احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

احیا

وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

حکمت فرازها و نشیبها

احیا | شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۳ ق.ظ | ۰ نظر

فرازی از تفسیر سوره والفجر  بقلم  سید محمود طالقانی

**************

بسم الله الرحمن الرحیم/ والفجر / ولیال عشر/والشفع والوتر/و اللیل اذا یسر/هل فی ذالک قسم لذی حجر 

{به نام خدای رحمان و رحیم }/ سوگند به گاه سپیده دم / و شبهای ده گانه /و جُفت و تَک /و شب آنگاه که می رود/ آیا در آن سوگندی است برای خِرَدمند؟

الشفع: جفت، دو چیز به هم پیوسته. به معناى مصدرى: چیزى را با دیگرى، یا مانندش پیوستن، افزودن، مقارن نمودن.

الوتر:- به فتح و کسر واو- تک، یکتا، زه و ریسمان کمان، خونخواهى، انتقام، ستم. بعضى گویند: با کسر واو، به معناى خونخواهى و کینه جویى است. به معناى مصدرى:کمان کشیدن، بهراس آوردن، ستم رساندن.

یسر:- به حذف یاء، مضارع یسرى-: شبروى نمود، ریشه در میان زمین خلید، خشم یا اندوهش زایل شد.

حجر: خِرَد، از حجر (فعل ماضى): از تصرف بازش داشت، چیزى را بر وى حرام کرد.

___________

وَ الْفَجْرِ. وَ لَیالٍ عَشْرٍ ....: چهار سوگند یا شاهد است، براى نمایاندن و اثبات حقیقتى که از مفاهیمِ این سوگندها، و در ضمن آیات بعد، مى‏ توان آن را دریافت. بیشترِ مفسرین، این سوگندها را، با روزها و شبهاىِ خاصى تطبیق و تفسیر کرده ‏اند. بیش از همه، تطبیق با روزهاى حج و اجتماع و مناسک آن است؛ چون فجر ذیحجه، فجر روز قربان یا عرفه، ده شب و روز ذیحجه، و همچنین ده شب وسط ماه شعبان، یا آخر رمضان، یا اول محرم.

این تطبیق‏ها را، نه قرینه‏ اى در آیات است، و نه شاهدى از حدیثِ معتبر و مستند به منابع وحى، و چگونه مى ‏شود که مقصود از لیال عشر، چهار روز انجام مناسک حج در ذیحجه باشد؟! به گفته فخر رازى: هر کسى هر چه به نظرش آمده که مقامى در دین، یا سودى در دنیا دارد ،این آیات را به آن تفسیر کرده است.
الف و لامِ «الفجر»، همین فجرِ مشهود و معهود را مى‏نمایاند، فجرى که عادت، عظمت و قدرت آن  را از نظرها پوشانده، همان که پس از سلطه قاهر تاریکى و سکون شب، اشعه با اقتدار خورشیدش، پرده‏ هاى تاریک را، پى در پى مى ‏شکافد، و سرچشمه نور را از میان افق، منفجر مى‏نماید، و بندهایى که بر حرکت و حیات زده شده باز مى‏کند، و خفتگان را برمى ‏انگیزد و سراسر زندگى را دگرگون مى‏گرداند.
«لیال»، که نکره موصوف به «عشر» آمده، نامعین و نامحدود بودن آن را مى‏ رساند، «لیال»، که هیچ معرف و صفتى جز دهگانه بودن ندارد، و به قرینه و الفجر- و اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ، باید ده شب اول، یا وسط هر ماه مقصود باشد، زیرا در این شبها است که مانند سپیده دم، پرتو انعکاس نور، پرده تاریک را بر کنار مى‏دارد، و بیشتر یا همه شب را روشن مى‏کند.
مقصود از« لیال عشر»، هر چه باشد باید توجه داشت که سوگندهاى این آیات، چون دیگر سوگندهاى قرآن، شواهدى است از آیات آفرینش، هم چنان که در سوگندهاى دیگر، مانند: «و السماء ...، و الشمس ...، و اللیل ...، و القمر ...، و الضحى ...» تأویل و تطبیق بر موارد خاص، روا نیست مگر آنکه قرینه صارفه‏ اى در کلام باشد، در این آیات نیز روا نیست. ظاهرتر از هر تطبیق و تأویل، این است که این سوگندها، شواهد محسوسى است براى نشاندادنِ قدرت و اصالت و برترىِ نور.
اشعه نور که از منابعِ اصیل و سرشارِ قدرت مى‏تابد و از هر سو بر تاریکى که پایه و منبعى ندارد چیره است، از یک سو افق تاریک شب را مى‏ شکافد و دامنه ‏هاى آن را برمى‏چیند: و الفجر ... و از سوى دیگر، بر خیمه شب پرتو مى ‏افکند و تاریکىِ پایدار آن را، بى‏ پایه و متلاشى مى‏نماید:« و لیال عشر ...»
این مناظر و شواهدى که پیوسته در برابر چشمِ انسان نمایان است، رهنماى به این حقیقت است که شَرّ و ظلم و طغیان، که صورتهاى دیگرى از تاریکى است، در برابر خیر و حق و عدل، ثبات و دوامى ندارد. شرور مانند تاریکیها، بى ‏اصل و نسبى و غیر مطلق و عدمها و سایه ‏هاىِ خیرند، و آنچه شر مى‏ نماید، نسبت به خیر، بس ناچیز است. و همان نیز، مقدمه خیر و وسیله کمال و تکامل و از لوازم این جهان مى‏باشد، زیرا مبدأ عالم، خیر و کمال و قدرت مطلق است، و از او جز خیر صادر نمى‏شود. وجود مطلق، خیر است و خیر منشأ شر نمى‏شود.
در مقابلِ این حقیقت که با برهان‏هاىِ روشن، اثبات شده، نظرِ محدود و کوتاه ‏اندیشِ بدبینان است که جهان و زندگى را از وجهه شرور مى نگرند، یا مانند ثنویه که شر را چون خیر، اصیل مى‏پندارند، و عالم را به دو گروه متقابل تقسیم کرده‏ اند: نور، حیات، نعمت، علم، امنیت و سلامت؛ در مقابل: ظلمت، مرگ، مصیبت، جهل، جنگ و دیگر نابسامانیها. با آنکه گروه خیر و شر، در این جهان متقابل نیست، بلکه آمیخته بهم و متقارن است، و از این آمیختگى و تقارن و تضاد، خیر که همان حرکت و حیات و کمال است پدید مى‏آید، و آن بى‏ همتا مى ‏باشد و ضد و قرین ندارد:
«وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ»: مفسرین، در معناى «الشفع و الوتر»، نظرهاى مختلف داده ‏اند، مانند اینکه: «الشفع»، روز قربان، و الوتر، روز عرفه، یا «الشفع »روزهاى یازده و دوازده ذیحجه، و «الوتر» روز سیزده آن است. فخر رازى در تفسیرش، تا بیست احتمال در معنا و مورد «الشفع» و «الوتر»، ذکر کرده است.چون به قرینه الفجر- و اللیل، الف و لام «الشفع» و «الوتر»، ظاهر در جنس است، و هیچ گونه سابقه ذکرى و ذهنى براى تعریف آنها در میان نیست، و چون وسعت و اطلاق مفاهیم جنس، بیشتر با آن انطباق و تناسب دارد، هر چه معناى این دو سوگند را وسیع‏تر در نظر بگیریم، به معنا و حقیقتِ مطلقِ آن نزدیکتر مى‏شویم.
ابو مسلم گفته است: «الشفع و الوتر» یادآورى علم حساب است، زیرا از جهت ضبط مقادیر، سود و بهره آن بسیار است. وسیع‏تر از این تفسیر، نظر کسانى است که گفته ‏اند: مقصود از« الشفع»، صفات متضاد خلق است: هستى و نیستى. توانایى و ناتوانى.زندگى و مرگ. عزت و ذلت. علم و جهل. و مقصود از «الوتر» صفت خداوند است، که  ضد و قرین ندارد.
از همه تفاسیر وسیع‏تر و شامل‏تر، نظر آن گروه است که« الشفع و الوتر »را راجع به مطلقِ خلق دانسته ‏اند، (نه صفات آن) زیرا هر آفریده ‏اى یا شفع، یا وتر است.
معناى لغوى «شفع» و موارد استعمال آن نیز، همین تفسیر وسیع و عام را مى‏رساند، چون «الشفع »و مشتقات آن، به هر دو چیزى گفته مى‏ شود که با هم ترکیب شوند، یا قابلیت پیوستگى داشته باشند (1). و در مقابلِ آن (چنان که در این آیه آمده) «وتر» است، و آن چیز واحدى است که پیوستگى با دیگرى نداشته باشد. از این رو الوتر، یکى از صفات خداوند متعال است (2).
و نیز از معانى« الوتر»و مشتقات آن (چنان که گفته شد)، نوعى تحرک و انگیزش فهمیده مى‏شود، بنا بر این، شفع مرادف با زوج، و وتر مرادف با واحد یا فرد نیست.زیرا زوج ،دو عدد متساوى و مقارن، یا دو چیزى است که با هم تناسب فعل و انفعال، و تأثیر و تأثر دارند خواه ترکیب و پیوستگى در آن دو، صورت گیرد یا نگیرد. و در مقابل آن واحد یا فرد است.
با توجه به تعمیم الشفع و الوتر و خصوصیاتى که در معانى این دو کلمه مى‏توان یافت، شاید که سوگند الشفع ناظر به اصل عمومى تقارن و ترکیب، و سوگند الوتر ناظر به وحدتى باشد که از تقارن و ترکیب برمى‏آید، یا پیش از آن وجود دارد. و مى‏ توان گفت که به دلالتِ سیاقِ این آیات، این دو سوگند، تقارن و پیوستگى نور و ظلمت، و اصالت و وحدت نور را مى‏ رساند، و به دلالت موارد و جواب این سوگندها، اشاره ‏اى به پیوستن و در هم خلیدن خیر و شر و نیک و بد و حق و باطل دارد، که از این تقارن و برخوردها، قدرت و کمال و حیات که خالص و بسیطند ناشى مى‏شوند. معناى اول اعم و متضمن معناى دوم مى‏باشد.
به هر نظر، سراسر هستى تقارن و ترکیب «الشفع» و گرایش به انبساط و وحدت دارد. از نظر فلسفه عالى الهى و اصل عمومى ایجاد، حقیقت وجود بسیط و منبسط، یا اراده که صادر از مبدأ و سارى در موجودات است، با تقارن به مراتب نزولى، تعین و تشخص مى‏یابد، و از آن، ماهیات عقول و نفوس و عنصرها و صورتها و حیات برمى‏ آید، و هر یک از اینها جداجدا «وتر- وتر» متمایز مى‏گردد، و به سوى صورت و عقل مشخص انسانى پیش مى‏رود.
از نظر فلسفه طبیعى، نیروى بسیط، به صورت دو نیروى مثبت و منفى درمى‏آید، و از تقارن و شفاعت آنها، عناصر اولیه شکل مى‏گیرد، و از ترکیب و شفاعتِ عناصر اولیه، عناصر دیگر و قوا و صورتهاى برتر صادر مى‏شود، و همچنین ... «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ- وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏».
از نظر فلسفه ریاضى، در جهانِ مشهود، صورتهاى گوناگون و لوازم و آثار آنها، کمیت‏ها و مقدارها هستند، و اصلِ کمیتِ منفصل، در عدد صحیح دو و در کسر نصف است.واحد (یک) بتنهایى چون پیش از کمیت و تشکیل دهنده آن مى‏باشد، خود کمیت نیست و همین که واحد دیگر قرین آن شد، بى نهایت افزایش مى‏ یابد، و چون جزئى از آن کسر شد، بى‏نهایت کوچک مى‏شود. و کمیت متصل، از نقطه که خارج از مقدار است، شروع مى‏شود، تکثیر یا امتداد نقطه، خط و امتدادِ خط، سطح و امتدادِ سطح، جسم را تشکیل مى‏دهد. و به عکس، جسم به نقطه منتهى مى‏شود.از این نظر، سراسر جهان طبیعت و پدیده‏ هاىِ آن، نمودارهاى کمیت منفصل و متصل است. و این کمیت‏ها از انضمام و امتدادِ وحدات ناشى مى‏شود. این اصولِ همه علوم و ادراکات مى‏باشد: «ریاضیات، فلسفه، هیئت، نجوم، فیزیک، شیمى و ...»بنا بر این، «شفع و وتر» کلیدِ گشایش درهاى بسته و رازهاى آفرینش است.گرچه اینگونه تقسیم، در معنا و مصداق« الشفع و الوتر»، مطابق با مفهومِ جنسىِ آنها و نظرِ بعضى از مفسرین است، ولى روش و تناسب و مواردِ استشهادِ این سوگندها، ظاهر در قدرت و اصالت نور در حالِ برابرى و پیوستگى با ظلمت است. و مَثَل و رمزى است از تضاد و تقارن خیر و شر، که سرانجام خیر و حق، یگانه و پیروزمند خواهد بود.و چون ما خود در ضمن این تضادها، بلکه از عوامل آنها هستیم، جز با هدایت قرآن که برتر از زمان و مکان است و بیان چنین رموز و امثالى، نمى‏توانیم چنین حقیقتى را دریابیم.
«وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ». یسرى با یاء هم خوانده شده. استفهام «هَلْ فِی ذلِکَ»، براى تقریر و تثبیت سوگندها، ذلک اشاره به یک یک یا مجموع، یا معطوف سوگندهاست، و اشاره به دور از جهت عظمت و مقام بلند آنهاست. حِجر، خردمند و نیرومند را گویند، از این جهت که انسان را از سرکشى و زشتى و دخالت اوهام در اندیشه مستقیم باز مى ‏دارد، و فکر را در حد تشخیص مى ‏دارد. فراء گفته است: «ذى حجر، کسى است که نگهدارنده نفس خود و مسلط بر آن باشد». چنان که خِرد را از این رو عقل گویند که شخص را در بند صلاح و خیر نگه مى‏دارد، و از این رو نهى (با ضم نون- جمع نهیة) گویند که از زشتى‏ها باز مى‏دارد.
مفهوم توجه و تخصیص این سوگندها به «ذى حجر»، این است که فرومایگان و سبک سران، چنان که باید این سوگندها و شواهد را درنمى‏یابند، اگر هم دریابند، دریافتشان مانع سرکشى و زشت کردارى آنها نمى‏ شود. چون اندیشه و شعاعِ دید آنها کوتاه است، و جز به مقیاس منافع و شهوات محدود خود چیزى را نمى‏ سنجند، واقعیاتِ جهان و زندگى را درنمى‏یابند، و خیر و حق را در حد لذات و بهره ‏هاىِ محدودِ شخصىِ خود مى‏پندارند. اینان گمان دارند که آسمان و زمین و خورشید و ماه باید در محور اندیشه‏ ها و منافعِ ایشان بگردد، و نورِ آفتاب بر بدنها و متعلقاتِ ایشان بتابد، و هر چه آنها مى‏خواهند پرورش دهد، و بارانها براى سبزه و گلها و شست و شوى صحنِ خانه اینان ببارد، و همه خوشیها و لذات به کامِ ایشان شیرین آید. و چون آرزوهاىِ ناچیز و گذراىِ آنان براى همیشه تأمین نمى ‏شود، پیوسته چشم به تاریکیهاىِ زندگى مى‏ دوزند و گوشِ آنها جز بانگِ مرگ و آواىِ جغدهاىِ شوم جنگ و ستیزه و تخریب نمى‏ شنود، و اعصابِ آنها در برابر ضربه ‏هاىِ ناملایمات و در میان پیچ و خمِ حیات خسته و فرسوده مى‏شود.
اینان چون مرعوب یا مجذوب جزر و مدِ امواجِ زندگى هستند، و همت یا قدرتِ بالا رفتن و تسلط بر امواج و دیدن از افق بلندتر را ندارند، همیشه هراسناک و «گرفته خاطر» و بدبین و بد اندیش و بد زبان مى‏ باشند. یا سرخورده ‏ها و سرگشته‏ هایى هستند که در بین دو دیدگاه حیات بسر مى‏برند:
یکى دیدگاه نخستین و طلیعه حیات، که نور و جمال و محبت خیر، بر فطرت پاکشان مى‏ تابید و با امیدها و آرزوهاىِ خوشى بسر مى‏برند. دیدگاه دیگر، نابسامانیها و تاریکیهایى است که سپس با آن روبرو مى‏شوند.
اینان مى‏ نگرند که آن سرسبزى و شکوفه‏ هاى بهارِ زندگى چندان نپائید که زرد و پژمرده و پراکنده شد، و به جاى آنها، سردى و سیلاب و بادهاى گزنده و لرزاننده آمد، و فضاى اجتماعى را که امید وزشِ نسیم رحمت و خیر و عدل به آن داشتند، دود شهوات و کینه‏ ها و ستمکاریها و آتشفشان خشم و رگبار مرگ گرفت.
در میان این دو دیدگاه، گاه مى‏پرسند که آیا دوباره بهارِ سبز با جمال و نسیمش رخ مى‏ نماید؟ آیا پس از تاریکى هراسناک و خسته کننده شب، بامدادِ اطمینان بخش و امید انگیزى در پیش است؟ آیا فرشتگانِ عدل و امان، جولانگاه ددان و رقصگاه شیاطین را مى‏ گیرند؟ آیا تلاوتِ آیاتِ حکمت و امواجِ تسبیح قدرت، فضاى عفونى و مسموم و «گرفته» و پُر از وسوسه را پاک خواهد کرد، تا فروغ خورشید و ماه، آرام و یکسان به مه جا بتابد و پس از یخبندان و فرسودگى، شکوفه‏ هاى فضایل و استعدادها را باز نماید و به ثمر رساند؟
اینگونه اندیشه ‏ها و نگرانیها است که در خلوتگاهِ ذهنِ مردم گرفتار و سرگشته، رفت و آمد دارد، اگر چه نتوانند به زبان آرند. اگر نیروى هدایتى چون آیاتِ قرآن نباشد که خِرَدها را نیرومند (ذى حجر) و روشن نماید، و نظامِ بزرگتر و «محیط »را بنمایاند، و در پى هر شب، فجر صادق را که مبشر خیر و حیات است نشان دهد، و جلوى اندیشه‏ ها را باز نماید، اینگونه بدبینى‏ها و اندیشه‏ها، افراد و ملل را سرد و ناامید مى‏گرداند، سپس یا به جاى خود ساکن و بى‏حرکت و محکوم مى‏مانند، یا به عقب برمى‏گردند و باور مى‏کنند که دنیا با همه مصنوعات و جلال تمدنش، در واقع، صورت دیگرى از زندگى جنگل و غارنشینى است، و ابزار و وسایل جز براى درندگى و تخریب و کشتار و غارت نیست.
خردهایى که از دانش تحقیقى و تجربى نیرو گرفته اند، با این آیات هماهنگى دارند، و قدرت جبار تکامل و تحول را در سراسر حیات نشان مى‏دهند. همین قدرت حاکم و محرک است که ناشایستگان را محکوم و شایستگان را حاکم مى‏سازد، و بر صورتهاى اجتماع و در اعماق و اصول زندگى فرمان مى‏راند، و راه توقف و برگشت را مى‏بندد.
راز تکامل، نمودار متحرک و محرکى از حق و عدل است که در هر زمینه‏ اى ریشه دوانیده و شاخه مى‏رویاند، و به صورتهاى گوناگون تجلى مى‏نماید و با نیروى شگرف خود، موکب حیات را پیش مى‏برد، و شعاعهاى آن از پس دیوارهاى ماده و تاریکیهاى طبیعت مى‏ درخشد، و نور ملایم آن آهسته آهسته خفتگان را برمى ‏انگیزد و به راه مى‏اندازد، و اشباح سرکشان و سرپیچان از قوانین آن را متلاشى مى‏نماید، و راه تاخت و تازى را که آنها در تاریکى داشتند مى‏ بندد، و نعره ‏هاى آنان را خاموش مى‏کند. انعکاس فروغ تکامل است که چون پرتو ماه در سایه شب، کاروانهاى حیات را رهبرى مى‏کند، و نسبت به آینده امید مى ‏بخشد.
نیروى نیرومند تکامل و منشأ آن را، همان خردمندان اندیشمند (ذى حجر) مى ‏توانند دریابند. اینان ادوار طولانى زمین، و حوادث آن، و احوال اقوام را در آن، چون گردش شب و روز و گذشت فصول مى‏دانند، که پیوسته تاریکیها و سردیها و گرفتاریها و پژمردگیهاى آن، روشنى و گرمى و رهایى و حرکت در پى دارد، و مجموع رنجهاى آن چون پوستهاى تخم است که در درون آن، قوا و جهازات زنده پرورش مى‏یابد....
______________________________________________________________

 پی نوشت{ از نویسنده}:

 

1- شفاعت، پیوستگى شخصى است که صاحب مقام و آبرو باشد به دیگرى، حق شفعه در فقه، حق شریک ملک است در سهم فروخته شده شریک دیگر، چون این دو حق به هم پیوسته است.

2- در حدیث آمده است: «ان اللَّه وتر یحب الوتر». در مجمع البحرین این حدیث چنین بیان شده: «خداوند وتر است براى آنکه از خلق جدا و از هر جهت متصف به وحدانیت است، نه در ذاتش همانند دارد، نه در صفاتش همنام و نه در ملکش شریک فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ ...

منبع :پرتوی از قرآن

نسخه اینترنتی:

 https://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/60770/1#43

  • ۹۷/۰۵/۲۰
  • احیا