمان است ، مانند شرک به خدا و ترک تبلیغ پاره اى اوامر و نواهى ، از آن جمله فرموده : ((و لقد اوحى الیک و الى الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین )).
و درباره ترک تبلیغ فرموده : ((یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته )) و درباره پیروى کفار فرموده : ((یا ایها النبى اتق اللّه و لا تطع الکافرین و المنافقین ان اللّه کان علیما حکیما و اتبع ما یوحى الیک من ربک )) با اینکه چنین مظنه اى در بین نیست که آن جناب به پروردگار خود شرک بورزد، و یا آنچه که به وى وحى شده از تبلیغش سر باز زند، و یا کافران و منافقان را اطاعت کند، و یا وحى پروردگار خود را پیروى ننماید و امثال این از نواهى دیگر.
و همچنین سابقین اولین ، که ایشان هم از امورى خیلى بزرگتر از رکون به ظالمین و یا مثل آن نهى شده اند، از آن جمله فرموده : ((و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة )) که درباره اهل بدر نازل شده ، که سابقین اولین هم در میان ایشان بوده اند.
و درباره بعضى از آنان آمده که خود آنان را ستمکار خوانده ، حال بعضى صحابه پیغمبر را ستمکار خواندن مهم است ، و یا به او بگویند به ستمکاران رکون مکن ؟ و همچنین آیات دیگرى که مربوط به داستانهاى بدر، احد و حنین است ، و مشتمل است بر نهى هایى که خیلى مهم تر از نهى رکون است . و نیز آیات ناهیه اى که زنان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) را از امورى نهى مى کند که بدتر از رکون به ظالمین است . پس صرف اینکه سابقین اولین در مظنه چنین اعمالى نیستند باعث نمى شود که نهى هم از ناحیه خداى تعالى صادر نشود، علاوه بر اینکه بعضى از همان سابقین اولین به پاره اى از آن گناهان و جرائم مبتلا شدند.
اشاره به فرق بین میل به ظالمین و مصادیق مباشرت در ظلم
سوم چیزى که از بحث گذشته به دست آمد این بود که آیه شریفه به کمک سیاقى که دارد و نیز با تایید مقام ، نهى مى کند از رکون به ستمکاران در ستمهایشان ، به این معنا که مسلمانان ، دین حق خود و حیات دینى خود را مبنى بر ظلمى از ظلم هاى آنان کنند، و یا در گفتار و کردار حق خود، جانب ظلم و باطل ایشان را رعایت کنند. و خلاصه وقتى بتوانند حقى را احیاء کنند که باطلى را هم احیاء بکنند، و برگشت این عمل همانطور که قبلا هم گفتیم به این است که احیاء یک حق با از بین رفتن یک حق دیگر صورت گیرد.{احیا:  بخشی از عبارت مؤلف  خوب ترجمه نشده ؛ مقصود نویسنده این است که آیه شریفه با نهی از  رکون به ظالمان  ،بناکردنِ دین حق برظلم و مراعاتِ ظلم را گفتار و کردار حق ، نهی کرده تا در این مراعات کردن ،«احیاء حق به وسیله احیاء باطل» صورت نپذیرد . عین سخِن مؤلف  در این فراز   :  ان الآیه بمالها من السیاق  المؤید باشعار المقام انما تنهی عن الرکون الی الذین ظلموا  فیما هم فیه ظالمون ای بناء المسلمین دینهم الحق او حیاتهم الدینیه علی شیء من ظلمهم و باطلهم حتی یکون فی ذلک احیا للحق بسبب احیاء الباطل و مآله الی احیاء حق بأماته حق آخر کما تقدمت الاشاره الیه. }
و اما میل کردن به ظلمى از ظلم هاى آنان و راه دادن آن ظلم را در دین ، و اجراى آن در مجتمع اسلامى و یا در محیط زندگى شخصى ، رکون به ظالمین نیست ، بلکه مباشرت در ظلم و وارد شدن در زمره ظالمین است .
و این مطلب بر بسیارى از مفسرین مشتبه شده ، و نتوانسته اند میان رکون به ظالمین و این مثالها که ما ذکر کرده و گفتیم مباشرت در ظلم است ، فرق بگذارند، در نتیجه در تفسیر آیه بحث هایى را ایراد کرده اند که کمترین ارتباطى با آیه و با مساءله رکون به ظالمین ندارد، و ما به خاطر رعایت اختصار از ایراد و بحث در صحت و سقم آنها صرفنظر کردیم ، و هر کس ‌ بخواهد مى تواند به تفاسیر آنان مراجعه نماید./

منبع: ترجمه تفسیر المیزان ؛جلد یازده - نسخه اینترنتی؛ نشانیِ صفحه اول:

http://lib.eshia.ir/50081/11/66 

  • ۹۶/۰۹/۲۶
  • احیا